(پست مجدد)
(پست مجدد)
چندپارتی جیمین
پارت اول
اسمش فلورا بود. دختری با چشمهایی که انگار دلتنگی رو از دل شب کش میدادن. نقاشی میکشید. نه فقط روی بوم روی دیوار دلها. توی کوچه پسکوچههای شهر کوچیکی در شمال ایران، مینشست کنار پنجره و به ترانههای کرهای گوش میداد. صدای جیمین براش چیزی بیشتر از صدا بود. انگار اکسیژن بود... نفس.
یه شب، بارون میاومد. برق قطع شد. اون نشست جلوی شمع، یه دفتر کهنه رو باز کرد و شروع کرد به نوشتن:
"کاش فقط یه بار… فقط یه بار تو چشمام نگاه کنه. جوری که انگار منو میشناسه، حتی اگر هیچوقت ندیده."
و همون شب، خوابش برد. ولی این خواب، با همهی خوابها فرق داشت.
وقتی چشم باز کرد، توی دنیای دیگهای بود. یه گالری سفید، با دیوارهایی بینقش، ولی وسطش یه بوم بزرگ. روش فقط یه جمله با رنگ طلایی نوشته شده بود :
"برای اینکه پیداش کنی، باید خودتو گم کنی."
فلورا قدم زد. نور سفید اطرافش شروع کرد به تغییر شکل. کمکم تبدیل شد به کوچهای در سئول. سرد بود، ولی نور چراغها دلگرمکننده. صدای گیتاری از یه سمت خیابون میاومد. دلش لرزید.
صداش آشنا بود.
اونجا، کنار دیوار سنگی یه خونه قدیمی، یه پسر نشسته بود. کلاهش افتاده بود پایین، ولی صورتش واضح بود.
جیمین.
آروم، همونطور که به سیم گیتار ضربه میزد، زمزمه کرد:
– «فلورا ؟ این بار واقعیه…»
فلورا نزدیک شد. قلبش مثل طبل میکوبید.
– «من... من خوابم؟»
جیمین لبخند زد. اون لبخند همیشگی.
– «تو رویا نیستی. توی جایی هستی که فقط عاشقا میتونن پیداش کنن… جایی که صدا و دل یکی میشن.»
فلورا نشست کنارش. سکوت بینشون عمیق بود، ولی صدا میداد. صداش صدای نگاههاشون بود. دستهای جیمین یخ بود، ولی وقتی دست فلورا رو گرفت، هر دو گرم شدن.
– «مدتهاست صدات رو میشنوم، توی باد، توی بارون، لای رنگهات… حالا بالاخره دیدمت.»
فلورا زمزمه کرد:
– «من هر تابلو رو برای تو کشیدم. شاید یه روز… شاید یه جا…»
جیمین نگاهش کرد. اون نگاه که فقط یه نفر تو دنیا داره.
– «و من… هر نُتی که خوندم، یه راهی بود سمت تو.»
اون شب، بین دیوارهای سئول و بومهای سفید، عشق شکل گرفت. نه با وعده، نه با ترس. با حقیقتی نرم و روشن:
"اگر صدا، دل رو بخونه… حتی خواب هم میتونه واقعیت بشه."
وقتی فلورا بیدار شد، توی اتاق خودش بود. دفتر هنوز باز بود. ولی این بار، یه برگ تازه روش بود. با خطی ناشناس نوشته شده بود:
"تا شب بعدی… همونجا، کنار بوم… منتظرتم، نفس من."
ادامه دارد ........
چندپارتی جیمین
پارت اول
اسمش فلورا بود. دختری با چشمهایی که انگار دلتنگی رو از دل شب کش میدادن. نقاشی میکشید. نه فقط روی بوم روی دیوار دلها. توی کوچه پسکوچههای شهر کوچیکی در شمال ایران، مینشست کنار پنجره و به ترانههای کرهای گوش میداد. صدای جیمین براش چیزی بیشتر از صدا بود. انگار اکسیژن بود... نفس.
یه شب، بارون میاومد. برق قطع شد. اون نشست جلوی شمع، یه دفتر کهنه رو باز کرد و شروع کرد به نوشتن:
"کاش فقط یه بار… فقط یه بار تو چشمام نگاه کنه. جوری که انگار منو میشناسه، حتی اگر هیچوقت ندیده."
و همون شب، خوابش برد. ولی این خواب، با همهی خوابها فرق داشت.
وقتی چشم باز کرد، توی دنیای دیگهای بود. یه گالری سفید، با دیوارهایی بینقش، ولی وسطش یه بوم بزرگ. روش فقط یه جمله با رنگ طلایی نوشته شده بود :
"برای اینکه پیداش کنی، باید خودتو گم کنی."
فلورا قدم زد. نور سفید اطرافش شروع کرد به تغییر شکل. کمکم تبدیل شد به کوچهای در سئول. سرد بود، ولی نور چراغها دلگرمکننده. صدای گیتاری از یه سمت خیابون میاومد. دلش لرزید.
صداش آشنا بود.
اونجا، کنار دیوار سنگی یه خونه قدیمی، یه پسر نشسته بود. کلاهش افتاده بود پایین، ولی صورتش واضح بود.
جیمین.
آروم، همونطور که به سیم گیتار ضربه میزد، زمزمه کرد:
– «فلورا ؟ این بار واقعیه…»
فلورا نزدیک شد. قلبش مثل طبل میکوبید.
– «من... من خوابم؟»
جیمین لبخند زد. اون لبخند همیشگی.
– «تو رویا نیستی. توی جایی هستی که فقط عاشقا میتونن پیداش کنن… جایی که صدا و دل یکی میشن.»
فلورا نشست کنارش. سکوت بینشون عمیق بود، ولی صدا میداد. صداش صدای نگاههاشون بود. دستهای جیمین یخ بود، ولی وقتی دست فلورا رو گرفت، هر دو گرم شدن.
– «مدتهاست صدات رو میشنوم، توی باد، توی بارون، لای رنگهات… حالا بالاخره دیدمت.»
فلورا زمزمه کرد:
– «من هر تابلو رو برای تو کشیدم. شاید یه روز… شاید یه جا…»
جیمین نگاهش کرد. اون نگاه که فقط یه نفر تو دنیا داره.
– «و من… هر نُتی که خوندم، یه راهی بود سمت تو.»
اون شب، بین دیوارهای سئول و بومهای سفید، عشق شکل گرفت. نه با وعده، نه با ترس. با حقیقتی نرم و روشن:
"اگر صدا، دل رو بخونه… حتی خواب هم میتونه واقعیت بشه."
وقتی فلورا بیدار شد، توی اتاق خودش بود. دفتر هنوز باز بود. ولی این بار، یه برگ تازه روش بود. با خطی ناشناس نوشته شده بود:
"تا شب بعدی… همونجا، کنار بوم… منتظرتم، نفس من."
ادامه دارد ........
- ۸.۴k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط