با حس اینکه کسی شونه هام رو تکون میده بیدار شدم

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂

𝙥𝙖𝙧𝙩⁷⁸

با حس اینکه کسی شونه هام رو تکون میده بیدار شدم..

صدای خسته و مهربون جیمین رو شنیدم...

جیمین: ا/ت، رسیدیم، پیاده شو...

با چشمای نیمه باز به اطراف نگاه کردم..
ماشین درست روبه روی عمارت ایستاده بود...
همه پیاده شده بودن جز من.

دستمو به پیشونیم رسوندم...
فهمیدم تبم بدجور بالا رفته...

همین که از ماشین پیاده شدم... همین که پام به زمین رسید...
مج دستم محکم کشیده شد.
نگاه کردم... جونگکوک بود.

چشم هاش پر از خشم بود...
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم صدایی از پشت سرم اومد... صدایی که تذکیبی از غم اعصبانیت بود..

جیمین: بس کن جونگکوک! حال ا/ت خوب نیست!!

صداش سکوت عمارت رو شکسته بود..
بقیه پسرا که روی پله بودن با تعجب سرشون رو برگردوندن...

اما جونگکثک انگار نه انگار... فقط مچ منو محکم تر گرفت با خودش کشوند.
سعی کردم دستمو ازاد کنم ولی بی جون تر از اون بودم که مقاومت کنم.


در اتاق کار رو باز کرد و قبل از اینکه بفهمم چخبره، با یه حرکت پرتم کرد داخل.
در محکم بسته شد.

دست هاش از اعصبانیت میلرزید...
ثانیه ای بعد سیلی بهم زد!
سرم با ضربه چرخید.. داغی اشک با سوزش سیلی قاطی شد...

در یه بار دیگه باز شد... بقیه پسرا با چهره های شوکه تو چهار چوب در وایساده بودن..

جونگکوک: هیچکس جلو نیاد!!!

صداش یخِ اتاق رو شکست.
هیچ‌کس جرأت نفس کشیدن هم نداشت.

قدم برداشت نزدیک‌تر شد، با صدایی پر از خشم و درد گفت:..

جونگکوک: می‌دونی امروز چه خطری از بیخ گوشمون رد شد؟ بخاطر تو! فقط بخاطر تو لعنتی! هادس یه قدم دیگه جلوتر می‌اومد، باند منو با خاک یکی کرده بود... می‌فهمی؟!

خواستم حرف بزنم اما فریاد زد:
جونگکوک: دهنتو ببند! چند بار گفتم مافیا جایی برای احساس نداره؟! چند بار؟! چرا بدون هماهنگی من رفتی دنبال سوهیون؟!

دیگه تحمل نداشتم. با صدای گرفته، انگشتامو تو موهام فرو کردم، جیغ کشیدم.
زانوهام خم شدن، افتادم رو زمین. اشک‌هام یکی‌یکی روی کف سرد اتاق چکید.

جیمین دوید سمتم، شونه‌مو گرفت.
جیمین: ا/ت... حالت خوب نیست، آروم...

با فریاد قطعش میکنم...

ا/ت: خفه شو! همتون... خفه شید لعنتی‌ها!

با تمام درد بلند شدم، بدنم می‌لرزید


ا/ت: جونگکوک، تو چی خیال کردی؟ فکر کردی همه مثل تو بی‌احساسن؟ مثل یه ماشین، فقط دستور بدن و بکشن؟!
اون دوستم بود، نه یه عضو معمولی! تیر خورده بود، کمک می‌خواست، من رفتم سراغش چون نمی‌خواستم بمیره!
تو نمی‌فهمی ترس از دست دادن کسی رو داشتن... چون تو خیلی وقته مردی!

همه ساکت بودن... فقط نفس‌های سنگینمون فضا رو پر کرده بود.

سرم گیج میرفت...
تاریکی جلو چشام پخش شد.

جیمین و دنیز نگهم داشت، صدای نگرانش می‌لرزید.
جونگکوک با ترس نگرانی اومد سمتم..

ا/ت: جلو نیا... عوضی، سمت من نیا...

دنیا سیاه شد. آخرین چیزی که شنیدم، صدای شکسته‌ی جونگکوک بود که با تمام وجود داد می‌زد:
جونگکوک: ا/ت! چشاتو باز کن... لعنتی چشاتو باز کن!
دیدگاه ها (۵)

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁷⁹با حس سردی چشمام رو باز کردم... پلکام سنگ...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁷⁷ویو تهیونگ... توی زیر زمین عمارت پدرم بود...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁷⁶این ترس... برای چی بود؟! بادیگاردا وارد ش...

چند پارتی درخواستی پارت ۳ا/ت . با ترس به شیشه ماشین نگاه میک...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁵⁹چند روزی گذشته بود.... همه درگیر پیدا کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط