همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 95.

"ویو جئون جونگ کوک"

امروز...

زودتر از همه از شرکت بیرون زدم.

به یونا گفته بودم جلسه‌های باقی‌مونده رو لغو کنه.

بهونه‌م این بود که خسته‌ام.

اما...

خودم می‌دونستم دلیل اصلی چیز دیگه‌ایه.

کلید رو داخل قفل چرخوندم.

تق.

خونه ساکت بود.

هنوز دوین نرسیده بود.

کت‌م رو روی مبل انداختم.

یه نگاه به ساعت کردم.

_«حدود چهل دقیقه وقت دارم...»

بی‌اختیار رفتم سمت آشپزخونه.

در یخچال رو باز کردم.

چند دقیقه بعد...

سبزیجات روی تخته بودن.

قابلمه روی گاز.

برنج دم کشیده بود.

حتی سوپ مورد علاقه‌ی دوین هم روی شعله‌ی کم قل می‌زد.

وقتی داشتم سالاد درست می‌کردم...

بی‌اختیار لبخند زدم.

_«کی فکرش رو می‌کرد...»

_«یه روز برای یه هم‌خونه انقدر با دقت غذا درست کنم.»

همون لحظه...

تصویر دوین توی ذهنم اومد.

وقتی موقع غذا خوردن لپ‌هاش از گرمای سوپ قرمز می‌شد...

وقتی هر بار می‌گفت:

+«کوکی... نمکش عالیه.»

لبخندم عمیق‌تر شد.

اما...

همون لبخند با یادآوری اتفاق چند روز پیش محو شد.

چاقو رو روی تخته گذاشتم.

دستامو روی اپن تکیه دادم.

_«از اون روز...»

_«دیگه حتی درست نگاهمم نمی‌کنه.»

نفسم رو بیرون دادم.

_«شاید...»

_«باید فاصله بگیرم.»

_«شاید این تنها راهشه.»

اما...

همین فکر...

یه حس عجیبی توی دلم ایجاد کرد.

انگار از تصور فاصله گرفتن از دوین...

بیشتر از هر چیز دیگه‌ای می‌ترسیدم.

نیم ساعت بعد...

میز شام آماده بود.

بشقاب‌ها مرتب چیده شده بودن.

دو تا لیوان آب.

دو تا قاشق.

حتی دستمال سفره‌ها رو هم مرتب تا کرده بودم.

به میز نگاه کردم.

آروم خندیدم.

_«اگه بوراک منو الان ببینه...»

_«می‌گه عاشق شدی.»

همون لحظه...

صدای زنگ در خونه بلند شد.

دینگ... دانگ...

قلبم ناخودآگاه تندتر زد.

بدون اینکه حتی به آیفون نگاه کنم...

لبخند محوی روی لبم نشست.

_«اومدی...»

رفتم سمت در...

دستم روی دستگیره نشست...

و با این فکر که حتماً دوینه...

در رو باز کردم.
دیدگاه ها (۵۵)

همخونه اجباری... پارت 94."ویو پارک دوین"بعد از اینکه از اتاق...

همخونه اجباری... پارت 93."ویو پارک دوین"چهار روز بعد...بالاخ...

همخونه اجباری... پارت 72."ویو جئون جونگ کوک"ساعت...نزدیک نه ...

همخونه اجباری... پارت 47"ویو جئون جونگ کوک"همه دور میز شام ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط