آیدل جذاب من

آیدل جذاب من
پارت⁹⁹

ویو نویسنده

چیدن و روی صندلی ها در کنار هم نشسته بودن

جیهوپ:چقدر یهویی و کامل اومدیم

ات:مزه اش به همینه دیگه

آلیسا با لبخند داشت نگاهشون میکرد

آنا:هی دختر خوردی مارو با نگاهت،یجور نگاه نکن انگار تا آخر عمرت قرار نیست مارو ببینی

آلیسا لبخند ملیحی زد

آلیسا:شاید باورتون نشه ولی از الان دلم براتون تنگ شده

ات:اخییی آلیسااا،اینجوری نگووو

آلیسا از روی صندلی بلند شد که همه نگاها سمتش اومد

آلیسا:خب خب بچه ها،از اونجایی که قراره فردا از اینجا برم براتون یه نامه آماده کردم،الان هم چند دقیقه وقتتون رو به من بدین تا براتون بخونم

*نامه ای از آلیسا*
«...بچه‌ها، قول بدید تا آخرش حرفم رو قطع نکنید... چون اگه یکی ازتون چیزی بگه، احتمالا دیگه نتونم ادامه بدم...»
(آلیسا چند ثانیه سکوت کرد)
هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روزی بشینم روبه‌روی شما و آخرین حرف‌هام رو بزنم...
همیشه فکر می‌کردم وقت خداحافظی، هنوز خیلی دوره...
ولی انگار رسید...
راستش...
من از رفتن نمی‌ترسم...
از این می‌ترسم که فردا صبح از خواب بیدار بشم و بدون اینکه شما رو ببینم، برم...
از این می‌ترسم که دیگه هیچ‌وقت صدای خنده‌هاتون توی گوشم نپیچه...
از این می‌ترسم که این، آخرین باری باشه که همدیگه رو می‌بینیم...
(لبخند تلخی می‌زنه.)
می‌دونید...
وقتی از ایران اومدم، فقط با دو نفر اومده بودم...
تمام آرزوم این بود که یه بار اون هفت نفری رو که همیشه از دور می‌شناختم، از نزدیک ببینم...
فکر می‌کردم قراره فقط یه دیدار باشه...
یه خاطره...
یه آرزوی برآورده‌شده...
اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم اون هفت نفر، به‌علاوه‌ی اون دو نفری که از اول کنارم بودن، بشن تمام دنیای من...
من با دو نفر اومدم...
اما حالا باید از نه نفر دل بکنم...
و باور کنید...
این سخت‌ترین کاریه که تا حالا مجبور شدم انجام بدم...
شما کاری کردید که یه کشور غریب، برام شبیه خونه بشه...
...و حالا دارم از خونه‌م می‌رم.
اگر فردا موقع رفتنم گریه نکردم...
فکر نکنید ناراحت نیستم.
فقط...
اگه شروع کنم، دیگه نمی‌تونم برم...
(چند لحظه به زمین خیره میشه.)
یه خواهش ازتون دارم...
بعد از رفتنم، لطفاً زندگی‌تون رو متوقف نکنید.
به خاطر من نخندیدن رو انتخاب نکنید.
به خاطر من آنا،ات از رویاهاتون دست نکشید.
فقط...
گاهی...
خیلی اتفاقی...
وقتی یه آهنگ شنیدید...
یا از یه خیابون رد شدید...
یا یه غذایی رو دیدید که یاد من افتادید...
یه لحظه مکث کنید...
و با خودتون بگید:
«الان احتمالاً اونم یه گوشه‌ی دنیا داره یاد ما می‌افته...»
(صداش می‌لرزید.)
من نمی‌خوام فراموش نشم...
ولی بیشتر از اون، نمی‌خوام خاطره‌م باعث غم همیشگی‌تون بشه.
(بغض میکنه.)
ببخشید...
اگه یه وقت اذیتتون کردم...
اگه بچه‌بازی درآوردم...
اگه زیادی لجبازی کردم...
اگه نتونستم اون‌جوری که باید، محبتتون رو جبران کنم...
واقعاً ببخشید...
(اشکش رو پاک می‌کنه.)
می‌دونید سخت‌ترین قسمت رفتن چیه؟
اینکه می‌دونم از فردا...
دیگه صبح که بیدار بشم، کسی نیست باهاش سلام کنم...
دیگه دور هم جمع نمی‌شیم...
دیگه صدای خنده‌های شما، خونه رو پر نمی‌کنه...
شاید روزها...
شاید ماه‌ها...
شاید حتی سال‌ها...
تا دوباره همدیگه رو ببینیم...
و این فکر...
قلبم رو می‌شکنه...
(چند ثانیه سکوت می‌کند و با بغض ادامه میده)
اگه یه روز ازم بپرسن قشنگ‌ترین آرزویی که برآورده شد چی بود...
می‌گم...
اینکه یه روز از ایران اومدم تا فقط هفت نفر رو ببینم...
اما خدا...
نه نفر رو بهم داد...
نه نفری که خانواده‌ی من شدن...
نه نفری که قلبم رو پیش خودشون نگه داشتن...
(اشک‌هایش بی‌اختیار سرازیر میشدن.)
دوستتون دارم...
خیلی بیشتر از چیزی که هیچ‌وقت تونستم به زبون بیارم.
و اگه...
فقط اگه...
قسمت شد که یه روز دوباره همدیگه رو دیدیم...
خواهش می‌کنم...
مثل غریبه‌ها نگام نکنید...
بدون اینکه چیزی بگید...
فقط بغلم کنید...
چون من...
از همین الان...
دلتنگتون شدم...
دوستتون دارم...
*پایان نامه*

ادامه دارد...

شرط
۲۰ لایک
۱۰ بازنشر
دیدگاه ها (۸)

آیدل جذاب من پارت¹⁰⁰یهو نامه از دست آلیسا میوفته و شروع به گ...

آیدل جذاب من پارت¹⁰¹ویو نویسنده (فردا)آلیسا چمدونشو جمع کرده...

آیدل جذاب من پارت⁹⁸ویو نویسنده همه دور میز شام نشسته بودند و...

آیدل جذاب من پارت⁹⁷ویو نویسنده تلفن رو قطع کردات:چی گفت؟آنا:...

📸 عکس آخرپارت چهارم: «نامه‌ای که دیر رسید»هفت سال گذشته بود....

ترجمه:جین: یه بازی فرضی؛ اگه خودت راننده قطار باشی، چه انتخا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط