فصل دوم

فصل دوم

پارت پانزدم | قولی برای دو سال

روز رفتن نزدیک شده بود...

سئول مثل همیشه شلوغ بود.

آدم‌ها در خیابان‌ها قدم می‌زدند، ماشین‌ها رفت‌وآمد می‌کردند و زندگی ادامه داشت...

اما برای لیانا و جنگکوک، انگار زمان متوقف شده بود.

چون هر دو می‌دانستند...

این آخرین روزی است که قبل از یک جدایی طولانی کنار هم هستند.

---

عصر همان روز...

جنگکوک لیانا را به همان تپه‌ای برد که اولین بار زیر نور ستاره‌ها با هم درباره‌ی آینده حرف زده بودند.

همان جایی که پر از خاطرات شیرینشان بود.

لیانا آرام به منظره‌ی شهر نگاه کرد.

ـ «عجیبه...»

جنگکوک کنارش ایستاد.

ـ «چی؟»

ـ «یه زمانی فکر می‌کردم بزرگ‌ترین مشکل زندگی من اینه که با یه پسر مغرور توی مدرسه سر و کله بزنم.»

جنگکوک خندید.

ـ «و الان؟»

لیانا نگاهش کرد.

ـ «الان بزرگ‌ترین ترسم اینه که از دستت بدم.»

لبخند جنگکوک آرام محو شد.

چشمانش پر از احساس شد.

---

چند لحظه سکوت بینشان بود.

بعد جنگکوک جعبه‌ی کوچکی را از جیبش بیرون آورد.

لیانا با تعجب نگاهش کرد.

ـ «این چیه؟»

جنگکوک جعبه را باز کرد.

داخلش یک گردنبند ظریف نقره‌ای بود.

آویزی کوچک به شکل ستاره داشت.

ـ «وقتی اونجا بودم... می‌خوام بدونم یه چیزی از من همیشه همراهته.»

لیانا با دیدن گردنبند لبخند زد.

ـ «جنگکوک...»

او آرام گردنبند را بست.

بعد به چشمان لیانا نگاه کرد.

ـ «قول میدم برگردم.»

صدایش کمی لرزید.

ـ «دو سال... شاید طولانی باشه، شاید سخت باشه...»

ـ «ولی وقتی برگردم، اولین کاری که می‌کنم اینه که دوباره دستتو بگیرم.»

لیانا اشک‌هایش را پاک کرد.

ـ «قول میدی؟»

جنگکوک دستش را گرفت.

ـ «قول میدم.»

---

آن شب...

برای آخرین بار قبل از رفتنش، ساعت‌ها حرف زدند.

از خاطراتشان...

از روزی که دشمن هم بودند...

از روزی که عاشق شدند.

جنگکوک با لبخند گفت:

ـ «یادته روز اول چقدر از هم بدت می‌اومد؟»

لیانا خندید.

ـ «تو بیشتر از من اذیتم می‌کردی.»

ـ «ولی آخرش بردم.»

لیانا اخم مصنوعی کرد.

ـ «نه... من بردم. چون تونستم قلب یه آدم مغرور رو تغییر بدم.»

جنگکوک خندید.

اما پشت آن خنده...

غم بزرگی پنهان بود.

---

صبح روز بعد...

فرودگاه سئول.

وقت خداحافظی رسیده بود.

لیانا سعی می‌کرد قوی بماند.

اما وقتی جنگکوک او را در آغوش گرفت...

تمام احساساتش شکست.

ـ «زود برگرد...»

جنگکوک آرام گفت:

ـ «منتظرم بمون.»

لیانا سرش را تکان داد.

ـ «همیشه.»

و وقتی جنگکوک از او فاصله گرفت و به سمت گیت رفت...

لیانا فقط به یک چیز فکر می‌کرد:

دو سال زمان زیادی بود... اما عشقی که داشتند، باید قوی‌تر از فاصله می‌بود.

غافل از اینکه...

گاهی فاصله فقط آدم‌ها را دور نمی‌کند...

گاهی رازهایی را هم با خودش می‌آورد.

پآیآن پآرت پانزدهم...☕⃢🖤
دیدگاه ها (۱۶)

فصل دومپارت شانزدهم | فاصله‌ای به اندازه‌ی دو سالسه ماه گذشت...

فصل دومپارت هفدهم | سایه‌های دورییک سال گذشته بود...یک سال ا...

فصل دومپارت چهاردهم | گفتنِ یک حقیقت سختسه روز گذشت...اما جن...

گل فالوشه؟@elizabeth31_jh

فصل دومپارت یازدهم | اعترافی زیر نور ماهصدای موسیقی سالن کم‌...

🧁 پارت بیستم | نقشه‌ای برای یک سورپرایزسه ماه از روزی که لیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط