🌑 p.3
🌑 p.3
تهیونگ حالا خیلی نزدیکتر از حد مجاز بود...
نفسهای سنگینش به صورت ا.ت برخورد میکرد.
اون پوزخند مرموز هنوز روی لباش بود، ولی توی چشماش؟ یه چیزی تغییر کرده بود.
اون نگاه سرد و مافیایی… حالا یه جوری سوز داشت، یه حسی که شبیه «وسوسه» بود، یا شاید… «ترس از وابستگی».
دختر به سختی قورت داد. صدایی که از گلوی خشکش بیرون اومد، بیشتر شبیه نجوا بود.
• ولم کن تهیونگ…
– نه.
• گفتم ولم کن!
– و من گفتم... نه.
تهیونگ سرشو خم کرد، پیشونیشو گذاشت روی پیشونی دختر…
صداش، عمیقتر از همیشه، درست کنار گوشش پیچید:
– نمیفهمی ا.ت؟
– من وسط این جنگ لعنتی، تنها دلیلی که هنوز نمردم… تویی.
دختر توی چشماش نگاه کرد.
اون ته، پشت همهی غرور و ماسک و سردی… یه تهیونگ ترسیده بود. ترسیده از احساس.
از علاقه.
از این که یه روزی، او هم آسیبپذیر بشه.
ا.ت آروم گفت:
• تهیونگ… من نمیدونم این حس لعنتیت چیه، ولی… داری باعث میشی که دیگه نترسم. از تو. از این اتاق. حتی از مافیا بودنت.
تهیونگ چشماش برق زد. یه لبخند آروم، متفاوت، روی لباش نشست…
پایان
با همکاری ویکتوریا و @roax2
تهیونگ حالا خیلی نزدیکتر از حد مجاز بود...
نفسهای سنگینش به صورت ا.ت برخورد میکرد.
اون پوزخند مرموز هنوز روی لباش بود، ولی توی چشماش؟ یه چیزی تغییر کرده بود.
اون نگاه سرد و مافیایی… حالا یه جوری سوز داشت، یه حسی که شبیه «وسوسه» بود، یا شاید… «ترس از وابستگی».
دختر به سختی قورت داد. صدایی که از گلوی خشکش بیرون اومد، بیشتر شبیه نجوا بود.
• ولم کن تهیونگ…
– نه.
• گفتم ولم کن!
– و من گفتم... نه.
تهیونگ سرشو خم کرد، پیشونیشو گذاشت روی پیشونی دختر…
صداش، عمیقتر از همیشه، درست کنار گوشش پیچید:
– نمیفهمی ا.ت؟
– من وسط این جنگ لعنتی، تنها دلیلی که هنوز نمردم… تویی.
دختر توی چشماش نگاه کرد.
اون ته، پشت همهی غرور و ماسک و سردی… یه تهیونگ ترسیده بود. ترسیده از احساس.
از علاقه.
از این که یه روزی، او هم آسیبپذیر بشه.
ا.ت آروم گفت:
• تهیونگ… من نمیدونم این حس لعنتیت چیه، ولی… داری باعث میشی که دیگه نترسم. از تو. از این اتاق. حتی از مافیا بودنت.
تهیونگ چشماش برق زد. یه لبخند آروم، متفاوت، روی لباش نشست…
پایان
با همکاری ویکتوریا و @roax2
- ۸۶.۹k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط