# 🥀 ادامه: «سکوتِ دوباره، اما اینبار امن»
# 🥀 ادامه: «سکوتِ دوباره، اما اینبار امن»
یک ماه از اون روز توی بیمارستان گذشت.
دکترها گفته بودن قلبت نیاز به استراحت مطلق و دوری از هرگونه تنش داره. خونهای که یه روزی زندانِ انتظارهای تو بود، حالا شبیه به یک اتاقِ قرنطینهی پر از مراقبت شده بود.
یونگی تغییر کرده بود. نه اون تغییری که یهشبه اتفاق بیفته، اما یک تغییرِ مداوم و فرسایشی برای خودش. اون دیگه اون یونگیِ بیخیال نبود که کلیدهاش رو روی میز پرت کنه و بره توی اتاق. حالا، وقتی برمیگشت، اول دمپاییهایت رو جفت میکرد، بعد بدون اینکه صدایی دربیاره، وضعیتت رو چک میکرد.
### 🥀 لحظههای سکوتِ مطلق
یک عصر پاییزی بود. تو روی کاناپه دراز کشیده بودی و به کتابی که دستت بود نگاه میکردی، اما کلمات روی صفحه نمیچرخیدند. یونگی توی آشپزخونه بود. صدای ملایم گاز و تقتقِ قاشق توی فنجان تنها صدایی بود که سکوت خونه رو میشکست.
گوشیاش روی میزِ وسط اتاق زنگ خورد.
نگاهت ناخودآگاه به سمت گوشی چرخید. همون اضطرابِ قدیمی، مثل یه مارِ سمی توی دلت پیچید.
یونگی از آشپزخونه بیرون اومد. نگاهش به تو افتاد و بعد به گوشی. میدونست داری بهش نگاه میکنی. مکث نکرد. گوشی رو برداشت، نگاهی به صفحه انداخت و بدون اینکه حتی قفلش رو باز کنه، دکمهی رد تماس رو زد و گوشی رو گذاشت توی جیبِ شلوارش.
توی آشپزخونه برگشت و در رو نیمهباز گذاشت تا بتونی ببینیش.
صدای لرزونت توی فضای خونه پیچید:
ـ چرا جواب ندادی؟ شاید مهم بود.
یونگی همونطور که داشت چای رو توی فنجون میریخت، جواب داد:
ـ هیچچیزِ مهمی وجود نداره که بخوام تو رو دوباره نگرانش کنم. اون کسی بود که قبلاً... خب، میشناختی. دیگه هیچ جایگاهی توی زندگیم نداره.
سکوت کرد و بعد، با صدای پایینتری ادامه داد:
ـ من به خودم قول دادم دیگه هیچ رازی نداشته باشم. حتی اگه اون راز فقط یه تماسِ ساده باشه.
تو چیزی نگفتی. قلبت آرومتر میتپید، اما هنوز هم اون زخمِ عمیق، مثل یک خطِ بریده روی قلبت باقی مونده بود.
### 🥀 شبِ طوفانی
نیمهشب بیدار شدی. کابوس میدیدی؛ کابوسِ همون عکسی که توی گوشی دیده بودی. از تخت بیرون اومدی و به سمت پذیرایی رفتی. یونگی روی مبل، با یه کتابِ باز روی صورتش خوابش برده بود. لباسش همون لباسِ راحتی بود که همیشه میپوشید.
بالای سرش ایستادی. دستت رو دراز کردی تا لمسش کنی، اما قبل از اینکه به پوستش برسی، دستت رو پس کشیدی.
اون بیدار شد. لای پلکهاش رو باز کرد و وقتی دید اونجایی، سریع نشست.
ـ حالت خوبه؟ نفست... قلبت...؟
دستت رو روی سینهات گذاشتی.
ـ فقط خواب دیدم.
اون بهت نگاه کرد. توی نورِ کمسوی چراغِ کنار سالن، دیدی که چشمهاش چقدر خستهان. خستهیِ جبران کردن.
ـ میخوای برات آب بیارم؟ یا شاید... اگه بخوای میتونم برات حرف بزنم؟ میدونم هنوز نمیتونی بهم اعتماد کنی. میدونم وقتی به گوشی نگاه میکنی، هنوز اون تصویرِ کوفتی رو میبینی.
نشست. لبهی مبل. به چشمهات زل زد.
ـ من نمیتونم اون خیانت رو پاک کنم. من نمیتونم اون شبهایی که تنها گذاشتمت رو برگردونم. این بزرگترین گناهِ منه. ولی میخوام بدونی... من دیگه از هیچچیزی نمیترسم. حتی از اینکه یه روزی بگی «برو». چون حالا میدونم موندنِ من به رفتنِ تو ارزشش رو داره.
اشک توی چشمهات جمع شد.
ـ یونگی... من هنوز میترسم. میترسم قلبم خوب شه و تو دوباره فراموش کنی که قول دادی بمونی.
یونگی بلند شد، اومد جلو و خیلی آروم، بدون اینکه فشاری بهت بیاره، تو رو توی آغوش گرفت. سرش رو روی شونهت گذاشت.
ـ پس نذار خوب شه. بذار تا ابد مراقبش باشم. بذار تا وقتی که پیر شدیم و دیگه هیچکدوممون نای دویدن نداریم، من همونجا، کنارِ قلبت بمونم.
اون شب، برای اولین بار بعد از اون ماجرا، احساس کردی شاید، فقط شاید، بشه دوباره به صدای تپشهای قلبت اعتماد کرد. نه چون یونگی عوض شده بود، بلکه چون تو بالاخره فهمیدی ارزشِ قلبت بیشتر از ترسِ از دست دادنِ اونه.
یک ماه از اون روز توی بیمارستان گذشت.
دکترها گفته بودن قلبت نیاز به استراحت مطلق و دوری از هرگونه تنش داره. خونهای که یه روزی زندانِ انتظارهای تو بود، حالا شبیه به یک اتاقِ قرنطینهی پر از مراقبت شده بود.
یونگی تغییر کرده بود. نه اون تغییری که یهشبه اتفاق بیفته، اما یک تغییرِ مداوم و فرسایشی برای خودش. اون دیگه اون یونگیِ بیخیال نبود که کلیدهاش رو روی میز پرت کنه و بره توی اتاق. حالا، وقتی برمیگشت، اول دمپاییهایت رو جفت میکرد، بعد بدون اینکه صدایی دربیاره، وضعیتت رو چک میکرد.
### 🥀 لحظههای سکوتِ مطلق
یک عصر پاییزی بود. تو روی کاناپه دراز کشیده بودی و به کتابی که دستت بود نگاه میکردی، اما کلمات روی صفحه نمیچرخیدند. یونگی توی آشپزخونه بود. صدای ملایم گاز و تقتقِ قاشق توی فنجان تنها صدایی بود که سکوت خونه رو میشکست.
گوشیاش روی میزِ وسط اتاق زنگ خورد.
نگاهت ناخودآگاه به سمت گوشی چرخید. همون اضطرابِ قدیمی، مثل یه مارِ سمی توی دلت پیچید.
یونگی از آشپزخونه بیرون اومد. نگاهش به تو افتاد و بعد به گوشی. میدونست داری بهش نگاه میکنی. مکث نکرد. گوشی رو برداشت، نگاهی به صفحه انداخت و بدون اینکه حتی قفلش رو باز کنه، دکمهی رد تماس رو زد و گوشی رو گذاشت توی جیبِ شلوارش.
توی آشپزخونه برگشت و در رو نیمهباز گذاشت تا بتونی ببینیش.
صدای لرزونت توی فضای خونه پیچید:
ـ چرا جواب ندادی؟ شاید مهم بود.
یونگی همونطور که داشت چای رو توی فنجون میریخت، جواب داد:
ـ هیچچیزِ مهمی وجود نداره که بخوام تو رو دوباره نگرانش کنم. اون کسی بود که قبلاً... خب، میشناختی. دیگه هیچ جایگاهی توی زندگیم نداره.
سکوت کرد و بعد، با صدای پایینتری ادامه داد:
ـ من به خودم قول دادم دیگه هیچ رازی نداشته باشم. حتی اگه اون راز فقط یه تماسِ ساده باشه.
تو چیزی نگفتی. قلبت آرومتر میتپید، اما هنوز هم اون زخمِ عمیق، مثل یک خطِ بریده روی قلبت باقی مونده بود.
### 🥀 شبِ طوفانی
نیمهشب بیدار شدی. کابوس میدیدی؛ کابوسِ همون عکسی که توی گوشی دیده بودی. از تخت بیرون اومدی و به سمت پذیرایی رفتی. یونگی روی مبل، با یه کتابِ باز روی صورتش خوابش برده بود. لباسش همون لباسِ راحتی بود که همیشه میپوشید.
بالای سرش ایستادی. دستت رو دراز کردی تا لمسش کنی، اما قبل از اینکه به پوستش برسی، دستت رو پس کشیدی.
اون بیدار شد. لای پلکهاش رو باز کرد و وقتی دید اونجایی، سریع نشست.
ـ حالت خوبه؟ نفست... قلبت...؟
دستت رو روی سینهات گذاشتی.
ـ فقط خواب دیدم.
اون بهت نگاه کرد. توی نورِ کمسوی چراغِ کنار سالن، دیدی که چشمهاش چقدر خستهان. خستهیِ جبران کردن.
ـ میخوای برات آب بیارم؟ یا شاید... اگه بخوای میتونم برات حرف بزنم؟ میدونم هنوز نمیتونی بهم اعتماد کنی. میدونم وقتی به گوشی نگاه میکنی، هنوز اون تصویرِ کوفتی رو میبینی.
نشست. لبهی مبل. به چشمهات زل زد.
ـ من نمیتونم اون خیانت رو پاک کنم. من نمیتونم اون شبهایی که تنها گذاشتمت رو برگردونم. این بزرگترین گناهِ منه. ولی میخوام بدونی... من دیگه از هیچچیزی نمیترسم. حتی از اینکه یه روزی بگی «برو». چون حالا میدونم موندنِ من به رفتنِ تو ارزشش رو داره.
اشک توی چشمهات جمع شد.
ـ یونگی... من هنوز میترسم. میترسم قلبم خوب شه و تو دوباره فراموش کنی که قول دادی بمونی.
یونگی بلند شد، اومد جلو و خیلی آروم، بدون اینکه فشاری بهت بیاره، تو رو توی آغوش گرفت. سرش رو روی شونهت گذاشت.
ـ پس نذار خوب شه. بذار تا ابد مراقبش باشم. بذار تا وقتی که پیر شدیم و دیگه هیچکدوممون نای دویدن نداریم، من همونجا، کنارِ قلبت بمونم.
اون شب، برای اولین بار بعد از اون ماجرا، احساس کردی شاید، فقط شاید، بشه دوباره به صدای تپشهای قلبت اعتماد کرد. نه چون یونگی عوض شده بود، بلکه چون تو بالاخره فهمیدی ارزشِ قلبت بیشتر از ترسِ از دست دادنِ اونه.
- ۲۰۷
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط