‍‌

‍‌
دیگه هیچی آرومش نمی‌کرد حتی آغوش عزیزکرده‌اش...
دیدگاه ها (۰)

‍‌ابرها دلتنگِ آغوشِ آسمان بودند‍

‍‌‍آخر داستان همه‌ی دزیره ها تلخ بود ...حتی تلخ‌تر از قهوه ه...

‍_چطوری مثل غریبه ها ببینمت ؟ غریبه‌ها عطر تن همو روی لباسشو...

‍‌_من قرن‌ها پیش در بهشت گُمت کرده بودمرَد عطرت رو که دنبال ...

دلت که ویر بشه دیگه هیچی بهت حال نمیده حتی اگه جوان باشی

بعضیا بعد یه مرزی دیگه نمی تونن به هیچی دل ببنندن ، اونا رو...

هیچی به هیچی نمیخوره حتی زرات

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط