𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②
_بخش اول_
پیش از آنی که بخواهی از کنارت میروم
تا بدانی عذرِ مارا خواستن کارِ تو نیست
کاظم بهمنی
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
سوروس_
ساعت هشت و سی و چهار دقیقه بود که بیدار شدم.در واقع گفتند کسی آمده مرا ببیند و خدمتکار لپ قرمزی توی راه یکی از کلوچه های عجیبی که دستش بود به من داد.از صمیم قلب میخواهم که ریچل اینجا باشد ولی این احمقانه است.او اینجا را بلد نیست و با توجه به اینکه دیشب کمی بی حال بود به احتمال زیاد تا ظهر خواهد خوابید.توی یک اتاق کوچک میچپم.و کسی که میبینم متاسفانه،ریچل نیست.لیلی اوانز است.کاش من بمیرم.کاش همین حالا بمیرم.فکر میکردم راحت زندگی خواهم کرد که دیگر انقدر تحت فشار نخواهم بود!وای خدا!برمیگردد.آفتاب موهای نارنجی اش را روشن کرده و من بی اختیار به یاد موج های تیره موی دختری میافتم که بیش از هرچیز آرزو میکردم اینجا باشد.من چهم شده است؟!زیر لب میگویم"سلام"
حالش خوب نیست.می شناسمش.البته که می شناسمش.او روزی لیلیِ من بود.صورتش سرخ شده.حوصله ندارد. برافروخته است و لعنت به من که اهمیت می دهم.ولی به آسمان و زمین قسم که اسم این حس خیانت نیست.من لیلی را خیلی دوست دارم.ولی این دوست داشتن به هیچ وجه شبیه حسم به ریچل نیست.شاید این تنها چیزیست که از آن مطمئنم.لیلی یک عادت است.تنها دوست کودکی ام.ریچل...ریچل میدان جنگ است پر از شر و شور و پر از حس.لیلی با لحنی عصبی میگوید"سلام!"
کمی دیگر نگاهم میکند و بعد میگوید"این چه مسخره بازیه سوروس؟"
نمیتوانم پوزخندم را مخفی کنم"تو آخرین دیدارمون اسنولیوس صدام میزدی"
هوفی میکشد"بله صدات میزدم.چون بینهایت سزاواری!"
من احمق واقعا دلتنگ این بیگانه بودم؟کسی که هیچ شباهتی به لیلی ندارد؟سعی میکنم صدایم نیشدار نباشد ولی نمیتوانم"ممنون که غرغر هات رو آوردی برای من لیلی.خیلی خوشحال کنندست ولی من واقعاً حوصله ندارم.میشه بگی برای چه کاری سرافرازم کردی؟"
کمی نزدیک میآید.برخلاف چیزی که فکر می کردم،هیچ حسی از این حرکتش ندارم."پدرت توی باغ خونه تون چال شده بود!پدر و مادرم گفتن که اونجا تنهاست و هیچکس پیشش نیست"
"ممنون که خبر دادی.همین؟"
"اون دختره چه بلایی سرت آورده؟تو اصلا خودت نیستی!"
"پس مسئله اینه"
"بله مسئله همینه!دوست دختر خلاف کارت تورو هم به خلاف و کثافت کاری کشونده!حتی یادت رفته مثل آدمیزاد حرف بزنی!"
"بسه.هرچی دلت میخواست گفتی.ولی حق نداری این حرفا رو به اون بزنی"
"چرا؟غیرتی میشی؟رگ گردنت میزنه بیرون؟میخوای چکارم کنی؟هرچی دلم بخواد میگم!تو بخاطر گشتن با همگروهی هرزهت انقد بی تفاوت شدی!پدرت مرده و تو اینجا توی خونه اقوام جدیدت هستی"
_بخش اول_
پیش از آنی که بخواهی از کنارت میروم
تا بدانی عذرِ مارا خواستن کارِ تو نیست
کاظم بهمنی
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
سوروس_
ساعت هشت و سی و چهار دقیقه بود که بیدار شدم.در واقع گفتند کسی آمده مرا ببیند و خدمتکار لپ قرمزی توی راه یکی از کلوچه های عجیبی که دستش بود به من داد.از صمیم قلب میخواهم که ریچل اینجا باشد ولی این احمقانه است.او اینجا را بلد نیست و با توجه به اینکه دیشب کمی بی حال بود به احتمال زیاد تا ظهر خواهد خوابید.توی یک اتاق کوچک میچپم.و کسی که میبینم متاسفانه،ریچل نیست.لیلی اوانز است.کاش من بمیرم.کاش همین حالا بمیرم.فکر میکردم راحت زندگی خواهم کرد که دیگر انقدر تحت فشار نخواهم بود!وای خدا!برمیگردد.آفتاب موهای نارنجی اش را روشن کرده و من بی اختیار به یاد موج های تیره موی دختری میافتم که بیش از هرچیز آرزو میکردم اینجا باشد.من چهم شده است؟!زیر لب میگویم"سلام"
حالش خوب نیست.می شناسمش.البته که می شناسمش.او روزی لیلیِ من بود.صورتش سرخ شده.حوصله ندارد. برافروخته است و لعنت به من که اهمیت می دهم.ولی به آسمان و زمین قسم که اسم این حس خیانت نیست.من لیلی را خیلی دوست دارم.ولی این دوست داشتن به هیچ وجه شبیه حسم به ریچل نیست.شاید این تنها چیزیست که از آن مطمئنم.لیلی یک عادت است.تنها دوست کودکی ام.ریچل...ریچل میدان جنگ است پر از شر و شور و پر از حس.لیلی با لحنی عصبی میگوید"سلام!"
کمی دیگر نگاهم میکند و بعد میگوید"این چه مسخره بازیه سوروس؟"
نمیتوانم پوزخندم را مخفی کنم"تو آخرین دیدارمون اسنولیوس صدام میزدی"
هوفی میکشد"بله صدات میزدم.چون بینهایت سزاواری!"
من احمق واقعا دلتنگ این بیگانه بودم؟کسی که هیچ شباهتی به لیلی ندارد؟سعی میکنم صدایم نیشدار نباشد ولی نمیتوانم"ممنون که غرغر هات رو آوردی برای من لیلی.خیلی خوشحال کنندست ولی من واقعاً حوصله ندارم.میشه بگی برای چه کاری سرافرازم کردی؟"
کمی نزدیک میآید.برخلاف چیزی که فکر می کردم،هیچ حسی از این حرکتش ندارم."پدرت توی باغ خونه تون چال شده بود!پدر و مادرم گفتن که اونجا تنهاست و هیچکس پیشش نیست"
"ممنون که خبر دادی.همین؟"
"اون دختره چه بلایی سرت آورده؟تو اصلا خودت نیستی!"
"پس مسئله اینه"
"بله مسئله همینه!دوست دختر خلاف کارت تورو هم به خلاف و کثافت کاری کشونده!حتی یادت رفته مثل آدمیزاد حرف بزنی!"
"بسه.هرچی دلت میخواست گفتی.ولی حق نداری این حرفا رو به اون بزنی"
"چرا؟غیرتی میشی؟رگ گردنت میزنه بیرون؟میخوای چکارم کنی؟هرچی دلم بخواد میگم!تو بخاطر گشتن با همگروهی هرزهت انقد بی تفاوت شدی!پدرت مرده و تو اینجا توی خونه اقوام جدیدت هستی"
- ۲۳۷
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط