پارت

پارت۱۳

شیدا:

کادوی مامانیمو دادم و کلی هم بوس ازش تحویل گرفتم خخ
رفتم اتاقمو به امروز فکر کردم روز خیلی خوبی بود حتی قسمت دعوا با نیک من هیچوقت ندیده بودمش فقط از نفس شنیده بودم یه چیزایی و از همه مهمتر وابستگی شدید نفس به نیک..
منو نفس هر دو ۱۹ ساله بودیم و هردو جهشی خونده بودیم و هم رشته بودیم من نفسو خیلی دوست داشتم چون خواهرانه همیشه پیشم بود.. خب یکم از خودم بگم. بگم که نه یکم تعریف کنم😂 من شیدام(نه که نمیدونستید) شیدای مهرآد ۱۹ ساله و دانشجوی تجربی (خانوم دکتر آینده یوهاها😈 😂 )
اسم مادرم فرحناز و اسم پدرم فرزاده من تک فرزندم و پدر و مادرم بخاطر عشقشون اسممو شیدا (عاشق) گزاشتن مادر پدرمم هر دو ایرانی و خانواده زیادی نداریم پدر بزرگ و مادر بزرگ پدریم و مادریم هر چهار تا فوت کردن من فقط یه عمه دارم به اسم رقیه که دوتا دختر داره یکی ۲۵ و یکی ۳۰ سالشه اسم کوچیکه نازنین و اسم بزرگه نمین هستش که نمین یه پسر کوچولو به اسم مارتین داره که ۳ سالشه..
دیدگاه ها (۱)

پارت ۱۴یه دایی هم دارم به اسم فرهود که دوتا پسر و یه دختر دا...

پارت ۱۵صبح ساعت هفت پاشدم و زودی لباس پوشیدم توضیحم نمیدم چی...

پارت۱۲گذشت و گذشت و گذشت سالها بود به ایران برگشته بودیممن ش...

پارت۱۱ادامه نفس :وارد که شدیم هدیه رو همون اول به مامی دادیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط