برشی از یک کتاب*

برشی از یک کتاب*
او گفت: خیلی می ترسم
و من گفتم: چرا؟
و او گفت: چون از ته دل خوشحالم دکتر رسول. خوشحالی این شکلی وحشتناک است.
ازش پرسیدم: چرا؟
و او گفت: وقتی دست سرنوشت بخواهد چیزی را ازت بگیرد، می گذارد این طور خوشحال باشی
از کتاب: بادبادک باز...
دیدگاه ها (۱)

ترسم که بمیرم وَ نبیبنم رخ ماهش یا اینکه بمانم بخورم حسرت و ...

پارت سهویو تهدرسته زیاده روی کردم یون داشت گریه میکرد منم رف...

سلام خوشمگلااا✨😙می‌خوام یه رازی رو بهتون بگم🤫میدونم دنبال دس...

پارت ۲۱شب شده بود. صدای بارون که از پنجره میومد، خونه رو کرد...

آدم‌ها فکر می‌کنند عشق یعنی چیزهای عجیب‌وغریب یا کلماتی که ف...

پارت ۳۱🌧️ ویو آتبا هیون‌وو داشتم می‌رفتم سمت کلاس که صدای ته...

خب :)اولا خیلی عذر میخوام ازت قندم که تولدت رو دیر تبریک گفت...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت دوازدهم: میانِ عشق و تحقیر 🖤🥀[دیدگاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط