#playmate p¹¹³
#playmate p¹¹³
●○تهیونگ ویو:
هر تیکه از وجودم داشت سمتش میرفت که به خودم اومدم و دیدم توی بغلم خودشو جا کرده حلقه دستامو دورش سفت تر کردم سرش به قفه سینه ام چسبیده بود هیاهو انقدر زیاد بود که ضربان های نامنظم قلبم و تپش های بی قرارش این وسط گم شده بود بعد از ۱۸ سال این اولین لمس بود اولین اغوش ،اغوشی که شاید اخرین بار باشه دستمو روی موهای ات به حرکت دراوردم عطرش توی فضا پیچید
تهیونگ: هیس...چرا انقدر بی قراری میکنی؟
ات:...
صدای نفس نفس زدناش توی گوشم دائم تکرار میشد هیچی نمیگفت نه اجازه شکستن به خودش میداد نه ...
تو بغلم گم شده بود درست عین اتی که ۱۸سال پیش میشناختم رعد و برق کم کم قطع شد و با صدای نفس های منظم ات که توی اتاق پیچید فهمیدم خوابش برده
تو....تو بغل من؟
نگاهم رو چهرش ثابت موند نور مهتاب به صورتش از لا به لای پنجره تابیده بود و چهرشو برام واضح تر کرده بود کاش امشب هیچ وقت تموم نشه کاش زمان متوقف بشه و اجازه بده همینطور بهش خیره بمونم از کدوم اجزای صورتش باید تعریف میکردم؟!
دستم سمت موهاش رفت که به پیشونیش چسبیده بود..کنارشون زدم
لبخند محوی روی صورتم اومد ...اگر جئون ات بفهمه امشبو بغل پسری سپری کرده که کل عمر ازش متنفر و فراری بوده قطعا فردا از کیم تهیونگ فقط یه خاطره میمونه
دنبال دلیل اشفتگیش بودم که حرفاشون شب اول یادم اومد ....
●○راوی ویو:
ابروهای کیم درهم رفت و حلقه دستاش سفت تر شد چشماش لرزید انگار که نمیخواست باور کنه اما تمام دیالوگا توی سرش تکرار میشد
+اون شب کجا بودی؟
+وقتی برای اولین بار تو زندگیت بوی خون و بارون و درد و صدای گریه و کمک خواستن باهم به جونت میوفتاد تو بودی چیکار میکردی؟
+میدونی چقدر صداشون زدم؟ میدونیچقدر....
_تو همه رو کشتی حتی آتو
تهیونگ چشماشو جمع کرد و سرشو به اطراف چرخوند
عشقی که با خون و نفرت پیوند بخوره هیچ وقت یه شکل نمیمونه و تمومنمیشه
هوا کم کم روشن شد و ات هنوز توی بغل تهیونگ خودشو جاکرده بود تهیونگ ذره ای تکون نخورده بود چشماش سمت ات بود که صدای گوشیش بلند شد با فکر اینکه الان ات از خواب پا میشه سریع از کنار ات فاصله گرفت و رفت بیرون
Jimin
تهیونگ:سر صبح برای چی زنگ میزنی ؟
جیمین:بیا شرکت
تهیونگ:همینو پیام میدادی (عصبی)
جیمین:گفتم بیا شرکت هیئت مدیره جلسه گذاشتن .
تهیونگ:...
●○تهیونگ ویو:
هر تیکه از وجودم داشت سمتش میرفت که به خودم اومدم و دیدم توی بغلم خودشو جا کرده حلقه دستامو دورش سفت تر کردم سرش به قفه سینه ام چسبیده بود هیاهو انقدر زیاد بود که ضربان های نامنظم قلبم و تپش های بی قرارش این وسط گم شده بود بعد از ۱۸ سال این اولین لمس بود اولین اغوش ،اغوشی که شاید اخرین بار باشه دستمو روی موهای ات به حرکت دراوردم عطرش توی فضا پیچید
تهیونگ: هیس...چرا انقدر بی قراری میکنی؟
ات:...
صدای نفس نفس زدناش توی گوشم دائم تکرار میشد هیچی نمیگفت نه اجازه شکستن به خودش میداد نه ...
تو بغلم گم شده بود درست عین اتی که ۱۸سال پیش میشناختم رعد و برق کم کم قطع شد و با صدای نفس های منظم ات که توی اتاق پیچید فهمیدم خوابش برده
تو....تو بغل من؟
نگاهم رو چهرش ثابت موند نور مهتاب به صورتش از لا به لای پنجره تابیده بود و چهرشو برام واضح تر کرده بود کاش امشب هیچ وقت تموم نشه کاش زمان متوقف بشه و اجازه بده همینطور بهش خیره بمونم از کدوم اجزای صورتش باید تعریف میکردم؟!
دستم سمت موهاش رفت که به پیشونیش چسبیده بود..کنارشون زدم
لبخند محوی روی صورتم اومد ...اگر جئون ات بفهمه امشبو بغل پسری سپری کرده که کل عمر ازش متنفر و فراری بوده قطعا فردا از کیم تهیونگ فقط یه خاطره میمونه
دنبال دلیل اشفتگیش بودم که حرفاشون شب اول یادم اومد ....
●○راوی ویو:
ابروهای کیم درهم رفت و حلقه دستاش سفت تر شد چشماش لرزید انگار که نمیخواست باور کنه اما تمام دیالوگا توی سرش تکرار میشد
+اون شب کجا بودی؟
+وقتی برای اولین بار تو زندگیت بوی خون و بارون و درد و صدای گریه و کمک خواستن باهم به جونت میوفتاد تو بودی چیکار میکردی؟
+میدونی چقدر صداشون زدم؟ میدونیچقدر....
_تو همه رو کشتی حتی آتو
تهیونگ چشماشو جمع کرد و سرشو به اطراف چرخوند
عشقی که با خون و نفرت پیوند بخوره هیچ وقت یه شکل نمیمونه و تمومنمیشه
هوا کم کم روشن شد و ات هنوز توی بغل تهیونگ خودشو جاکرده بود تهیونگ ذره ای تکون نخورده بود چشماش سمت ات بود که صدای گوشیش بلند شد با فکر اینکه الان ات از خواب پا میشه سریع از کنار ات فاصله گرفت و رفت بیرون
Jimin
تهیونگ:سر صبح برای چی زنگ میزنی ؟
جیمین:بیا شرکت
تهیونگ:همینو پیام میدادی (عصبی)
جیمین:گفتم بیا شرکت هیئت مدیره جلسه گذاشتن .
تهیونگ:...
- ۴۱۳
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط