.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁷.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁷.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.


تهیونگ به تایید سرش رو تکون داد انگار که میا میبینتش:

_ تو...از خیلی جهات شبیهشی میا، وقتی برای اولین بار توی جنگل بهم برخورد کردیم لحظه‌ای حس عجیبی بهم دست داد، و با دیدن چشمات لرزش لعنتی درونم پیچید.

میا چند ثانیه ساکت موند هنوز چشم‌هاش بسته بود، اما انگشت‌هاش ناخودآگاه دور دست تهیونگ جمع شد:

_ یعنی... منو به خاطر شباهتم به اون انتخاب کردی؟ من فکر کردم به خاطر اینکه نمیخوای با سانیا ازدواج کنی آوردیم اینجا!

تهیونگ جواب نداد.
سکوتش از هر جوابی واضح‌تر بود.
میا آهسته نفس کشید و این بار با صدایی که کمی گرفته بود پرسید:

_ اون... کی بود؟

انگار خودش هم از سوالی که پرسید تردید داشت.
فک تهیونگ دوباره منقبض شد.
چند ثانیه به دست‌های درهم‌رفته‌شون خیره موند و بعد آروم گفت:

_ کسی که دیگه نیست.

میا پلک‌های بسته‌ش رو کمی فشرد:

_ ...مرده؟

تهیونگ سرش رو پایین انداخت چند باری پلک زد و نفس عمیقی کشید:

_ ...آره

میا دیگه چیزی نگفت، دلش می‌خواست بیشتر بدونه..بیشتر با این ساید تهیونگ آشنا بشه، اما پُر بود از تردید و ترس.
ولی میدونست تا وقتی تهیونگ خودش رو با تجدید خاطراتش درست نکنه، بدتر از اینم ممکنه پیش بیاد، پس جرعتش رو جمع کرد و بالاخره پرسید:

_ میشه...تعریفش کنی؟!

تهیونگ نگاهش رو بهش دوخت، مردمک هاش روی جزء به جزء چهره‌اش می‌چرخید، نگاهش به لب هاش کشیده شد که نامحسوس‌ آب دهنش رو فرو فرستاد:

_ اون اتفاق...برمیگرده به پنج سال پیش.

میا با شنیدن حرفش گوش هاش رو تیز تر کرد و ناخودآگاه خودش رو کمی سمت کشید تا ادامه بده.

تهیونگ بالاخره نگاهش رو ازش گرفت به پارکت های براق اتاق خیره شد و گفت:

_ اسمش مین‌جی بود، ما از دوران دبیرستان عاشق هم بودیم.

میا ناگهان ساکت شد، منتظرِ ادامه حرفش شد و تهیونگ این سکوت رو نشانه ای برای ادامه دادنش دونست:

_ سال آخر دبیرستان بودیم، پدرش صاحب یه مغازه‌ی گل‌فروشی نزدیک خونه‌مون بود.

گوشه‌ی لبش خیلی کمرنگ بالا رفت؛ لبخندی که بیشتر شبیه یادآوری یک خاطره‌ی دور بود تا شادی:

_ اولین بار همون‌جا دیدمش. همیشه بعد از مدرسه می‌رفتم اونجا... به بهونه‌ی خرید گل برای مادرم.

میا با کنجکاوی پرسید:

_ برای مادرت؟

تهیونگ سرش رو تکون داد:

_ آره اون موقع ها مادرم هنوز زنده بود... ولی حقیقتش بعد از چند بار دیگه بهونه‌ای برای رفتن لازم نداشتم... کم‌کم همه‌چیز بینمون جدی شد. اون موقع فکر می‌کردم قراره همیشه همین‌طور بمونه. مدرسه تموم شد، دانشگاه رفتیم، زندگی‌مون عوض شد... ولی ما نه.

نگاهش برای لحظه‌ای روی صورت میا و پلک های بسته اش ثابت موند:

_ هفت سال کنار هم بودیم.

میا آرام پرسید:

_ خیلی دوستش داشتی؟

تهیونگ این بار جوابش رو بدون مکث داد:

_ بیشتر از چیزی که باید.

سکوت سنگینی بینشون افتاد.
تهیونگ نفس عمیقی کشید و نگاهش رو دوباره پایین انداخت:

_ اما پنج سال پیش... همه‌چیز عوض شد.

میا انگشت‌هایش رو کمی بیشتر دور دست تهیونگ جمع کرد:

_ چی شد؟

تهیونگ پلک‌هاش رو بست.
چند ثانیه طول کشید تا دوباره حرف بزنه:

_ یه روز بارونی بود...

صدای آرومش تغییر کرد:

_ از همون روزهایی که آسمون انگار قصد نداشت دست از باریدن برداره.


ادامه دارد...
لایک و کامنت یادتون نره خوشملا
دیدگاه ها (۷)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁸. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.(فلش‌بک __پنج سال...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁹. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.اما بالاخره نگاهش...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁶. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮._ داری..چیکار.......

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³²...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~جِما چند ثانیه با ناباوری نگاهش کرد...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁰. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.تهیونگ چند ثانیه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط