لینو
#لینو
از این به بعد من کنارت هستم دخترم
لینو/ا.ت
P:3
خودش هم درست نمیتونست نفس بکشه اما الان اولویت با اون دختر بود..
به سختی از بین اتیش بیرون رفتن..
تا میتونست دویید و از اون خونه دور شد..
با منفجر شدن خونه هردو رو زمین افتادن..
با درک موقعیت الانش برگشت و خونهای غرق در اتیش رو دید..
الان دیگه همه چی تموم شده بود..
الان کسی رو از دست داده بود که درست مثل خانوادش بود..
خانواده ا.ت خانواده لینو هم بود..
سوهو همیشه مثل به برادر بزرگتر مراقب لینو بود و بهش کمک میکرد..
اما الان؟
الان اون مرد تو اون اتیش سوزان تبدیل به خاکستر شده بود..
سوجین؟
سوجین مثل خواهرش کوچیکترش و البته مثل مادرش بود..
سوجین همیشه با اون لبخند گرم و مهربون مادرانه ازش استقبال میکرد..
مثل خواهرش باهاش رفتار میکرد..
ولی الان؟
اونم الان تبدیل به خاکستر شده بود..
خاکستری که دیگع هیچ جوره نمیشه جمعش کرد..
ا.ت چطور اونم از دست داد؟
نه، معلومه که نه
دختر کوچولوش الان کنارش بود..
فقط باید میبردش پیش دکتر..
نمیتونست ببرتش بیمارستان چون برای هرجفتشون خطرناک بود..
پس مجبور شد تا اون دختر کوچولو رو ببره پیش دوست پزشکش..
دختر رو بغل کرد و راه افتاد..
با هر قدم اشک میریخت و به گذشته فکر میکرد..
به خاطره هاش با سوهو و سوجین..
تک تک خاطراتش از جلو چشاش میگذشت..
زمانی که همراه سوهو رفت خونه و سوجین خبر بارداریش رو بهشون داد..
زمانی که خودش به تنهایی رفت تا برای بچه دوستش عروسک بخره..
زمانی که بچه بدنیا اومد و بغلش کرد..
روزای کریسمس که دور هم میشستن و خوراکی میخوردن..
اونا مثل خانواده نداشتش بودن..
لینو حاضر بود هرکاری براشون بکنه تا در ارامش باشن..
دقیقا مثل همون لحظه اخر..
همونجایی که سوهو ازش خواست زنده بمونه و از ا.ت مثل دختر خودش مراقبت کنه..
به خونه دوستش که رسید زنگ در رو زد و منتظر موند تا دوستش بیاد و در رو باز کنه..
بعد از گذشت چند ثانیه در باز شد و هیکل درشت مردی در بین چهار چوب در نمایان شد..
چانگبین، دوستش یه پزشک بود که هر وقت لینو زخمی میشد میرفت پیشش تا درمانش کنه..
لینو: هیونگ میتونی نجاتش بدی؟!
چانگبین: لینو حالت خوبه؟
-چرا این شکلی شدی؟
-کجا بودی؟
لینو: هیونگ کمکش کن
-اون تنها دارایی منه
-من قول دادم
چانگبین نگاهی به دختر تو بغل لینو کرد..
صورتش کمی سیاه شده بود که نشون میداد تو اتیش گیر کرده بوده..
از جلو در کنار رفت و لینو رو به داخل راهنمایی کرد..
دختر رو از بغلش گرفت و روی تخت گذاشت..
با ارامش کامل معاینش کرد و بعد از اینکه مطمئن شد که مشکل جدی نداره دستگاه های معاینه رو کنار گذاشت و شروع کرد به پاک کردن سیاهی های رو صورتش..
چانگبین: حالش خوبه نگرانش نباش
لینو: یعنی زنده میمونه؟
چانگبین: بله
لینو: این خیلی خوبه
چانگبین: یکم دیگه بهوش میاد
-تا اون موقع تو ماجرا رو بران تعریف کن
لینو: هیونگ میشه حافظش رو پاک کنی؟
چانگبین: چی چرا میخای اینکارو بکنی؟
لینو: زمانی که بهوش بیاد و یادش بیاد که مامان باباش مردن اسیب میبینه
-دیگه اون دختر شاد قبل نمیمونه
-من نمیخام تا اخر عمرش فکر کنه خانوادش بخاطر اون مردن
-نمیخام تا اخر عمرش عذاب وجدان داشته باشه
چانگبین: که چی؟
-بلاخره که باید همچی رو بهش بگی!
-اون یروزی متوجه همچی میشه
لینو: اینکه بعدا بفهمه خیلی بهتره تا اینکه الان متوجه بشه و کودکیش خراب بشه چانگبین: میدونم که میخای ازش محافط کنی و منم میخام کمکت کنم اما من که از این چیزا سردرنمیارم پس باید به یکی دیگه بگیم
یه نفر رو میشناسم که سالهات داره رو ادم های مختلف ازمایش میکنه تا به یه نتیجه خوب برسه
-بهش زنگ میزنم
لینو: خیلی خب منتظرم
چانگبین رفت تا به دوستش تلفن کنه تا اون موقع لینو هم رفت و کنار تخت ا.ت نشست..
موهاش که روی صورتش ریخته بود رو به ارومی کنار زد و بوسهای رو پیشونیش گذاشت..
لینو: معذرت میخام ا.ت
-منو ببخش که عموی خوبی برات نبودم
-منو بخشش از اینکه خواستم حافظت رو پاک کنن
چانگبین: اون گفت بریم پیشش
لینو: خیلی خب بریم
چانگبین: لینو یلحظه صبر کن
-مطمئنی که میخای اینکار رو بکنی؟
لینو: اره
-بعد از اینکه حافظش رو پاک کنه و اون بهوش بیاد من خودمو جای پدرش جا میزنم و اونو از کره میبرم
-قول دادم مثل دخترم ازش مراقبت کنم
چانگبین: هرجور مایلی
لینو دختر رو بغل كرد و همراه چانگبین به سمت ماشین رفت..
بعد از اینکه برای مدت یک ساعت تو راه بودن بلاخره رسیدن..
چانگبین: یونگباکااا
فلیکس: بلهه
چانگبین: نه تو نه یونگبوک کجاست؟
فلیکس: خب یونگبوک منم احمق
چانگبین: نههع تو نیستی اون یکی چشاش کشیده تر بود
فلیکس: اها جونگین رو میگی؟!!
چانگبین: اهه اره اسمش جونگین بود، کجاست حالا؟
از این به بعد من کنارت هستم دخترم
لینو/ا.ت
P:3
خودش هم درست نمیتونست نفس بکشه اما الان اولویت با اون دختر بود..
به سختی از بین اتیش بیرون رفتن..
تا میتونست دویید و از اون خونه دور شد..
با منفجر شدن خونه هردو رو زمین افتادن..
با درک موقعیت الانش برگشت و خونهای غرق در اتیش رو دید..
الان دیگه همه چی تموم شده بود..
الان کسی رو از دست داده بود که درست مثل خانوادش بود..
خانواده ا.ت خانواده لینو هم بود..
سوهو همیشه مثل به برادر بزرگتر مراقب لینو بود و بهش کمک میکرد..
اما الان؟
الان اون مرد تو اون اتیش سوزان تبدیل به خاکستر شده بود..
سوجین؟
سوجین مثل خواهرش کوچیکترش و البته مثل مادرش بود..
سوجین همیشه با اون لبخند گرم و مهربون مادرانه ازش استقبال میکرد..
مثل خواهرش باهاش رفتار میکرد..
ولی الان؟
اونم الان تبدیل به خاکستر شده بود..
خاکستری که دیگع هیچ جوره نمیشه جمعش کرد..
ا.ت چطور اونم از دست داد؟
نه، معلومه که نه
دختر کوچولوش الان کنارش بود..
فقط باید میبردش پیش دکتر..
نمیتونست ببرتش بیمارستان چون برای هرجفتشون خطرناک بود..
پس مجبور شد تا اون دختر کوچولو رو ببره پیش دوست پزشکش..
دختر رو بغل کرد و راه افتاد..
با هر قدم اشک میریخت و به گذشته فکر میکرد..
به خاطره هاش با سوهو و سوجین..
تک تک خاطراتش از جلو چشاش میگذشت..
زمانی که همراه سوهو رفت خونه و سوجین خبر بارداریش رو بهشون داد..
زمانی که خودش به تنهایی رفت تا برای بچه دوستش عروسک بخره..
زمانی که بچه بدنیا اومد و بغلش کرد..
روزای کریسمس که دور هم میشستن و خوراکی میخوردن..
اونا مثل خانواده نداشتش بودن..
لینو حاضر بود هرکاری براشون بکنه تا در ارامش باشن..
دقیقا مثل همون لحظه اخر..
همونجایی که سوهو ازش خواست زنده بمونه و از ا.ت مثل دختر خودش مراقبت کنه..
به خونه دوستش که رسید زنگ در رو زد و منتظر موند تا دوستش بیاد و در رو باز کنه..
بعد از گذشت چند ثانیه در باز شد و هیکل درشت مردی در بین چهار چوب در نمایان شد..
چانگبین، دوستش یه پزشک بود که هر وقت لینو زخمی میشد میرفت پیشش تا درمانش کنه..
لینو: هیونگ میتونی نجاتش بدی؟!
چانگبین: لینو حالت خوبه؟
-چرا این شکلی شدی؟
-کجا بودی؟
لینو: هیونگ کمکش کن
-اون تنها دارایی منه
-من قول دادم
چانگبین نگاهی به دختر تو بغل لینو کرد..
صورتش کمی سیاه شده بود که نشون میداد تو اتیش گیر کرده بوده..
از جلو در کنار رفت و لینو رو به داخل راهنمایی کرد..
دختر رو از بغلش گرفت و روی تخت گذاشت..
با ارامش کامل معاینش کرد و بعد از اینکه مطمئن شد که مشکل جدی نداره دستگاه های معاینه رو کنار گذاشت و شروع کرد به پاک کردن سیاهی های رو صورتش..
چانگبین: حالش خوبه نگرانش نباش
لینو: یعنی زنده میمونه؟
چانگبین: بله
لینو: این خیلی خوبه
چانگبین: یکم دیگه بهوش میاد
-تا اون موقع تو ماجرا رو بران تعریف کن
لینو: هیونگ میشه حافظش رو پاک کنی؟
چانگبین: چی چرا میخای اینکارو بکنی؟
لینو: زمانی که بهوش بیاد و یادش بیاد که مامان باباش مردن اسیب میبینه
-دیگه اون دختر شاد قبل نمیمونه
-من نمیخام تا اخر عمرش فکر کنه خانوادش بخاطر اون مردن
-نمیخام تا اخر عمرش عذاب وجدان داشته باشه
چانگبین: که چی؟
-بلاخره که باید همچی رو بهش بگی!
-اون یروزی متوجه همچی میشه
لینو: اینکه بعدا بفهمه خیلی بهتره تا اینکه الان متوجه بشه و کودکیش خراب بشه چانگبین: میدونم که میخای ازش محافط کنی و منم میخام کمکت کنم اما من که از این چیزا سردرنمیارم پس باید به یکی دیگه بگیم
یه نفر رو میشناسم که سالهات داره رو ادم های مختلف ازمایش میکنه تا به یه نتیجه خوب برسه
-بهش زنگ میزنم
لینو: خیلی خب منتظرم
چانگبین رفت تا به دوستش تلفن کنه تا اون موقع لینو هم رفت و کنار تخت ا.ت نشست..
موهاش که روی صورتش ریخته بود رو به ارومی کنار زد و بوسهای رو پیشونیش گذاشت..
لینو: معذرت میخام ا.ت
-منو ببخش که عموی خوبی برات نبودم
-منو بخشش از اینکه خواستم حافظت رو پاک کنن
چانگبین: اون گفت بریم پیشش
لینو: خیلی خب بریم
چانگبین: لینو یلحظه صبر کن
-مطمئنی که میخای اینکار رو بکنی؟
لینو: اره
-بعد از اینکه حافظش رو پاک کنه و اون بهوش بیاد من خودمو جای پدرش جا میزنم و اونو از کره میبرم
-قول دادم مثل دخترم ازش مراقبت کنم
چانگبین: هرجور مایلی
لینو دختر رو بغل كرد و همراه چانگبین به سمت ماشین رفت..
بعد از اینکه برای مدت یک ساعت تو راه بودن بلاخره رسیدن..
چانگبین: یونگباکااا
فلیکس: بلهه
چانگبین: نه تو نه یونگبوک کجاست؟
فلیکس: خب یونگبوک منم احمق
چانگبین: نههع تو نیستی اون یکی چشاش کشیده تر بود
فلیکس: اها جونگین رو میگی؟!!
چانگبین: اهه اره اسمش جونگین بود، کجاست حالا؟
- ۱۰.۳k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط