پارت
پارت1
ازدواج اجباری 🌕
یک روز مثل همیشه از خواب بیدار شدم . بلند شدم و رفتم دستشویی و کارهای لازم رو کردم.
رفتم جلو آینه و فقط یک اینا رنگ گیلاسی زدم. و لباس کارم رو پوشیدم و به سمت شیرینی فروشی حرکت کردم.
تو این فکر بودم که آخر هفته برم پیش مادر بزرگم خیلی وقته ندیدمش . که به مقصد رسیدم .به سمت شیرینی فروشی حرکت کردم. شیرینی فروشی بزرگ نبود اما مشتری زیاد داشت .
دقیقه ها تبدیل شدن به ساعت ولی ا.ت هیچوقت از این کار خسته نمیشد. بلاخره هوا تاریک شد و کم کم
مشتری ها کم شدن.
بلاخره شد ساعت نه و شیرینی فروشی بشه شد.
ویو تهیونگ
امروز معامله ای داشتم که شکست خورد پس رفتم سمت بار تا یکم ذهنم رو خالی کنم . تو راه رفتن به
بار دختری رو دیدم که چندتا مرد بی حیا انداختن دنبالش و دارن اذیتش میکنن
ویو ا.ت
داشتم به سمت خونه که احساس کردم چندتا مرد دارن منو تعقیب میکنن پس دویدم . خیلی ترسیده
بودم و فقط می دویدم و چشمام پر از اشک شده بود
ویو تهیونگ
دیگه سوال کردم رو تموم کردم و ماشین رو پارک کردم
و به سمتشون رفتم دختر داشت از ترس میلرزید
و داد زدم گفتم
(علامت تهیونگ -
علامت آت +)
-معلوم هست شما چه غلطی میکنید چرا افتادین دنبال یک دختر (داد . عصبی)
ویو ا.ت
دیدم یک مرد قد بلند آمد سمتمون و جلوم ایستاد
و سر اون دوتا مرد داد زد . من خیلی ترسیده بودم داشتم میلرزیدم و مرد آمد سمتم و گفت
بایییییییی پرنسس ها
ازدواج اجباری 🌕
یک روز مثل همیشه از خواب بیدار شدم . بلند شدم و رفتم دستشویی و کارهای لازم رو کردم.
رفتم جلو آینه و فقط یک اینا رنگ گیلاسی زدم. و لباس کارم رو پوشیدم و به سمت شیرینی فروشی حرکت کردم.
تو این فکر بودم که آخر هفته برم پیش مادر بزرگم خیلی وقته ندیدمش . که به مقصد رسیدم .به سمت شیرینی فروشی حرکت کردم. شیرینی فروشی بزرگ نبود اما مشتری زیاد داشت .
دقیقه ها تبدیل شدن به ساعت ولی ا.ت هیچوقت از این کار خسته نمیشد. بلاخره هوا تاریک شد و کم کم
مشتری ها کم شدن.
بلاخره شد ساعت نه و شیرینی فروشی بشه شد.
ویو تهیونگ
امروز معامله ای داشتم که شکست خورد پس رفتم سمت بار تا یکم ذهنم رو خالی کنم . تو راه رفتن به
بار دختری رو دیدم که چندتا مرد بی حیا انداختن دنبالش و دارن اذیتش میکنن
ویو ا.ت
داشتم به سمت خونه که احساس کردم چندتا مرد دارن منو تعقیب میکنن پس دویدم . خیلی ترسیده
بودم و فقط می دویدم و چشمام پر از اشک شده بود
ویو تهیونگ
دیگه سوال کردم رو تموم کردم و ماشین رو پارک کردم
و به سمتشون رفتم دختر داشت از ترس میلرزید
و داد زدم گفتم
(علامت تهیونگ -
علامت آت +)
-معلوم هست شما چه غلطی میکنید چرا افتادین دنبال یک دختر (داد . عصبی)
ویو ا.ت
دیدم یک مرد قد بلند آمد سمتمون و جلوم ایستاد
و سر اون دوتا مرد داد زد . من خیلی ترسیده بودم داشتم میلرزیدم و مرد آمد سمتم و گفت
بایییییییی پرنسس ها
- ۵.۹k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط