پارت
پارت ۱۲
ویو جیمین/
به سمت اتاق ا.ت راه افتاد و دید ا.ت با صورتی خیس از اشک و عکسی توی بغلش به خواب رفته مطمئن نبودم ولی گریه کرده بود؟! رفتم توی اتاق و پتو کشیدم روی ا.ت که دیدم کامل توی خودش جمع شده خدایا چرا انقدر کیوت بود؟ چرا انقدر شکسته و بی پناه شده بود؟! با همین افکار های درهم و برهمش از اتاق رفت بیرون روی تهیونگ پتو انداخت و روی کاناپه دراز کشید و متوجه نشد که چه موقعی خوابش برد.
ویو ا.ت/
صبح بلند شدم عکس رو توی کمد میز گذاشتم رفتم صورتم رو شستم و مسواک زدم لباس عوض کردم و رفتم توی حال دیدم جیمین و تهیونگ هردو خوابن رفتم و روی حیمین پتو کشیدم آخه چرا هیچ وقت روی خودش پتو نمیداخت؟ وایسا...چرا انقدر اخمو عه تو خواب؟!
بیخیالش شدم رفتم توی آشپزخونه سوشی درست کردم دو بوکی و سس تند مخصوص خودم تهیونگ که به خاطر بوی غذا بیدار شده بود گیج میزد اومد توی آشپزخونه و از پشتم سرش رو روی شونه ام گذاشت که ببینه چیکار میکنم بهش لبخند زدم و گفتم بره صورتش رو بشوره بیاد نهار بخوریم واسع صبحونه خوردن خیلی دیر بود تهیونگ رفت رفتم که جیمین رو بیدار کنم
ا.ت:یااااا جیمین شی بیدار شو
جیمین:هومممممممم
ا.ت:بیدار شو خوابالو وقت نهاره
جیمین:به زور چشمش رو باز کرد و نگاهی به ا.ت انداختم که جدی بالا سرم وایساده بود
ا.ت:پوفی کشیدم و رفتم سراغ آشپزی
تهیونگ:صورتش رو شست و اومد تو آشپزخونه و توی چیدن میز نهار کمکم کرد.
جیمین هم صورتش رو شست و نهار خوردیم
ادامه دارد...
ویو جیمین/
به سمت اتاق ا.ت راه افتاد و دید ا.ت با صورتی خیس از اشک و عکسی توی بغلش به خواب رفته مطمئن نبودم ولی گریه کرده بود؟! رفتم توی اتاق و پتو کشیدم روی ا.ت که دیدم کامل توی خودش جمع شده خدایا چرا انقدر کیوت بود؟ چرا انقدر شکسته و بی پناه شده بود؟! با همین افکار های درهم و برهمش از اتاق رفت بیرون روی تهیونگ پتو انداخت و روی کاناپه دراز کشید و متوجه نشد که چه موقعی خوابش برد.
ویو ا.ت/
صبح بلند شدم عکس رو توی کمد میز گذاشتم رفتم صورتم رو شستم و مسواک زدم لباس عوض کردم و رفتم توی حال دیدم جیمین و تهیونگ هردو خوابن رفتم و روی حیمین پتو کشیدم آخه چرا هیچ وقت روی خودش پتو نمیداخت؟ وایسا...چرا انقدر اخمو عه تو خواب؟!
بیخیالش شدم رفتم توی آشپزخونه سوشی درست کردم دو بوکی و سس تند مخصوص خودم تهیونگ که به خاطر بوی غذا بیدار شده بود گیج میزد اومد توی آشپزخونه و از پشتم سرش رو روی شونه ام گذاشت که ببینه چیکار میکنم بهش لبخند زدم و گفتم بره صورتش رو بشوره بیاد نهار بخوریم واسع صبحونه خوردن خیلی دیر بود تهیونگ رفت رفتم که جیمین رو بیدار کنم
ا.ت:یااااا جیمین شی بیدار شو
جیمین:هومممممممم
ا.ت:بیدار شو خوابالو وقت نهاره
جیمین:به زور چشمش رو باز کرد و نگاهی به ا.ت انداختم که جدی بالا سرم وایساده بود
ا.ت:پوفی کشیدم و رفتم سراغ آشپزی
تهیونگ:صورتش رو شست و اومد تو آشپزخونه و توی چیدن میز نهار کمکم کرد.
جیمین هم صورتش رو شست و نهار خوردیم
ادامه دارد...
- ۷.۷k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط