تکپارتی از لینو وقتی که شاهد تمام
تکپارتی از لینو: (وقتی که شاهد تمام....)
_: تو نمیتونی
: اون حق نداره
×: ما ازت حمایت نمیکنیم
ات: اما...ا..اما....
_: دهنتو ببند، از اولش هم نمیتونستی
: باعث خجالتمونی
بغض داشت خفت میکرد
در برابرشون داشتی پودر میشدی...حرفاشون، داشتن میکشتنت...
طرد شدی و....دیگه خانواده ای ندیدی....
حدود چهار ماهی میشد تو تنها زندگی میکردی و کاملا افسرده شده بودی، میشه گفت از همه چیز دست کشیدی، اُفت و شکستت تو درسات با اون همه فشار، خوردت کرد....تنها امیدت بود اما به نظر خودت دلیلش بخاطر هوش کمت، تنبلیت، تلاش نکردنت و....بود...
البته که زندگی همیشه همین بود...
دوست نداشتی با کسی ارتباط بگیری....دیگه هیچ ایده ای نداشتی برای ادامه زندگیت...مغزت قفل کرده بود....تنها چیزی که تو ذهنت زنجیر شده بود رو تصمیم گرفتی عملیش کنی....
به سرعت سعی کردی تو ساختمون آپارتمانی که زندگی میکنی بری به بالا پشت بوم و بنگ~...خودتو بندازی...
هوا داشت درحال غروب بود و میشه گفت خنک بود...به پایین را زده بودی و داشتی فکر میکردی قراره دقیقا تو کدوم نقطه بمیری...
کم کم هعی قدماتو میبردی جلو تر....یاد اولین جامپلینگت افتادی....اونجا چقدر خوب افتادی و انگار اونجا هم میخواستی خودکشی کنی ولی اینطور نبود اما حالا....
میشه گفت یچیزی مثلش رو تجربه کردی پس افتادن برات راحته....
تمام لحظه های زندگی از اول تا آخر از جلو چشمات داشت زد میشد که....یه لحظه متوقف شد...سوالی تو ذهنت اومد....
این همه سال...چند بار موفق شدی؟
.
.
.
.
تو کجا خودتو ثابت کردی؟؟
اما اینا نه!!!!....
مهم تر از همه....
اگر بمیرم به تمام اونایی که بهم باور نداشتن ثابت میشه که واقعا نمیتونم.....
.
.
و همین....بس بود تا بخواد خودشو پرت کنه...............(مکث)
اون خودشو انداخت.....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
_: تو نمیتونی
: اون حق نداره
×: ما ازت حمایت نمیکنیم
ات: اما...ا..اما....
_: دهنتو ببند، از اولش هم نمیتونستی
: باعث خجالتمونی
بغض داشت خفت میکرد
در برابرشون داشتی پودر میشدی...حرفاشون، داشتن میکشتنت...
طرد شدی و....دیگه خانواده ای ندیدی....
حدود چهار ماهی میشد تو تنها زندگی میکردی و کاملا افسرده شده بودی، میشه گفت از همه چیز دست کشیدی، اُفت و شکستت تو درسات با اون همه فشار، خوردت کرد....تنها امیدت بود اما به نظر خودت دلیلش بخاطر هوش کمت، تنبلیت، تلاش نکردنت و....بود...
البته که زندگی همیشه همین بود...
دوست نداشتی با کسی ارتباط بگیری....دیگه هیچ ایده ای نداشتی برای ادامه زندگیت...مغزت قفل کرده بود....تنها چیزی که تو ذهنت زنجیر شده بود رو تصمیم گرفتی عملیش کنی....
به سرعت سعی کردی تو ساختمون آپارتمانی که زندگی میکنی بری به بالا پشت بوم و بنگ~...خودتو بندازی...
هوا داشت درحال غروب بود و میشه گفت خنک بود...به پایین را زده بودی و داشتی فکر میکردی قراره دقیقا تو کدوم نقطه بمیری...
کم کم هعی قدماتو میبردی جلو تر....یاد اولین جامپلینگت افتادی....اونجا چقدر خوب افتادی و انگار اونجا هم میخواستی خودکشی کنی ولی اینطور نبود اما حالا....
میشه گفت یچیزی مثلش رو تجربه کردی پس افتادن برات راحته....
تمام لحظه های زندگی از اول تا آخر از جلو چشمات داشت زد میشد که....یه لحظه متوقف شد...سوالی تو ذهنت اومد....
این همه سال...چند بار موفق شدی؟
.
.
.
.
تو کجا خودتو ثابت کردی؟؟
اما اینا نه!!!!....
مهم تر از همه....
اگر بمیرم به تمام اونایی که بهم باور نداشتن ثابت میشه که واقعا نمیتونم.....
.
.
و همین....بس بود تا بخواد خودشو پرت کنه...............(مکث)
اون خودشو انداخت.....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
- ۲.۵k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط