#شراب_سرخ

#شراب_سرخ




Part:⁶¹


رفتیم از اتاق بیرون خورشید داشت غروب میکرد ولی هوا روشن بود

زمین نم دار بود و فهمیدم که بارون اومد
اینجا خیلی سرسبز و پر از گل های رنگارنگ بود
انگار وارد بهشت شده بودم



دودوهی: جنا؟

جنا: ( غرق فکر)....

دودوهی: جنااا الوووو!؟

جنا :.....

دودوهی: جنااااااااااا (داد )

جنا: هااااااااااااااا

دودوهی: زهرمار چرا جواب مو نمیدی زنیکه!

جنا: خب اگه مغز داشته باشی دارم به این دور و ورا نگاه میکنم

دودوهی: اگه توهم کَر نباشی یه ساعت دارم صدات می کنم اُزگَل

جنا: ایششششش..

دودوهی: گگگگگ

جنا: گگگگگگگگگگگگگ

دودوهی: گگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ

جنا: تسلیمممم

دودوهی: هورااااا

جنا: غذا دارین دارم از گشنه گی میمیرم

دودوهی: دختر تازه از کما در اومدی گشنته؟

جنا: اره گشنم راستی من چه قدر تو کما بودم؟

دودوهی: عاممم....تقریبا ۱ هفته

جنا: آها...وایسا ببینم چیییییییی

دودوهی: اره تو ۱ هفته تو کما بودی و ممکن بود بیشترم بشه خودمونم تعجب کردیم که چه زود بیدار شدی و جالبی اینکه وقتی اون شب که تو رو پیدا کردیم فرداش تقریبا ساعت ۴ بعداز ظهر بود که داشتم دور ورای آبشار بودم و دیدم و یه پسر خیلی خوشتیپ افتاده زمین ولی خیلی کراش بود از حق نگزریم


جنا: وای جدییی؟بعدش چی شد


دودوهی: بعد سریع به بردارم گفتم بیاد که اوردیمش اینجا و تو اون اتاق درحال درمان و اونم بیهوش و ،وقتی پیداش کردم خون ریزی خیلی بدی داشت انگار از جنگ جهانی سوم برگشته بود




به اتاقی که اشاره کرد نگاهی کردم و دوباره نگاه مو دادم به دودوهی



دودوهی ادامه داد:


اره دیگه خلاصه و من بدبخت هر روز میرم اون سمتا ، تا گیاه جمع کنم و مادرم یا پدرم دارو گیاهی درست کنن

جنا: اهاااااا پس که اینطور حالا گشنمههههههه

دودوهی: بع من چهههههه

جنا: دارم از گشنه گی میمیرمممم

دودوهی: خب به کی...(بچه ها فحش بدی داشت میداد🤣)




جلو دهن دودوهی گرفتم چون یه پسری اومد سمتمون انگار داداش دودوهیه و سنش هم سن و سال تهونگ وای گفتم تهونگ دلم براش تنگ شده ولی نمیدونم با اینکه میدونم قاتل جیا هنوز دوسش دارم هعیییی




بگزریم دودوهی فهمید که داداشش،نزدیکمون و فهمید که چرا جلو دهنشو گرفتم و سرشو تکون داد و دستمو دز رو دهنش برداشتم



و پسره اومد سمتم مون



دودوهی: جنا اشناتون کنم ایشون داداش من چی لیان و چی لیان این همون دختره که بهت گفتم جریانشو ،جنا

چی لیان: خوشبختم



دستشو جلوم گرفت و دستمو جلو اوردم و دست دادم



جنا: منم همین طور


جدا شد دستامون


دودوهی: عا راستی چی لیان اون پسره هنوز به هوش نیومد ؟

چی لیان : نمیدونم از اجوشی بپرس




دیدم اجوشی از همون اتاقی که دودوهی بهش قبلا اشاره کرد بود اومد یه سینی بیرون و ما رفتیم سمتش



دودوهی: اجوشی پسره حالش چه طوره؟


اجوشی: کمی بهتر شده ولی خون ریزی دوباره شروع شد و مجبور شدم دوباره پانسمان کنم
ولی خوبه با این حال




به سینی که توش پنبه های خونی و دارو های گیاهی بودن نگاه کردم




چی لیان : کی به هوش میاد؟

اجوشی: فکر فردا پس فردا به هوش بیاد هر چی زودتر بهتر،راستی دخترم جنا گرسنت نیست ؟

جنا: اره بی زحمت

اجوشی: پس دودوهی و چی لیان و جنا بیاین کلبه غذا بخوریم



رفتیم سمت کلبه و درو وا کردیم بوی غذا خوش بویی خورد به مشامم


و دیدم رو زمین یه میز کوتاه که روش کلی غذا هست



اجوما: بیاین بشنید بچه ها



رفتیم نشستم رو زمین و خواستم چیزی بخورم که اجوما با چاپستیک زد رو دستم



اجوما: یااااااا نکنه میخوای تو این وضعیتت غذا چرب و چیلی بخوری دخترررر قصد کشتن خودتو داریییییی

جنا: اجوماااااا

اجوما: از اونجایی که برا سلامتیت نباید از اینا بخوری برات غذا سالم جدا درست کردم بیا دخترم


یه ظرف غذا داد بهم


اجوما: تا زخمات خوب شن باید اینجوری غذا بخوری و در ضمن نباید حرص بخوری


همه مون خندیدیم و شروع کردیم به خوردن و بعد چند دقیقه غذامو تموم شد و رفتم از کلبه بیرون دیدم و هوا تاریک و سرد بخاطر اینکه داریم میریم تو فصل زمستون و هوا هم داره سرد میشه


داشتم آروم راه میرفتم که چشم خورد به کلبه ای که دودوهی درباره اون پسره گفت


فضولیم گرفت که ببینم قیافه پسره چه طوری که دودوهی میگه خیلی کراشششششش


رفتم سمت در کلبه و داشتم باز میکردم کهههههههه..‌...







ادامه دارد.....





یاه یاه،یاهههههه حمایت کنید تا بزارممممم ولی نگران نباشید زود میزارم چون پارت رو دیر گذاشتم ولی حمایت نبینم خبری از پارت نیستتت
دیدگاه ها (۱۱)

اره عزیزم

#شراب_سرخPart:⁶²رفتم سمت در کلبه و داشتم باز میکردم کههههههه...

نیما🤣🤣🤣#نیما_تکیدو

استری کیدز ترکوند این کنسرتتتتتتتوووو

#شراب_سرخ Part:⁶³ویو تهونگ چشامو با سختی باز کردم و دردی رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط