「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 159
✦.................................
هوای سالن گرم بود، اما آیلین از سرما، انگشت هایش را آرام در هم گره کرده بود هر بار که سرش را بلند میکرد، نگاهش ناخواسته با تهیونگ گره میخورد و همان لحظه، دوباره نگاهش را میدزدید
انگار اگر فقط یک ثانیه بیشتر به او نگاه میکرد، تمام آن دیواری که یک ماه با زحمت دور قلبش کشیده بود، فرو میریخت.
سلین سینی چای را روی میز گذاشت و با خنده رو به نامجون گفت:
سلین: قند میخوای یا مثل قبل تلخ میخوری؟
نامجون خندید
نامجون: هنوزم تلخ
سلین سرش را تکان داد
سلین: عجب آدم عجیبی...
خانم کیم لبخندی زد و رو به خانم لی گفت:
خانم لی: این دوتا هنوز سر همین چیزا باهم کلکل میکنن
خانم لی هم خندید.
خانم لی: انگار نه انگار یک ماه دیگه قراره زن و شوهر بشن
فضای خانه آرام و صمیمی بود، فقط دو نفر، هیچ سهمی از آن آرامش نداشتند؛ تهیونگ از همان لحظهای که آیلین را دیده بود تقریباً چیزی نگفته بود، لینا که کنار مبل نشسته بود، با آرنج خیلی آرام به پهلوی او زد
لینا: حواست اصلاً اینجا نیست
تهیونگ نگاهش را از آیلین گرفت
_ هست.
لینا زیر لب خندید
لینا: نه... حواست اونجاست
با سر، خیلی نامحسوس به سمت آیلین اشاره کرد، تهیونگ چیزی نگفت فقط لیوان چایش را برداشت، اما حتی جرعه ای هم ننوشید.
چند دقیقه بعد...
سلین دوباره از آشپزخانه بیرون آمد، این بار ظرف میوه را دست آیلین داد.
سلین: اینو ببر بذار روی میز
آیلین خواست مخالفت کند، اما با نگاه خواهرش، فقط آهی کشید.
+ باشه...
ظرف را با هر دو دست گرفت و آرام به سمت میز رفت، تمام تلاشش این بود که حتی یک بار هم به تهیونگ نگاه نکند اما درست وقتی ظرف را روی میز گذاشت؛ صدای آرام و بم مرد، خیلی نزدیک تر از چیزی که انتظار داشت، به گوشش رسید:
_ سنگینه...
قلبش از جا کنده شد، سرش را برگرداند تهیونگ درست کنار او ایستاده بود بیآنکه منتظر جواب بماند، ظرف را از دستش گرفت و روی میز گذاشت؛ همین تماس کوتاه انگشت هایشان، کافی بود تا نفس آیلین برای لحظهای بند بیاید
خیلی آرام گفت:
+ ممنون...
تهیونگ نگاهش کرد، نگاهی که بعد از یک ماه، هنوز همان آرامش عجیب را داشت، آیلین احساس کرد اگر یک ثانیه دیگر همان جا بماند اشک هایش سرازیر میشوند
خواست دور شود، اما صدای پدرش مانع شد:
آقای لی: تهیونگ.
تهیونگ بلافاصله برگشت
_ بله؟
آقای لی با لبخند ملایمی گفت:
آقای لی: بیا بشین پسرم چند دقیقهست سرپایی وایسادی
آیلین همان لحظه آرام از کنارشان رد شد و خودش را به پنجره رساند؛ پشتش را به جمع کرد نفس عمیقی کشید اما باز هم نگاهش را حس میکرد، آن نگاه آرام... صبور... و پر از حرف های نگفته شیشهی پنجره، تصویر محوی از سالن را نشان میداد
در انعکاس شیشه، دید تهیونگ هنوز هم گاهی بی اختیار به او نگاه میکند انگار هر بار فقط میخواست مطمئن شود آیلین واقعاً آنجاست و این بار، رویا نیست
آیلین آرام چشمهایش را بست بغض دوباره گلویش را فشرد زیر لب، آنقدر آهسته که هیچ کس نشنود، زمزمه کرد:
+ چرا اومدی تهیونگ... اگه بیشتر نگاهم کنی.. دیگه نمیتونم ازت دور بمونم...
ــــــــــــ
صدای خندهی مهمان ها هنوز از داخل خانه شنیده میشد؛ سلین و لینا سر یک موضوع بی اهمیت باهم شوخی میکردند، نامجون گاهی میان حرف هایشان میخندید و پدرها غرق صحبت خودشان بودند
اما برای آیلین؛ تمام آن صداها انگار از پشت دیواری بلند به گوشش میرسید هر بار که بی اختیار سرش را بالا میآورد، نگاهش با تهیونگ گره میخورد؛ او هیچ کاری نمیکرد فقط نگاهش میکرد.
همین نگاههای آرام، بعد از یک ماه دوری بیشتر از هر حرفی قلب آیلین را به درد میآورد، نفس عمیقی کشید دیگر نمیتوانست آنجا بماند آرام لیوان آبش را روی میز گذاشت و بدون اینکه کسی متوجه شود، از کنار دیوار گذشت
در شیشهای حیاط را باز کرد؛ نسیم خنک شب همان لحظه روی صورتش نشست در را آرام پشت سرش بست.
حیاط غرق سکوت بود چراغ های کوچک کنار باغچه، نور زرد و ملایمی روی سنگفرش انداخته بودند صدای جیر جیرک ها میان سکوت شب پیچیده بود و شاخه های درخت با باد آرام تکان می خوردند.
آیلین چند قدم جلو رفت؛ دیگر طاقت نداشت همین که مطمئن شد کسی اطرافش نیست، دستش را روی دهانش گذاشتاشک هایش بیاختیار پایین ریختند اول فقط چند قطره اما چند ثانیه بعد، هق هقش شکست.
شانه هایش میلرزید سرش را پایین انداخت و هرچه سعی کرد صدای گریه اش را خفه کند نتوانست، تمام یک ماه خودش را مجبور کرده بود قوی بماند هر شب بیصدا گریه کرده بود هر صبح لبخند مصنوعی زده بود
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 159
✦.................................
هوای سالن گرم بود، اما آیلین از سرما، انگشت هایش را آرام در هم گره کرده بود هر بار که سرش را بلند میکرد، نگاهش ناخواسته با تهیونگ گره میخورد و همان لحظه، دوباره نگاهش را میدزدید
انگار اگر فقط یک ثانیه بیشتر به او نگاه میکرد، تمام آن دیواری که یک ماه با زحمت دور قلبش کشیده بود، فرو میریخت.
سلین سینی چای را روی میز گذاشت و با خنده رو به نامجون گفت:
سلین: قند میخوای یا مثل قبل تلخ میخوری؟
نامجون خندید
نامجون: هنوزم تلخ
سلین سرش را تکان داد
سلین: عجب آدم عجیبی...
خانم کیم لبخندی زد و رو به خانم لی گفت:
خانم لی: این دوتا هنوز سر همین چیزا باهم کلکل میکنن
خانم لی هم خندید.
خانم لی: انگار نه انگار یک ماه دیگه قراره زن و شوهر بشن
فضای خانه آرام و صمیمی بود، فقط دو نفر، هیچ سهمی از آن آرامش نداشتند؛ تهیونگ از همان لحظهای که آیلین را دیده بود تقریباً چیزی نگفته بود، لینا که کنار مبل نشسته بود، با آرنج خیلی آرام به پهلوی او زد
لینا: حواست اصلاً اینجا نیست
تهیونگ نگاهش را از آیلین گرفت
_ هست.
لینا زیر لب خندید
لینا: نه... حواست اونجاست
با سر، خیلی نامحسوس به سمت آیلین اشاره کرد، تهیونگ چیزی نگفت فقط لیوان چایش را برداشت، اما حتی جرعه ای هم ننوشید.
چند دقیقه بعد...
سلین دوباره از آشپزخانه بیرون آمد، این بار ظرف میوه را دست آیلین داد.
سلین: اینو ببر بذار روی میز
آیلین خواست مخالفت کند، اما با نگاه خواهرش، فقط آهی کشید.
+ باشه...
ظرف را با هر دو دست گرفت و آرام به سمت میز رفت، تمام تلاشش این بود که حتی یک بار هم به تهیونگ نگاه نکند اما درست وقتی ظرف را روی میز گذاشت؛ صدای آرام و بم مرد، خیلی نزدیک تر از چیزی که انتظار داشت، به گوشش رسید:
_ سنگینه...
قلبش از جا کنده شد، سرش را برگرداند تهیونگ درست کنار او ایستاده بود بیآنکه منتظر جواب بماند، ظرف را از دستش گرفت و روی میز گذاشت؛ همین تماس کوتاه انگشت هایشان، کافی بود تا نفس آیلین برای لحظهای بند بیاید
خیلی آرام گفت:
+ ممنون...
تهیونگ نگاهش کرد، نگاهی که بعد از یک ماه، هنوز همان آرامش عجیب را داشت، آیلین احساس کرد اگر یک ثانیه دیگر همان جا بماند اشک هایش سرازیر میشوند
خواست دور شود، اما صدای پدرش مانع شد:
آقای لی: تهیونگ.
تهیونگ بلافاصله برگشت
_ بله؟
آقای لی با لبخند ملایمی گفت:
آقای لی: بیا بشین پسرم چند دقیقهست سرپایی وایسادی
آیلین همان لحظه آرام از کنارشان رد شد و خودش را به پنجره رساند؛ پشتش را به جمع کرد نفس عمیقی کشید اما باز هم نگاهش را حس میکرد، آن نگاه آرام... صبور... و پر از حرف های نگفته شیشهی پنجره، تصویر محوی از سالن را نشان میداد
در انعکاس شیشه، دید تهیونگ هنوز هم گاهی بی اختیار به او نگاه میکند انگار هر بار فقط میخواست مطمئن شود آیلین واقعاً آنجاست و این بار، رویا نیست
آیلین آرام چشمهایش را بست بغض دوباره گلویش را فشرد زیر لب، آنقدر آهسته که هیچ کس نشنود، زمزمه کرد:
+ چرا اومدی تهیونگ... اگه بیشتر نگاهم کنی.. دیگه نمیتونم ازت دور بمونم...
ــــــــــــ
صدای خندهی مهمان ها هنوز از داخل خانه شنیده میشد؛ سلین و لینا سر یک موضوع بی اهمیت باهم شوخی میکردند، نامجون گاهی میان حرف هایشان میخندید و پدرها غرق صحبت خودشان بودند
اما برای آیلین؛ تمام آن صداها انگار از پشت دیواری بلند به گوشش میرسید هر بار که بی اختیار سرش را بالا میآورد، نگاهش با تهیونگ گره میخورد؛ او هیچ کاری نمیکرد فقط نگاهش میکرد.
همین نگاههای آرام، بعد از یک ماه دوری بیشتر از هر حرفی قلب آیلین را به درد میآورد، نفس عمیقی کشید دیگر نمیتوانست آنجا بماند آرام لیوان آبش را روی میز گذاشت و بدون اینکه کسی متوجه شود، از کنار دیوار گذشت
در شیشهای حیاط را باز کرد؛ نسیم خنک شب همان لحظه روی صورتش نشست در را آرام پشت سرش بست.
حیاط غرق سکوت بود چراغ های کوچک کنار باغچه، نور زرد و ملایمی روی سنگفرش انداخته بودند صدای جیر جیرک ها میان سکوت شب پیچیده بود و شاخه های درخت با باد آرام تکان می خوردند.
آیلین چند قدم جلو رفت؛ دیگر طاقت نداشت همین که مطمئن شد کسی اطرافش نیست، دستش را روی دهانش گذاشتاشک هایش بیاختیار پایین ریختند اول فقط چند قطره اما چند ثانیه بعد، هق هقش شکست.
شانه هایش میلرزید سرش را پایین انداخت و هرچه سعی کرد صدای گریه اش را خفه کند نتوانست، تمام یک ماه خودش را مجبور کرده بود قوی بماند هر شب بیصدا گریه کرده بود هر صبح لبخند مصنوعی زده بود
- ۱.۱k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط