با صدای در بیدار شدم دیدم اون خدمتکار نفره بود اه رو مخ
با صدای در بیدار شدم دیدم اون خدمتکار نفره بود اَه رو مخ گفتم بیاتو
امد تو به واکیلا که تو بغلم بود ی نگاهی کرد و گفت اقا مهمونی امشب رو یادتون نره
_خودم حواسم هست نفله حالا هم گمشو بیرون
رفت بیرون به ساعت نگاه مردمو ساعت ۸ بود مهمونی ساعت ۹ اروم واکیلا رو تکون دادم از خواب پرید تا میخواستم دهنمو باز کنم دستشو برد زیر دلشو اروم شروع کرد به گریه کردن و گفت د.... درد دارم... هق..... هق
اروم سرشو بوسیدمش گفتم اشکال نداره بیبی گرل خوب میشی
_چ.... چرا.... هق.... باهام این کارو کردین... هق
موندم چی بگم چرا واقعا هنوز بچه بود و من این پاکیشو ازش گرفتم لعنت به من لعنت به من
اعصابم خورد شد از بغلم درش اوردم از روی تخت امدم پایین و گفتم امشب مهمونی داریم لباس برات میارن امده بشو و اینکه لباس باز هم نپوش فهمیدی؟
با بغض و گریه گفت چ... چشم... هق
امد تو به واکیلا که تو بغلم بود ی نگاهی کرد و گفت اقا مهمونی امشب رو یادتون نره
_خودم حواسم هست نفله حالا هم گمشو بیرون
رفت بیرون به ساعت نگاه مردمو ساعت ۸ بود مهمونی ساعت ۹ اروم واکیلا رو تکون دادم از خواب پرید تا میخواستم دهنمو باز کنم دستشو برد زیر دلشو اروم شروع کرد به گریه کردن و گفت د.... درد دارم... هق..... هق
اروم سرشو بوسیدمش گفتم اشکال نداره بیبی گرل خوب میشی
_چ.... چرا.... هق.... باهام این کارو کردین... هق
موندم چی بگم چرا واقعا هنوز بچه بود و من این پاکیشو ازش گرفتم لعنت به من لعنت به من
اعصابم خورد شد از بغلم درش اوردم از روی تخت امدم پایین و گفتم امشب مهمونی داریم لباس برات میارن امده بشو و اینکه لباس باز هم نپوش فهمیدی؟
با بغض و گریه گفت چ... چشم... هق
- ۱۶۵
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط