اسم فیکشن : راز سئول

اسم فیکشن : راز سئول

شخصیت ها : آشنا میشوید

تعداد پارت : نا معلوم

بخشی از داستان :

باران بی‌وقفه روی خیابان‌های سئول می‌بارید. نور نئون مغازه‌ها روی آسفالت خیس منعکس شده بود و شهر را شبیه رویایی تاریک کرده بود.

ایت یقه‌ی پالتویش را بالا کشید و قدم‌هایش را تندتر کرد. شیفت شب کافه تازه تمام شده بود و تنها چیزی که می‌خواست، رسیدن به خانه و خوابیدن بود.

اما آن شب قرار نبود مثل بقیه‌ی شب‌ها باشد.

در کوچه‌ی باریکی که میان دو ساختمان قدیمی قرار داشت، صدای فریادی کوتاه شنید.

ایستاد.

نباید کنجکاوی می‌کرد.

اما کرد.

چند قدم جلو رفت و از گوشه‌ی دیوار سرک کشید.

سه مرد کت‌وشلواری دور فردی حلقه زده بودند.

و مرد چهارم...

او را قبلاً هرگز ندیده بود.

قدبلند، با کت مشکی گران‌قیمت و نگاهی سرد که حتی از فاصله‌ی چند متری هم لرزه به جان آدم می‌انداخت.

مرد به‌آرامی گفت:

«من از خیانت متنفرم.»

صدایش آرام بود.

بیش از حد آرام.

و همین ترسناک‌ترش می‌کرد.

ایت ناخودآگاه عقب رفت.

اما پایش روی قوطی فلزی افتاد.

تق!

همه سر برگرداندند.

لعنت.

چشم‌های مرد ناشناس مستقیم روی او قفل شد.

برای چند ثانیه زمان متوقف شد.

بعد مرد به افرادش گفت:

«پیداش کنید.»

قلب ایت از جا کنده شد.

شروع به دویدن کرد.

باران به صورتش می‌خورد.

صدای قدم‌ها پشت سرش نزدیک‌تر می‌شد.

چند خیابان را پیچید اما ناگهان دستی بازویش را گرفت و او را داخل یک ماشین مشکی کشید.

ایت جیغ کشید.

در ماشین قفل شد.

و وقتی سرش را بالا آورد...

همان مرد روبه‌رویش نشسته بود.

با همان نگاه یخی.

«اسم؟»

ایت با ترس گفت:

«ای... ایت.»

مرد لحظه‌ای سکوت کرد.

سپس لبخند کم‌رنگی زد.

لبخندی که اصلاً آرامش‌بخش نبود.

«من جونگ‌کوکم.»

و آن لحظه ایت هنوز نمی‌دانست که مرد روبه‌رویش رئیس جوان یکی از قدرتمندترین خاندان‌های مافیایی آسیاست...

یک ماه قبل...

ایت در پاریس زندگی می‌کرد؛ شهری که همیشه برایش رؤیا بود. او دانشجوی هنر در یک دانشگاه کوچک بود. یک ماه قبل، او برای اولین بار وارد گالری هنر محلی شد؛ جایی که قرار بود زندگی‌اش تغییر کند.

در آن شب، او نقاشی‌ای را دید که شبیه سایه‌هایی بود که او همیشه در رؤیاهایش می‌دید. و همان نقاشی، او را به مسیر جدیدی برد که هرگز فکرش را نمی‌کرد...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

راز سئول باران بی‌وقفه روی خیابان‌های تاریک سئول می‌بارید. ه...

راز سئولپارت ۲باران هنوز روی شیشه‌های کتاب‌فروشی می‌کوبیدچند...

پارت۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط