پارت نهم

پارت نهم
تو از این طرز برخورد و لحن بازجویی‌مانندِ نامجون کلاً جا خوردی. برای چند ثانیه‌ای مات و مبهوت نگاش کردی؛ اصلاً انتظار نداشتی اون لیدر همیشه مهربون و صبور، این‌طوری با سردی و چشم‌های پر از خشم بهت خیره بشه و بابت زندگی شخصیت بازخواستت کنه.

احساس کردی غرورت کمی بربخورده. ابروهات رفت تو هم، سینه‌تو دادی جلو و نگاهت رو از چشم‌های خیره‌اش برنداشتی. با یه چشم‌غرهٔ توپ و لحنی که قاطعیت و کلافگی ازش می‌بارید، گفتی:

«داداش بزرگترم بود! پنج سال بود ندیده بودمش!»

بدون اینکه منتظر بمونی تا عکس‌العملی نشون بده یا حرفی بزنه، سریع چرخیدی و با قدم‌های محکم و بلند از کنارش رد شدی و راهرو رو طی کردی. صدای تق‌تقِ کفشات تو سکوتِ کامل راهرو می‌پیچید و نشون می‌داد که چقدر شاکی شدی.

با رفتن تو، راهرو رسماً تو یه سکوتِ مطلق و مرگبار فرو رفت.

نامجون مثل کسی که صاعقه بهش زده باشه، سر جاش خشکش زده بود. اون کلمه—«داداش بزرگترم بود»—مثل یه پتک محکم خورد تو سرش و تو هوا معلق موند. تمام اون حسادت، اخم و قیافه جدی‌ای که به خودش گرفته بود، تو یک صدم ثانیه فرو ریخت و جاشو داد به یه حالتِ زار و فوق‌العاده ضایع!

چشم‌هاش گشاد شده بود، فکش کمی افتاد پایین و آروم برگشت و به ردِ قدم‌های تو که داشتی از راهرو دور می‌شدی نگاه کرد.

اعضا که پشت سرش ایستاده بودند، اولش چند ثانیه تو شوک موندند... و بعد، بمب خنده تو راهرو منفجر شد!

جین رسماً رو زمین پهن شده بود و داشت راهرو رو با خنده‌های شبیه شیشه‌پاک‌کنِ معروفش جارو می‌کرد: «وای... وای خدااا! داداشش بود! داداشش بود نامجون! آبرومون رفت! پاک آبرومون رفت!»

جیمین دو دستی جلو دهنش رو گرفته بود ولی چشماش از شدت خنده خیس شده بود و هی می‌کوبید به شونه تهیونگ: «دیدید چطور چشم‌غره رفت؟ دیدید چطور رید به هیکل لیدر بزرگمون؟ وای خدا من دیگه نمی‌تونم نفس بکشم!»

جونگ‌کوک ادای قیافه چند لحظه پیش نامجون رو درآورد، سینه‌شو داد جلو، اخم کرد و با صدای بم گفت: «"اون آقا کی بود؟ رفتارش زیادی صمیمی به نظر می‌رسید!"» و بعد پرید بالا و زد زیر خنده: «هیونگ! رسماً گند زدی! کلاً ناپدیدت کرد رفت!»

شوگا هم که سعی می‌کرد جدی بمونه، نتونست جلوی لبخند خبیثانه‌شو بگیره. اومد جلو، آروم زد روی شونه نامجون که هنوز تو شوک بود و گفت: «خب... قهرمان! خسته نباشی. حالا برو چطوری می‌خوای از دلِ داداش‌مرده‌اش درآمدش بیاری؟ خدا صبرت بده.»
دیدگاه ها (۲)

پارت دهم نامجون کلافه و از خجالت داغ‌شده، هر دو دستشو کشید ر...

پارت یازدهم تو همین‌طور که با عصبانیت و قدم‌های بلند داشتی م...

پارت هشتم همین حرف جونگ‌کوک مثل یه تیر خورد وسط قلب نامجون. ...

اومدم با پرات جدییدد✋✋پارت هفتم روزها پشت سر هم می‌گذشت و کا...

پارت پنج بعد از چند ساعت تمرین سخت و نفس‌گیر، بالاخره مربی ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط