★چشم‌ها دروغ نمیگن؟...P¹(End)

★چشم‌ها دروغ نمیگن؟...P¹(End)
این چند روز نادیده گرفته میشدم...
اونم از طرف کسی که بیشتر از همه دوسش داشتم!
واقعا داشتم اذیت میشدم پس تصمیم گرفتم امشب صحبت کنم... توی فکر بودم که در زدن.
در رو باز کردم...
خیلی سرد گفت:"سلام یوجون"
منم گفتم:"سلام."
میخواست مثل این چند روز بره تو اتاق و تا آخر شب بیرون نیاد که گفتم:"امشب باید با هم صحبت کنیم تهیونگ"
_"بله؟"
_"دقت کردی چقدر سرد شدی؟؟ دقت کردی اصلا پیش من نیستی؟؟ منو نادیده میگیری تهیونگ!"
_"خب حتما خستم"
همین؟؟ چه راحت سرد بودنش رو انکار میکرد!
صدام بالاتر رفت:"اسم این خسته بودنه؟؟ پس بگو... بگو از من خسته شدی! تو از کار خسته نیستی از من خسته‌ای!"
اونم صداشو برد بالا...
_"چی میگی تو؟؟ من فقط سرم شلوغه چرا همه چیز رو بزرگش می‌کنی یوجون؟؟ نمیفهممت!"
جوری که انگار بازیم داده بود؛ گفتم:"چرا مثل قبل دوسم نداری تهیونگ؟؟ چرا؟؟؟"
_"توهم زدی؟؟ به چشم‌هام نگاه کن... عشق رو میبینی؟؟"
با بغض گفتم:"چشم‌ها دروغ میگن!"
_"اشتباه نکن یوجون چشم‌ها دروغ نمیگن..."
پوزخند زدم و با داد گفتم:"چشم‌ها دروغ نمیگن؟ این درست نیست تهیونگ! تو میتونی عاشقانه به کسی نگاه کنی که از ته قلبت ازش متنفری!! می‌دونی چرا دارم اذیت میشم؟؟ چون تو حتی به خودت زحمت ندادی اون دروغ رو تو چشمات بیاری!!"
تهیونگ:
حق با اون بود...
من به خاطر کار، همسرم رو فراموش کرده بودم!!
بعد مکثی گفت:"تهیونگ... خیلی بده که کسی که دوستش داری؛ باهات سرد باشه!"
به قفسه‌ی سینم آروم ضربه میزد و گریه میکرد!
بغلش کردم و گفتم:"ببخشید یوجون... ببخشید..."
گریه‌هاش اوج گرفت!
بعد اینکه زمانی گذشت و آروم شد گفتم:"بعد این مدت‌ها نمیای تو بغل شوهرت بخوابی؟دلت برای بغلم تنگ شده؟؟"
_"آره... امشب بغلم کن..."
بغلش کردم و آروم براش آواز خوندم...
خوابش برد.
گوشیم رو برداشتم و به جین پیام دادم!
*سلام جین هیونگ...
می‌خوام یوجون رو سوپرایز کنم!
مهمون‌ها رو دعوت میکنی؟؟
فردا ساعت ۱۰ صبح همه خونه ما باشید!*
بعد ۲۰ دقیقه جین پیامم رو دید و جواب داد!
*سلام تهیونگا...
به‌به آفرین!
حتما چرا که نه.
باشه...*
یوجون:
صبح با صدای آروم تهیونگ بیدار شدم...
_"یوجون، عزیزم... بیدار شو!"
_"تهیونگ؟ چیشده؟"
_"خب راستش رو بخوای... گلدونت رو شکستم!"
گلدونم؟ اونی که مامانم خریده بود؟؟
سریع بلند شدم و رفتم تو سالن که...
که با کلی از دوستامون مواجه شدم!
یهو جین گفت:"سلام خانم تازه از خواب بیدار شدههههه سوپرایز شدیییی؟؟؟؟"
سوپرایز؟؟ اینقدر خوشحال بودم که هنوز فکر میکردم خوابم!
یهو تهیونگ دستم رو کشید و منو نزدیک خودش کرد...
_"عذر خواهی من رو قبول میکنی؟؟"
با خوشحالی گفتم:"بلهههه"
لبخند زد و گفت:"من بازیگر خوبی نیستم یوجون!"
_"چی؟؟"
_"عشق تو چشمام هیچوقت دروغ نبوده!"
لبخند زدم و به چشماش دقت کردم...
چشم‌هاش... مثل اقیانوس زیبا بود!
گفتم:"چشم‌ها دروغ میگن اما دروغ شیرینه... دوست دارم"
_"منم دوست دارم... دیگه هیچ وقت سرد نمیشم... اونم با کسی که بیشتر از همه دوستش دارم!"
لبخند زدم...
_"ممنونم که هستی تهیونگی که بازیگر خوبی نیستی!"
فاصله‌ی بینمون کوتاه بود که بعد چند ثانیه از بین رفت...



این فیک خوب بود؟؟
_ آگاتا★
دیدگاه ها (۳)

★گیتار ما؟...P¹(End)از کنسرت برمیگشتم...بالاخره تونسته بودم ...

★همه ازم متنفرن...P¹(End)نامجون:وقتی وارد خونه شدم... صدای گ...

part ۴ استاد جذاب من

🍁رمان : در مسیر عشق🍁p⁷ _ افرین یدونه هم من تورو اونجا نمیگم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط