تکپارتی

تکپارتی

وقتی بین دخترو پسرش فرق میزاشت

صدای خنده‌ی بچه‌ها تمام خانه را پر کرده بود.
دختر کوچکش، «یونا»، با یک نقاشی در دستش از پله‌ها پایین دوید.
«بابایی! ببین چی کشیدم!»
جونگ‌کوک سرش را از روی لپ‌تاپ بلند کرد. تا چشمش به نقاشی افتاد، لبخند زد.
«وااای... این منم؟»
یونا با ذوق سر تکان داد.
«آره! اینم تویی، اینم من، اینم مامان...»
جونگ‌کوک نقاشی را گرفت و با محبت روی سرش دست کشید.
«دختر بابا همیشه قشنگ‌ترین نقاشی‌ها رو می‌کشه.»
پسرش، «مین‌هو»، که کمی آن‌طرف‌تر ایستاده بود، به نقاشی نگاه کرد.
«بابا... منم یه چیزی برات کشیدم.»
جونگ‌کوک حتی سرش را بلند نکرد.
«بعداً، مین‌هو. الان وقت ندارم.»
لبخند روی صورت پسرک محو شد.
«ولی... خیلی وقته منتظرم.»
«گفتم بعداً.»
مین‌هو آرام مدادهایش را جمع کرد و برگشت سمت اتاقش.
تو همه‌چیز را دیده بودی.
مثل همیشه.
تو سعی کرده بودی خودت را قانع کنی که شاید جونگ‌کوک فقط خسته است. شاید متوجه نمی‌شود. شاید فردا بهتر شود.
اما فرداها یکی پس از دیگری می‌آمدند و هیچ‌چیز تغییر نمی‌کرد.
برای یونا، بهترین لباس‌ها خریداری می‌شد.
برای یونا، جشن تولدهای بزرگ گرفته می‌شد.
وقتی تب می‌کرد، جونگ‌کوک تمام شب کنارش می‌نشست.
اما وقتی مین‌هو مریض می‌شد، فقط می‌گفت:
«قوی باش. مرد که گریه نمی‌کنه.»
وقتی یونا از چیزی می‌ترسید، او را در آغوش می‌گرفت.
اما وقتی مین‌هو شب‌ها کابوس می‌دید، می‌گفت:
«دیگه بزرگ شدی. خودت بخواب.»
تو بارها با جونگ‌کوک حرف زده بودی.
«کوک... اون فقط یه بچه‌ست. پسرت هم بهت نیاز داره.»
جونگ‌کوک آه کشیده بود.
«من که چیزی کم براش نذاشتم.»
«محبت کم گذاشتی.»
سکوت.
و بعد، همان جمله‌ی همیشگی:
«تو زیادی حساسش می‌کنی.»
آن شب اما همه‌چیز تغییر کرد.
مین‌هو کنار در ایستاده بود و حرف‌هایتان را شنیده بود.
آرام وارد اتاق شد.
«بابا؟»
جونگ‌کوک برگشت.
«جانم؟»
پسرک چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
«اگه من دختر بودم... دوستم داشتی؟»
خانه در سکوت فرو رفت.
حتی نفس کشیدن تو هم سخت شد.
جونگ‌کوک مات مانده بود.
«مین‌هو... این چه حرفیه؟»
چشمان پسرک پر از اشک شد.
«چون هر وقت یونا چیزی می‌خواد، می‌گی باشه.»
اشک اول روی گونه‌اش افتاد.
«هر وقت می‌ترسه، بغلش می‌کنی.»
اشک دوم.
«هر وقت نقاشی می‌کشه، نگاش می‌کنی.»
صدایش لرزید.
«ولی من هرچی می‌کشم... هرچی می‌گم... انگار اصلاً منو نمی‌بینی.»
جونگ‌کوک یک قدم جلو آمد.
«مین‌هو...»
پسرک عقب رفت.
«من نمی‌خوام پسر تو باشم.»
جونگ‌کوک خشک شد.
«چی؟»
«کاش دختر بودم.»
و قبل از اینکه کسی بتواند جلویش را بگیرد، دوید سمت اتاقش.
آن شب، برای اولین بار جونگ‌کوک وارد اتاق پسرش شد.
روی دیوار، نقاشی‌های زیادی چسبانده شده بود.
همه‌شان یک چیز مشترک داشتند.
در تمام نقاشی‌ها، یک پدر بود.
و یک پسر کوچک که دستش را گرفته بود.
جونگ‌کوک یکی از نقاشی‌ها را برداشت.
پایینش با خطی کودکانه نوشته شده بود:
«من و بابا، وقتی بابا منو دوست داشته باشه.»
دست‌های جونگ‌کوک لرزید.
برای اولین بار فهمید چقدر دیر کرده.
روی تخت نشست.
«مین‌هو...»
جوابی نیامد.
«بابا اشتباه کرده.»
سکوت.
«بیا حرف بزنیم.»
هیچ جوابی.
جونگ‌کوک دستش را روی دستگیره گذاشت.
«فقط یه بار در رو باز کن.»
باز هم سکوت.
صبح روز بعد، در اتاق باز بود.
تخت خالی بود.
روی بالش، فقط یک کاغذ کوچک قرار داشت.
جونگ‌کوک آن را برداشت.
«بابا، من دیگه سعی نمی‌کنم دخترت باشم.»
نفسش بند آمد.
«فقط می‌رم جایی که لازم نباشه برای دوست داشته شدن، دختر باشم.»
کاغذ از دستش افتاد.
جونگ‌کوک دوید بیرون.
اما دیر شده بود.
خیلی دیر.
سال‌ها بعد، هر بار که یونا بزرگ می‌شد و می‌خندید، جونگ‌کوک لبخند می‌زد...
اما نگاهش همیشه برای چند ثانیه روی صندلی خالی کنار میز می‌ماند.
پسری که هیچ‌وقت فرصت نکرد بزرگ شدنش را ببیند.
و عجیب‌ترین قسمت ماجرا این بود که جونگ‌کوک بالاخره فهمیده بود:
او هیچ‌وقت بین دختر و پسرش انتخاب نکرده بود.
او فقط آن‌قدر دیر فهمیده بود که پسرش هم به همان اندازه‌ی خواهرش، فقط یک چیز می‌خواست:
«بابا، منو هم دوست داشته باش.»
دیدگاه ها (۸)

تکپارتی 🌹«رز کوچولوی من»🌹چند بار خودتو جلوی اینه چک کردی، ل...

فالوشههhttps://wisgoon.com/rose1127

میخوام براتون سناریو بزارمبهن بگین از کی دوست دارین باشه و چ...

پارت ۳۲

چند پارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط