「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 135
✦.................................
سرش روی شانهی جیمین افتاد، پلکهایش آرام بسته شدند این بار... دیگر هیچ مقاومتی نکرد.
جیمین چشم هایش را برای لحظهای بست و زیر لب ناسزایی گفت، بعد بیسیم را از کمربندش جدا کرد و با صدایی که در تمام راهرو پیچید، فریاد زد:
جیمین: آمبولانس! همین الان فرمانده دوباره بیهوش شده!
صدای دویدن نیروها از هر طرف بلند شد نور آژیرها روی دیوارهای خاکستری می لغزید و دورتر از همهی آن هیاهو... کسی هنوز از تاریکی، بیصدا مهره های بازی را جابه جا میکرد...
ــــــــــــــ
چراغهای قرمز آمبولانس دیوارهای بیمارستان را هر چند ثانیه یک بار روشن میکردند درهای اورژانس با صدای تندی باز شدند برانکارد با عجله از میان راهرو عبور کرد چند پرستار هم زمان کنارتهیونگ میدویدند
یکی فشار خونش را کنترل میکرد دیگری سرم تازه وصل میکرد صدای دستگاه مانیتور، تند و نامنظم، میان راهرو می پیچید
جیمین یک قدم عقب تر حرکت میکرد؛ تمام لباسش بوی باروت و خون گرفته بود دست هایش هنوز از خون تهیونگ رنگ داشت همان لحظه صدای آشنایی از انتهای راهرو بلند شد:
+ تهیونگ!
دختر با موهای آشفته و چشم هایی که از بیخوابی سرخ شده بودند، میان جمعیت دوید همین که چشمش به برانکارد افتاد پاهایش برای لحظه ای سست شد
رنگ صورت تهیونگ از همیشه سفیدتر بود بانداژ تازه، دوباره از خون خیس شده بود.
آیلین خودش را کنار برانکارد رساند؛ دست مرد را گرفت دستش یخ کرده بود لب هایش لرزید.
+ نه... تهیونگ خواهش میکنم...
یکی از پرستارها آرام او را کنار کشید:
پرستار: خانم، لطفاً اجازه بدین کارمون رو انجام بدیم.
آیلین اما دستش را رها نکرد انگشت هایش محکم دور دست تهیونگ قفل شده بودند انگار اگر رهایش میکرد همه چیز تمام میشد، جیمین جلو آمد خیلی آرام دستش را روی شانهی دختر گذاشت
جیمین: آیلین...
دختر حتی برنگشت نگاهش کند چشم هایش فقط روی صورت تهیونگ مانده بود
+ قول داده بود...
صدا از میان گریه میشکست
+ این عو,ضی بهم قول داده بود..
جیمین پلک هایش را برای لحظهای بست بعد آهسته گفت:
جیمین: تا آخرین لحظه فقط اسم تو رو میآورد.
همین جمله اشک های آیلین را بیاختیار سرازیر کرد لبخند تلخی روی لبش نشست خیلی آرام، دست تهیونگ را نزدیک صورتش برد
+ احمق... مگه نگفتم قهرمان بازی درنیار...
درهای اتاق عمل باز شدند پزشک ها بدون توقف برانکارد را داخل بردند آخرین چیزی که آیلین دید صورت آرام تهیونگ بود بعد.. در بسته شد چراغ قرمز بالای اتاق عمل روشن شد: «عمل جراحی»
همهچیز دوباره ساکت شد آیلین همانجا، روبهروی در، روی صندلی ننشست آرام روی زمین سر خورد زانو هایش را در آغوش گرفت پیشانی اش را به دیوار سرد تکیه داد هیچ صدایی از او شنیده نمیشد
فقط شانه هایش آرام می لرزیدند
لینا با عجله خودش را رساند کنارش زانو زد بدون اینکه چیزی بگوید، فقط آیلین را در آغوش گرفت این بار، آیلین دیگر خودش را نگه نداشت هقهق گریه اش در راهروی ساکت بیمارستان پیچید.
چند متر آنطرفتر...
جیمین بیحرکت به چراغ قرمز اتاق عمل خیره مانده بود اما ذهنش جای دیگری بود؛ یک اسم مدام میان فکر هایش تکرار میشد: کای...
ــــــــــــــــــ
چراغ قرمز بالای اتاق عمل خاموش شد، صدای باز شدن در، سکوت راهرو را شکست.
آیلین قبل از اینکه دکتر حتی یک قدم بیرون بگذارد، از جایش بلند شد آنقدر سریع که صندلی پشت سرش روی سرامیک کشیده شد چشم های خسته اش فقط یک سؤال داشت
+ دکتر...؟
دکتر ماسکش را پایین کشید خستگی از چهره اش پیدا بود، اما لبخند آرامی گوشهی لبش نشست
دکتر: عمل موفق بود.
همین دو کلمه انگار تمام هوای حبس شده سینهی آیلین را آزاد کرد، دکتر ادامه داد:
دکتر: بخیهها کاملاً باز شده بودن و خون زیادی از دست داده، اما خوش شانس بود... چند دقیقه دیرتر میرسید، شرایط فرق میکرد.
آیلین ناخودآگاه دستش را روی دهانش گذاشت اشک هایش بیصدا پایین آمدند، دکتر پرونده را بست و با لحنی جدیتر گفت:
دکتر: چند روز استراحت مطلق. این بار اگر دوباره به خودش فشار بیاره، بدنش دیگه همکاری نمیکنه.
جیمین زیر لب نفسش را بیرون داد
جیمین: این مرد یه روز خودشو با لجبازیش میکشه...
لینا آرام لبخند زد
لینا: نه...
نگاهش به آیلین افتاد
لینا: یکی نمیذاره.
ــــــــــــ
چند ساعت بعد، اتاق آرام بود نور کمرنگ غروب از میان پرده روی تخت افتاده بود صدای منظم مانیتور، تنها صدایی بود که سکوت را میشکست
آیلین خیلی آرام در را باز کرد چند لحظه همان جا ایستاد
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 135
✦.................................
سرش روی شانهی جیمین افتاد، پلکهایش آرام بسته شدند این بار... دیگر هیچ مقاومتی نکرد.
جیمین چشم هایش را برای لحظهای بست و زیر لب ناسزایی گفت، بعد بیسیم را از کمربندش جدا کرد و با صدایی که در تمام راهرو پیچید، فریاد زد:
جیمین: آمبولانس! همین الان فرمانده دوباره بیهوش شده!
صدای دویدن نیروها از هر طرف بلند شد نور آژیرها روی دیوارهای خاکستری می لغزید و دورتر از همهی آن هیاهو... کسی هنوز از تاریکی، بیصدا مهره های بازی را جابه جا میکرد...
ــــــــــــــ
چراغهای قرمز آمبولانس دیوارهای بیمارستان را هر چند ثانیه یک بار روشن میکردند درهای اورژانس با صدای تندی باز شدند برانکارد با عجله از میان راهرو عبور کرد چند پرستار هم زمان کنارتهیونگ میدویدند
یکی فشار خونش را کنترل میکرد دیگری سرم تازه وصل میکرد صدای دستگاه مانیتور، تند و نامنظم، میان راهرو می پیچید
جیمین یک قدم عقب تر حرکت میکرد؛ تمام لباسش بوی باروت و خون گرفته بود دست هایش هنوز از خون تهیونگ رنگ داشت همان لحظه صدای آشنایی از انتهای راهرو بلند شد:
+ تهیونگ!
دختر با موهای آشفته و چشم هایی که از بیخوابی سرخ شده بودند، میان جمعیت دوید همین که چشمش به برانکارد افتاد پاهایش برای لحظه ای سست شد
رنگ صورت تهیونگ از همیشه سفیدتر بود بانداژ تازه، دوباره از خون خیس شده بود.
آیلین خودش را کنار برانکارد رساند؛ دست مرد را گرفت دستش یخ کرده بود لب هایش لرزید.
+ نه... تهیونگ خواهش میکنم...
یکی از پرستارها آرام او را کنار کشید:
پرستار: خانم، لطفاً اجازه بدین کارمون رو انجام بدیم.
آیلین اما دستش را رها نکرد انگشت هایش محکم دور دست تهیونگ قفل شده بودند انگار اگر رهایش میکرد همه چیز تمام میشد، جیمین جلو آمد خیلی آرام دستش را روی شانهی دختر گذاشت
جیمین: آیلین...
دختر حتی برنگشت نگاهش کند چشم هایش فقط روی صورت تهیونگ مانده بود
+ قول داده بود...
صدا از میان گریه میشکست
+ این عو,ضی بهم قول داده بود..
جیمین پلک هایش را برای لحظهای بست بعد آهسته گفت:
جیمین: تا آخرین لحظه فقط اسم تو رو میآورد.
همین جمله اشک های آیلین را بیاختیار سرازیر کرد لبخند تلخی روی لبش نشست خیلی آرام، دست تهیونگ را نزدیک صورتش برد
+ احمق... مگه نگفتم قهرمان بازی درنیار...
درهای اتاق عمل باز شدند پزشک ها بدون توقف برانکارد را داخل بردند آخرین چیزی که آیلین دید صورت آرام تهیونگ بود بعد.. در بسته شد چراغ قرمز بالای اتاق عمل روشن شد: «عمل جراحی»
همهچیز دوباره ساکت شد آیلین همانجا، روبهروی در، روی صندلی ننشست آرام روی زمین سر خورد زانو هایش را در آغوش گرفت پیشانی اش را به دیوار سرد تکیه داد هیچ صدایی از او شنیده نمیشد
فقط شانه هایش آرام می لرزیدند
لینا با عجله خودش را رساند کنارش زانو زد بدون اینکه چیزی بگوید، فقط آیلین را در آغوش گرفت این بار، آیلین دیگر خودش را نگه نداشت هقهق گریه اش در راهروی ساکت بیمارستان پیچید.
چند متر آنطرفتر...
جیمین بیحرکت به چراغ قرمز اتاق عمل خیره مانده بود اما ذهنش جای دیگری بود؛ یک اسم مدام میان فکر هایش تکرار میشد: کای...
ــــــــــــــــــ
چراغ قرمز بالای اتاق عمل خاموش شد، صدای باز شدن در، سکوت راهرو را شکست.
آیلین قبل از اینکه دکتر حتی یک قدم بیرون بگذارد، از جایش بلند شد آنقدر سریع که صندلی پشت سرش روی سرامیک کشیده شد چشم های خسته اش فقط یک سؤال داشت
+ دکتر...؟
دکتر ماسکش را پایین کشید خستگی از چهره اش پیدا بود، اما لبخند آرامی گوشهی لبش نشست
دکتر: عمل موفق بود.
همین دو کلمه انگار تمام هوای حبس شده سینهی آیلین را آزاد کرد، دکتر ادامه داد:
دکتر: بخیهها کاملاً باز شده بودن و خون زیادی از دست داده، اما خوش شانس بود... چند دقیقه دیرتر میرسید، شرایط فرق میکرد.
آیلین ناخودآگاه دستش را روی دهانش گذاشت اشک هایش بیصدا پایین آمدند، دکتر پرونده را بست و با لحنی جدیتر گفت:
دکتر: چند روز استراحت مطلق. این بار اگر دوباره به خودش فشار بیاره، بدنش دیگه همکاری نمیکنه.
جیمین زیر لب نفسش را بیرون داد
جیمین: این مرد یه روز خودشو با لجبازیش میکشه...
لینا آرام لبخند زد
لینا: نه...
نگاهش به آیلین افتاد
لینا: یکی نمیذاره.
ــــــــــــ
چند ساعت بعد، اتاق آرام بود نور کمرنگ غروب از میان پرده روی تخت افتاده بود صدای منظم مانیتور، تنها صدایی بود که سکوت را میشکست
آیلین خیلی آرام در را باز کرد چند لحظه همان جا ایستاد
- ۲.۶k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط