گفتم چرا گریه میکنی؟
گفتم چرا گریه میکنی؟
مگر بچه ۱۴ساله آن هم در محله ۱۷شهریور چه دغدغهای میتواند داشته باشد جز فوتبال و بازی با بچهمحلها، رفتن یواشکی به سینما و چیزهایی شبیه این؟ اما بچههای ۱۴سالهای بوده و هستند که این معادله را بههم میریزند.ناصر افشاری یکی از همان بچههایی است که در 14سالگی وقتی میبیند نیروهای صدام خوزستان را بمباران کردهاند همهچیز را ول میکند و به سمت جبههها میرود؛
ماجرای شیمیایی شدنش را برای ما میگوید آن زمان که در عملیات کربلای5 فرمانده گردان خطشکن است و در تلاشند که موانع را کنار بزنند؛ «تقریبا همه متخصصان مانع در دنیا به صدام کمک میکردند تا میدان موانع را طوری طراحی کند که هیچکسی نتواند از آنها عبور کند. کارشناسان روسی و فرانسوی به ژنرالهای عراقی گفته بودند که اگر نیروهای ایرانی جلو بیایند مصداق خودکشی است ولی ما تمام همت خود را بهکار بردیم که این موانع را از جلوی رزمندگان برداریم.
حین عملیات بودیم که عراقیها انواع بمبهای شیمیایی را به سمت ما شلیک کردند. بمبهای عامل اعصاب، خون و تاولزا بیشترین بمبهایی بودند که استفاده میشدند. من ناگهان دیدم که ماسک بیسیمچی من که نوجوانی از شیراز بود پاره شد و او زد زیر گریه.
گفتم چرا گریه میکنی؟
گفت آقا افشاری الان کور میشم.
با دیدن این صحنه یاد خودم افتادم که 14سالم بود و تازه آمده بودم جبهه، برای همین چفیهام را خیس کردم و دور صورتم پیچیدم و ماسکم را به او دادم. قرار بود 3-2ساعت بعد برگردیم عقب اما آتش دشمن سنگین بود. مجبور شدیم یک روز با همان وضعیت ادامه دهیم، وقتی عقب برگشتیم، از چشم و گوشم خون میزد بیرون. شیمیایی شده بودم مرا به بیمارستان شهیدچمران اهواز بردند.
میخواستند مرا از همانجا به کشور اتریش اعزام کنند اما خودم قبول نکردم. فکر کردم شاید یک چیز سطحی باشد اما گویا ریهام دچار گازگرفتگی و فیبرز (مرگ ریه) شده بود.
حالا اصلا دیگر ریهام حالت دم و بازدم ندارد و مثل یک تکه گوشت آویزان است».
مگر بچه ۱۴ساله آن هم در محله ۱۷شهریور چه دغدغهای میتواند داشته باشد جز فوتبال و بازی با بچهمحلها، رفتن یواشکی به سینما و چیزهایی شبیه این؟ اما بچههای ۱۴سالهای بوده و هستند که این معادله را بههم میریزند.ناصر افشاری یکی از همان بچههایی است که در 14سالگی وقتی میبیند نیروهای صدام خوزستان را بمباران کردهاند همهچیز را ول میکند و به سمت جبههها میرود؛
ماجرای شیمیایی شدنش را برای ما میگوید آن زمان که در عملیات کربلای5 فرمانده گردان خطشکن است و در تلاشند که موانع را کنار بزنند؛ «تقریبا همه متخصصان مانع در دنیا به صدام کمک میکردند تا میدان موانع را طوری طراحی کند که هیچکسی نتواند از آنها عبور کند. کارشناسان روسی و فرانسوی به ژنرالهای عراقی گفته بودند که اگر نیروهای ایرانی جلو بیایند مصداق خودکشی است ولی ما تمام همت خود را بهکار بردیم که این موانع را از جلوی رزمندگان برداریم.
حین عملیات بودیم که عراقیها انواع بمبهای شیمیایی را به سمت ما شلیک کردند. بمبهای عامل اعصاب، خون و تاولزا بیشترین بمبهایی بودند که استفاده میشدند. من ناگهان دیدم که ماسک بیسیمچی من که نوجوانی از شیراز بود پاره شد و او زد زیر گریه.
گفتم چرا گریه میکنی؟
گفت آقا افشاری الان کور میشم.
با دیدن این صحنه یاد خودم افتادم که 14سالم بود و تازه آمده بودم جبهه، برای همین چفیهام را خیس کردم و دور صورتم پیچیدم و ماسکم را به او دادم. قرار بود 3-2ساعت بعد برگردیم عقب اما آتش دشمن سنگین بود. مجبور شدیم یک روز با همان وضعیت ادامه دهیم، وقتی عقب برگشتیم، از چشم و گوشم خون میزد بیرون. شیمیایی شده بودم مرا به بیمارستان شهیدچمران اهواز بردند.
میخواستند مرا از همانجا به کشور اتریش اعزام کنند اما خودم قبول نکردم. فکر کردم شاید یک چیز سطحی باشد اما گویا ریهام دچار گازگرفتگی و فیبرز (مرگ ریه) شده بود.
حالا اصلا دیگر ریهام حالت دم و بازدم ندارد و مثل یک تکه گوشت آویزان است».
- ۲۹۳
- ۰۸ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط