« عشق یک‌طرفه »

« عشق یک‌طرفه »
Part 5

( ویوی یونگی )

نامه را که تمام کردم، انگار تمامِ دنیا روی سرم خراب شد.
سردرگمیِ اولیه‌ام، جای خود را به وحشتی سرد داد.
«چی؟... سلوین؟... نه!»

دیگر کلماتِ روی کاغذ برایم معنا نداشتند. فقط یک تصویر در ذهنم بود: صورتِ آرام و لبخندِ تلخِ سلوین.
سریع به سمت سوییچ ماشینم دویدم. قلبم دیوانه‌وار می‌کوبید.
«باید برسم... باید همین الان بهش بگم...»

خوشبختانه، ترافیک نبود. انگار خودِ شهر هم می‌خواست زودتر مرا به حقیقت برساند.


( ویوی سلوین )

بعد از رفتنِ آخرین مهمان، به پشت‌بام رفتم.
هوا سرد بود، اما انگار دیگر احساس سرما نمی‌کردم.
گوشی‌ام را در جایی گذاشتم، روی حالتِ فیلم‌برداری.
صدایم را بلند کردم، انگار که می‌خواستم تمامِ فریادهایِ فروخورده‌ام را بیرون بریزم:

«دوستت دارم یونگی!»

و بعد... فقط سکوت بود. سکوتی عمیق و پایان‌ناپذیر.



( ویوی یونگی )

وقتی به آنجا رسیدم، جمعیتِ زیادی دورِ چیزی جمع شده بودند.
وحشت‌زده خودم را به جلو رساندم.
همان‌جا بود.
همان‌جا بود که تمامِ دنیایم فرو ریخت.
دیگر صدایی نمی‌شنیدم، فقط تصویرِ سرد و بی‌حرکتِ سلوین را می‌دیدم.

او را در آغوش گرفتم.
تمامِ آن سردی که همیشه داشتم، در یک لحظه آب شد و تبدیل به اشک‌هایی شد که بی‌وقفه روی صورتش می‌ریخت.

«سلوین... عزیزم... نازنینم... قشنگم... بلند شو...
من... من غلط کردم... باور کن غلط کردم...»

اما دیگر هیچ صدایی شنیده نمی‌شد.
بدنِ سردش در آغوشم، سنگین‌ترین وزنه بود.
اولین و آخرین بار بود که او را این‌طور در آغوش می‌گرفتم.
سرد، بی‌جان... و برای همیشه رفته.



(ویوی چهار سال بعد)

چهار سال از آن شبِ لعنتی گذشت.
چهار سال که در تنهایی و پشیمانی گذشت.
فقط وقتی سلوین را از دست دادم، فهمیدم چه گوهری را کنارم داشتم و چطور آن را به راحتی از دست دادم.
موقعیتِ دقیقاً وقتی که دیگر دیر شده بود.

امروز، سی‌امین سالگردِ تولدِ سلوینِ نازنینم بود.
دسته‌ی گلِ رزِ آبیِ بزرگی که همان اول گرفته بودم، حالا در دستم بود.
همان گلی که خودش خواسته بود.

به سمتِ آرامگاهش رفتم.
کنارِ سنگِ سردش نشستم و برایش گریه کردم.
برای تمامِ لحظاتی که می‌توانستیم با هم باشیم، اما نبودیم.
برای تمامِ حرف‌هایی که باید می‌زدم، اما نزدم.

زمزمه کردم:
«نازنینم، خوب بخوابی...
خیلی متأسفم که دیر فهمیدم.
متأسفم که گذاشتم عشقِ تو به من، یک‌طرفه بمونه.»


گاهی با ارزش‌ترین چیزها در زندگی، درست در کنارِ ما هستند، اما ما آن‌قدر درگیرِ روزمرگی یا احساساتِ خودمان می‌شویم که متوجهِ حضورشان نمی‌شویم.
این داستان به ما یادآوری می‌کند که قدرِ لحظه‌ها، آدم‌ها، و عشق‌هایی را که داریم، بدانیم؛ حتی کوچک‌ترینِ آن‌ها.
چون شاید یک روز، همان چیزهای کوچک، تنها دلخوشیِ ما در دنیایی باشند که دیگر نیستند.

The end 🤍✨
خوب بود این فیک ؟
نظرتون رو برام کامنت کنید 🦋✨
و اگر هم به دلتون ننشست من رو ببخشید 🦋✨
دیدگاه ها (۱۰)

زیبارو فالو‌ بشه ؟ @valeria_vivi

بانوی خوشگلمون فالو بشه 🌕✨ @jgikfjytf6tj

بانوی زیبا رو فالو بشه حتما 🌕✨@dark_stories

«عشق یک‌طرفه» Part 4 ( یونگی ) وقتی وارد شدم، سلوین با لبخن...

« عشق یک‌طرفه » Part 3( ویوی بعدازظهر )( ویوی کالیرا )هیچ‌ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط