دل دیوانگیم هست و سر ناباکی

دل دیوانگیم هست و سر ناباکی
که نه کاریست شکیبایی و اندهناکی

سر به خمخانه تشنیع فرو خواهم برد
خرقه گو در بر من دست بشوی از پاکی

دست در دل کن و هر پرده پندار که هست
بدر ای سینه که از دست ملامت چاکی

تا به نخجیر دل سوختگان کردی میل
هر زمان بسته دلی سوخته بر فتراکی

یا رب آن آب حیاتست بدان شیرینی
یا رب آن سرو روانست بدان چالاکی

جامه ای پهن تر از کارگه امکانی
لقمه ای بیشتر از حوصله ادراکی

در شکنج سر زلف تو دریغا دل من
که گرفتار دو مارست بدین ضحاکی

آه من باد به گوش تو رساند هرگز
که نه ما بر سر خاکیم و تو بر افلاکی

الغیاث از تو که هم دردی و هم درمانی
زینهار از تو که هم زهری و هم تریاکی

سعدیا آتش سودای تو را آبی بس
باد بی فایده مفروش که مشتی خاکی ...
دیدگاه ها (۲)

نــگـــاه تـــــــــــو بــه تــــــاراج میبــــــرد...واژه ...

درد میکند بغضم.....وقتی اشک هم ارامش نمیکند.....!!خدایا........

ما چو قدر وصلت، ای جان و جهان، نشناختیملاجرم در بوتهٔ هجران ...

شده هرگز دلت مال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟ نگاهت سخت دنبال ِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط