روزی که گذشت روز بسیار بسیار فرسایشی و سختی برای من بود .

روزی که گذشت روز بسیار بسیار فرسایشی و سختی برای من بود ... انرژی فراوون بچه ها و توان نداشتن من میکس شده بود با همو یه چیز سمی درست شده بود اصن ... گاهی با خودم میگم آیا من دلم برا این روزا تنگ میشه؟ و جوابش اینه قطعا
ولی من دلم فقط برای این سنی بچه ها تنگ میشه ،یاد دس تنهایی و شرایط سختش ک میفتم شاید احساس ناخوشایندی بهم دست بده
بزارید براتون یه مثال بزنم
تا حالا شده بخاید از یه شرایطی فرار کنید و براحتی هم تونستید ماجرا رو بپیچونید و تمام

ولی مادر بودن هیچگونه پیچوندنی توو کارش نیس ... ب هیچ طریقی نمیتونی از شرایط موجود فرار کنی حتی برای ده دقیقه و این واقعا سخت ترین حسیه که آدم میتونه تجربش کنه
مدام با خودت میگی کاش یکی بود چند لحظه فقط چند لحظه جای من اوضاعو هندل کنه ولی هیچکس نیس و تو باید ته جونتو بزاری
آخر شبم مث الان از شدت خستگی خوابت نبره
راستی موهای سفیدم بیشتر شدن ... 🥲
شما چه خبر؟
از خودتون بگین
دیدگاه ها (۷)

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟐مانیا هنوز پشت در اتاق جیمین ایستاده بو...

📖 رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت دوازدهم: نقطهٔ ا...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

part : 45chapter : 2سریع اسلحمو روی سر ویلیام گرفتم + اگه می...

چند پارتی تهیونگ

فیک : بین راندها

My Arirang Part 6

📖 رمان «گرفتار تو»پارت هفدهم: فرار نیمه‌کاره 🚉🖤[دیدگاه تهیون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط