برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش‌رو و باز پسی نیست

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم، به تو بر می‌خورم اما
آن‌سان شده‌ام گم که به من دسترسی نیست
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست

امروز که محتاج توام، جای تو خالی است
فردا که می‌آیی به سراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است وقتی همه‌ی بودن ما جز هوسی نیست
دیدگاه ها (۲)

من: سایه ای که در شب مهتاب دیده ایاصلا خیال کن که مرا خواب د...

شهرمن لاهیجان

بی تو من، ثانیه تا. ثانیه را پیر شدم من همان،کوه غرورم، ...

شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده استبرگ می ریزد، ستیزش ب...

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویشدیدم که در آن آینه هم جز تو...

زندگی رسم خوشایندی است زندگی بال و پری دارد به وسعت مرگ پرشی...

​ما، اسیرانِ این نقاب‌های زیبا هستیم؛ محکومیم که در اوجِ شکس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط