P

P66
تا به خودم بیام رفته بود و هیون هم داشت گریه میکرد انگار متوجه دعوای ما شده بود....نشستم و سرمو بین دستام بردم که متوجه نگاه سنگین مادرم شدم ...آروم نگاهش کردم که گفت: یونگی خجالت نمیکشی؟تو متاهلی‌‌!یک بچه نزدیک دوسال هم داری ...آروم سمت هیون رفت و بغلش کرد و گفت: این دیگه چه چیزایی بود که من شنیدم؟یونگی واقعا خیانت کردی؟من واقعا برات متا... دست خودم نبود لیوان روی میز و برداشتم و کوبونتو زمین که دیگه تیکه شد و بلند شدم و رو بهش گفتم: مامان!کدوم خیانت؟اگه وای می‌ستاد من همه چیو براش تعریف میکردم ....منو اینجوری شناختی ؟ ....به مامانش نگاه کرد و دید بیچاره رنگش پریده و سفت بچرو بغل گرفته .....یونگی نفسی کشید تا به خودش بیاد طبق معمول دوباره یهو عصبی شده بود ....آروم سمت مامانش رفت و با لبخندی که معمولا کسی نمیدی آروم پسرکش رو از بغلش گرفت و پیشونیشو بوسید و رو به مادرش گفت: مامان بیا بشین حداقل برای تو توضیح بدم ............ روی مبل نشستن و آروم هیون رو رو پاش گذاشت به غذای نصفه رو میز نگاه کرد و لبخندی زد و آروم صبحانه پسرش رو داد و شروع کرد به تعریف کردن......گفت: مامان اگر الان اینجام فقط و فقط بخاطر خانوادمه و ....خب بیشتر نمیتونم بگم ولی درمورد اون پیام من به یکی از همکارام گفته بودم که پیام‌های یکیو برام امارشو در بیاره و بفرسته .....بیچاره فقط داشته کار منو انجام می‌داده ......آروم رو به مامانم کردم و گفتم: مامان بیشتر از چیزی که فکر کنی دیونه این زنم که مادر بچمه!امکان نداره بهش خیانت کنم فقط ا.ت طبق معمول زود قضاوت کرده!....مامان نگاهی به پسرش انداخت و لبخندی زد و همون‌طور که دستی به موهای یونگی می‌کشید گفت: خیلی شبیه بابات شدی از نظر اخلاقی ....لبخند تلخی زد ولی یونگی اخمی کرد و گفت: مامان!فراموش کن این مردو.....آره بابام بود ولی اذیتت می‌کرد پس جاش همون قبرستونه....مادرش با اشک تو چشاش گفت: نه یونگی! نگو اینارو!منو پدرت واقعا عاشق هم بودیم ..یونگی بابات دقیقا مثل تو بود هرچیزی هم تو دنیا سرش میومد اجازه نمی‌داد سر خوانوادش بیاد ......یونگی ...بابات منو خیلی دوست داشت .....آره بعضی وقتا به قول تو برخوردای خیلی بدی داشت اما قسم به جون خودم اگه تا حالا یبار روم دست بلند کرده باشه!......یونگی به مامانش نگاه کرد و آروم اشکای ریخته شده مامانش و با دست پاک کرد و بغلش کرد....
دیدگاه ها (۲۲)

خوشگلای من حمایتا واقعا خیلی کمه و ارزش این رمان خیلی بیشتر ...

P67تو خیابونا بی اختیار پرسه میزدم ساعت ۱۲ ظهر شده بود....با...

P65آروم هیون رو رو پاک گذاشتم و شروع کردم بهش غذا دادن که گو...

P64تو ماشین سکوت بدی بینمون بود و میتونستم عصبانیت شو حس کنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط