ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡11
_________________
*روز ها گذشت و من هنوز با فکر اونشب اورتینگ میکردم..حتی باهاش کلمه صحبت نکردم و سوال نپرسیدم انگار..انگار از شنیدم جواب مثبت میترسیدم...تازگیا حتی با جونگکوک کلمه ای هم حرف نمیزدم و این داشت آزارم میداد که انگار بین یه خلا بودم که نمیدونستم چه اتفاقی افتاده...*
*سر میز شام بودیم که من کم کم سر صحبتو باز کردم..*
+..ج..جونگکوک..
×(با اون چشمای عمیقش بهم نگاه کرد و من ادامه دادم)
+...اونشب...ما...
×نه رابطه نداشتیم
+(شوکه)...ولی...ولی تو...تقریبا لخت بودی
÷(نیشخندی از دسپاچگی سومی زد که انگار نمیدونست جونگکوک همیشه شبا با بالاتنه لخت میخوابه)
×هم؟...فکر کردی من بی اجازه باهات همچین کاری میکنم؟...درسته که قراره یه بار باهم رابطه داشته باشیم ولی هنوز برات زوده خیلی بچه ای
+من ۱۹ سالمه
×۱۹ سال و ۳ ماه و ۲۸ روز...یعنی داری میگی اماده واسه تجربه کردنش؟
+منظورم..این نبود...
÷بسه غذاتونو تموم کنید
*از خجالت لب پایینمو گاز گرفتمو و به غذا خودنم ادامه دادم....*
×بیشتر گوشت بخور بزار بدنت قوی شه
+خودم بلدم از خودم مواظبت کنم
×ازت محافظت نمیکنم چون بلد نیستی ازت محافظت میکنم چون زن منی
+.....
*هممون دیگه ساکت غذامونو خوردیم و خوابیدیم...*
_______________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡11
_________________
*روز ها گذشت و من هنوز با فکر اونشب اورتینگ میکردم..حتی باهاش کلمه صحبت نکردم و سوال نپرسیدم انگار..انگار از شنیدم جواب مثبت میترسیدم...تازگیا حتی با جونگکوک کلمه ای هم حرف نمیزدم و این داشت آزارم میداد که انگار بین یه خلا بودم که نمیدونستم چه اتفاقی افتاده...*
*سر میز شام بودیم که من کم کم سر صحبتو باز کردم..*
+..ج..جونگکوک..
×(با اون چشمای عمیقش بهم نگاه کرد و من ادامه دادم)
+...اونشب...ما...
×نه رابطه نداشتیم
+(شوکه)...ولی...ولی تو...تقریبا لخت بودی
÷(نیشخندی از دسپاچگی سومی زد که انگار نمیدونست جونگکوک همیشه شبا با بالاتنه لخت میخوابه)
×هم؟...فکر کردی من بی اجازه باهات همچین کاری میکنم؟...درسته که قراره یه بار باهم رابطه داشته باشیم ولی هنوز برات زوده خیلی بچه ای
+من ۱۹ سالمه
×۱۹ سال و ۳ ماه و ۲۸ روز...یعنی داری میگی اماده واسه تجربه کردنش؟
+منظورم..این نبود...
÷بسه غذاتونو تموم کنید
*از خجالت لب پایینمو گاز گرفتمو و به غذا خودنم ادامه دادم....*
×بیشتر گوشت بخور بزار بدنت قوی شه
+خودم بلدم از خودم مواظبت کنم
×ازت محافظت نمیکنم چون بلد نیستی ازت محافظت میکنم چون زن منی
+.....
*هممون دیگه ساکت غذامونو خوردیم و خوابیدیم...*
_______________
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۶۱۴
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط