سخن از لبم بریده چه کنم

سخن از لبم بریده چه کنم
لبم از سخن گزیده چه کنم

قلم از دلم سخنها چو نوشت
به کنام غم خزیده چه کنم

چه بگویم از که گویم ز کجا
که خبر ز من بریده چه کنم

به هوای دل دویدم شب و روز
دلم از خودش رمیده چه کنم

اگر آسمان گریست بی گمان
که صدای دل شنیده چه کنم

دل اگر به کوه ها پناه برد
منزلی چنین گزیده چه کنم

تو بگو که با دلی چنین جزین
به سکوت آرمیده چه کنم
دیدگاه ها (۳)

649چو غلام آفتابم, هم از آفتاب گویمنه شبم نه شب پرستم, که حد...

جفای خلق و غم روزگار دیده منموزین دو، رشتهٔ پیوند خود بریده ...

تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم دیو نیم پری نیم از همه ...

استوری عاشقانه تنها با گلها

( شعر از خودم )تا غم تو به سینه است ، سیل روان ز دیده اس...

شود آیا ببینم با دو دیدهرخ آرام جان غم کشیدهبگوید پیله ام خن...

‍ بریده‌ از همه جاو ازهمه کس رمیده‌ام دل به قلم سپرده‌ام  تا...

‍ بریده‌ از همه جاو ازهمه کس رمیده‌ام دل به قلم سپرده‌ام  تا...

دلم را زیر پا نندازکه اوهم گوهری داردز سوی میکده یا رَبسخن ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط