p9
p9
لبخحدی زدم و دقیق به افراد نگاه کردم.بعضی مغرورانه به یار خودشون نگاه میکردن و میرقصیدن و یعصی ها با لبخند عاشقانه میرقصیدن.تفاوت چشمگیریه.
همه شبیه هم میرقصیدن و باعث میشد سالن از دور زیباتر به نطر برسه.
البته که یکسری ها هم نمیرقصیدن،افراد خیلی کمی بودن
از جمله پسری مویخی،یه پسر با چشمای فوق العاده مشکی،زنی با لباس بلند دکلته و چند
نفر دیگه. اونها یا گرم صحبت با کس دیگه ای بودن یا توی دریای افکار خودشون غرق شده بودن.
بعد از چند دقیقه رقصیدن و عوض شدن آهنگ های مختلف رقص تموم شد و دوباره همه مشغول صحبت شدن
خدمتکاری با احترام مهمونا رو به سمت اتاق ناهارخوری راهنمایی کرد و من پشت امیلی به سالن اومدم.میزه بزرگ و درازی وسط سالن بود و کل میز پر از غذا های مختلف بود.چشمام با دیدن این همه غذا و بوی خوب غذا گرد شد،نون خشک و سوپای غلیظ یتیم خونه در مقایسه با این همه غذا هیچی نبود.
امیلی سر میز نشست و به من اشاره کرد تا روی صندلی سمت راستش بشینم.نگاه همه روی ما دوخته بود.بعصی نگاه ها عصبی،بعضی ها متعجب و بعضی ها سرزنش کننده.امیلی بیخیال به نگاه ها شروع کرد به خوردن غذاش که بقیه هم با اینکارش شروع به خوردن کردن.منم با ذوق اولین غذای درست حسابی زندگیم رو خوردم.سه تا بوقلمون درسته روی میز بود و کنارش مخلفات متفاوتی بود؛مرغ بریون،تکه های نون سیر،ذرت،استیک،کلم بروکلی و چیزای مختلف دیگه
نیم ساعت غذای اصلی روی میز بود بعد خدمتکارا وارد سالن شدن و شروع کردن به برداشتن غذا و دسر رو روی میز گذاشتن.
پودینگ آناناس و شکلات و نارگیل،انواع کیک با طعمهای مختلف و انواع کرم های مختلف
همه جور نوشیدنی روی میز بود.
چشمام گرد شد،توی زندگیم فقط اسم اینارو شنیده بودم.
لبخحدی زدم و دقیق به افراد نگاه کردم.بعضی مغرورانه به یار خودشون نگاه میکردن و میرقصیدن و یعصی ها با لبخند عاشقانه میرقصیدن.تفاوت چشمگیریه.
همه شبیه هم میرقصیدن و باعث میشد سالن از دور زیباتر به نطر برسه.
البته که یکسری ها هم نمیرقصیدن،افراد خیلی کمی بودن
از جمله پسری مویخی،یه پسر با چشمای فوق العاده مشکی،زنی با لباس بلند دکلته و چند
نفر دیگه. اونها یا گرم صحبت با کس دیگه ای بودن یا توی دریای افکار خودشون غرق شده بودن.
بعد از چند دقیقه رقصیدن و عوض شدن آهنگ های مختلف رقص تموم شد و دوباره همه مشغول صحبت شدن
خدمتکاری با احترام مهمونا رو به سمت اتاق ناهارخوری راهنمایی کرد و من پشت امیلی به سالن اومدم.میزه بزرگ و درازی وسط سالن بود و کل میز پر از غذا های مختلف بود.چشمام با دیدن این همه غذا و بوی خوب غذا گرد شد،نون خشک و سوپای غلیظ یتیم خونه در مقایسه با این همه غذا هیچی نبود.
امیلی سر میز نشست و به من اشاره کرد تا روی صندلی سمت راستش بشینم.نگاه همه روی ما دوخته بود.بعصی نگاه ها عصبی،بعضی ها متعجب و بعضی ها سرزنش کننده.امیلی بیخیال به نگاه ها شروع کرد به خوردن غذاش که بقیه هم با اینکارش شروع به خوردن کردن.منم با ذوق اولین غذای درست حسابی زندگیم رو خوردم.سه تا بوقلمون درسته روی میز بود و کنارش مخلفات متفاوتی بود؛مرغ بریون،تکه های نون سیر،ذرت،استیک،کلم بروکلی و چیزای مختلف دیگه
نیم ساعت غذای اصلی روی میز بود بعد خدمتکارا وارد سالن شدن و شروع کردن به برداشتن غذا و دسر رو روی میز گذاشتن.
پودینگ آناناس و شکلات و نارگیل،انواع کیک با طعمهای مختلف و انواع کرم های مختلف
همه جور نوشیدنی روی میز بود.
چشمام گرد شد،توی زندگیم فقط اسم اینارو شنیده بودم.
- ۷۶۱
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط