رمان لیچا

رمان لیچا


پارت۱۷

فاطما:همینه که هست الان همه اون زنا دور هم جمع میشن بعد می‌خوان منو شوهر بدن من هنوز برای شوهر کردن زیادی جونم
علاعدین:باشه دختر
حلیمه:پس حله بریم
اورحان :تو چطور اومدی
حلیمه:نمیدونم بیخیال فاطما بریم بابا رو راضی کنیم
فاطما:بریم آها داداشا نیازی نیست به زن داداشی های گلمون بگید ما گفتیم از قبل حاضر هستن شما برید حاضر بشید
اورحان:ای وای اینا از قبل نقشه کشیده بودن
حلیمه:بله



فاطما:بابا جون
عثمان:به دخترای گلم
فاطما:بابا ما میخواهیم با اورحان و علاعدین و زن داداشی هامون بریم اسب سواری
عثمان:اما
فاطما:بابا لطفا بزار یه موقع دیگه تیر اندازی رو الان هم بقیه خانم ها جمع میشن اگه ما پیششون باشیم به زور شوهرمون میدن بعد دختراتو از دست میدی ها
عثمان:😂😂😂باشه باشه برین
فاطما:مرسی بابای بریم
حلیمه :بریم خدافظ بابای

فاطما :حله حاضرید
اورحان اره بریم
یهو یوسف اومد
یوسف:فاطما خاتون بریم
فاطما:آها وای یادم رفت میخواستم با داداشم اینا برم
یوسف:...
دیدگاه ها (۴)

رمان لیچاپارت ۱۸یوسف:باشه مشکلی نیست تو با اونا برو فردا میر...

رمان لیچاپارات ۱۹یکی:چه مزاحمتی شما تاج سر این روستا هستید ...

رمان لیچاپارت ۱۶یوسف :چیز خنده داری هست؟فاطما:نه نه خوب من ب...

ادیتت‌ جدیدم از لیچا🥲

رمان لیچا پارت ۱۴اورحان(برادر کوچک فاطما):خوب خواهری باهم مت...

رمان لیچا پارت۱۵اورحان:من آمادههمه اومدنعثمان:مسابقه اینطوری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط