زمرد های صورتی پارت ¹⁴
زمرد های صورتی پارت ¹⁴
فردا صبح °^
صبح که شد آنیا بیدار شد و دید که دامیان تو بغلش خوابیده احساس کرد که از خجالت سرتا پا قرمز شده (اوخی بچم) سرشو تکون داد تا به خودش بیاد
انیا: پسر دوم پاشو ببینم
دامیان: هوم..؟... توروخدا....بزار یکم دیگه هم بخوابم عشقم
انیا پوزخند صدا دار زد
انیا: دامیان چی داری میگی؟ پاشو دیگه بسته
دامیان که تازه فهمید چی گفته
دامیان:«گفتم عشقم؟ واقعا گفتم عشقم؟ باورم نمیشه حرکتم خیلی ضایع بود این ...این چه کاری بود من کردم آخه ؟ باید یه جوری جمعش کنم » ببین جدی نگیریا تو خواب و بیداری یه پروندم فکر بیخودی نکن !(آخه احمقققق بی مغز🙄)
انیا: 🙄🙄😮💨😮💨 باشه حالا میشه از روم پاشی؟
دامیان: ها؟ وای اره
دمیتریوس زود تر از انیلا بیدار شد دید که هنوزم انیلا بغلشه یه لبخند رضایت بخش زد و به انیلا زل زد انیلا کم کم چشماشو باز کرد هردوشون به هم خیره شدن
دمیتریوس: چه عجب بیدار شدی
انیلا: مگه تو از کی بیداری ؟
دمیتریوس: خیلی وقت نیست
انیلا: پس چی داری میگی؟
دمیتریوس: همیشه یه حرفی واسه زدن داری نه ؟
انیلا: معلومه من جلو به دزموند کم نمیارم
دمیتریوس: خیلی سرسختیا
بعد یه لبخند زد
انیلا یهو متوجه شد که توی بغل دمیتریوس بعد احساس کرد که گونه هاش خیلی داغ شدن
انیلا: وایسا....چرا بغلم کردی؟
دمیتریوس: این تو بودی که خودتو تو بغلم جا کردی
انیلا: چرت و پرت نگو من همچین کاری نمیکنم !
دمیتریوس: کدوممون توجای خودمون نیستیم ؟
انیلا به نگاهی کرد و آروم گفت : ....من
دمیتریوس: پس؟
انیلا: باشه باشه قبوله
بچه ها اگه فکر کردین بکی فقط با قفل کردن در بیخیال شده کور خوندین منم کور خوندم ! چون
زرتی در باز شد و تو اون لحظه قیافه بکی رو به آنیا و دامیان :😱
و چیک چیک بعله عکس میگیره
انیا: بکی صب کن بکی باور کن جرت میدم بکییییییییییییییییییی
بکی رفت و همین کار رو با انیلا و دمیتریوس کرد
اونا از اتاقا اومدن بیرون و افتادن دنبال بکی ، بکی هم فرار میکرد و جاخالی میداد
دمیتریوس و دامیان هم میخندیدن همین طور بقیه
وقت ناهار°^
...
فردا صبح °^
صبح که شد آنیا بیدار شد و دید که دامیان تو بغلش خوابیده احساس کرد که از خجالت سرتا پا قرمز شده (اوخی بچم) سرشو تکون داد تا به خودش بیاد
انیا: پسر دوم پاشو ببینم
دامیان: هوم..؟... توروخدا....بزار یکم دیگه هم بخوابم عشقم
انیا پوزخند صدا دار زد
انیا: دامیان چی داری میگی؟ پاشو دیگه بسته
دامیان که تازه فهمید چی گفته
دامیان:«گفتم عشقم؟ واقعا گفتم عشقم؟ باورم نمیشه حرکتم خیلی ضایع بود این ...این چه کاری بود من کردم آخه ؟ باید یه جوری جمعش کنم » ببین جدی نگیریا تو خواب و بیداری یه پروندم فکر بیخودی نکن !(آخه احمقققق بی مغز🙄)
انیا: 🙄🙄😮💨😮💨 باشه حالا میشه از روم پاشی؟
دامیان: ها؟ وای اره
دمیتریوس زود تر از انیلا بیدار شد دید که هنوزم انیلا بغلشه یه لبخند رضایت بخش زد و به انیلا زل زد انیلا کم کم چشماشو باز کرد هردوشون به هم خیره شدن
دمیتریوس: چه عجب بیدار شدی
انیلا: مگه تو از کی بیداری ؟
دمیتریوس: خیلی وقت نیست
انیلا: پس چی داری میگی؟
دمیتریوس: همیشه یه حرفی واسه زدن داری نه ؟
انیلا: معلومه من جلو به دزموند کم نمیارم
دمیتریوس: خیلی سرسختیا
بعد یه لبخند زد
انیلا یهو متوجه شد که توی بغل دمیتریوس بعد احساس کرد که گونه هاش خیلی داغ شدن
انیلا: وایسا....چرا بغلم کردی؟
دمیتریوس: این تو بودی که خودتو تو بغلم جا کردی
انیلا: چرت و پرت نگو من همچین کاری نمیکنم !
دمیتریوس: کدوممون توجای خودمون نیستیم ؟
انیلا به نگاهی کرد و آروم گفت : ....من
دمیتریوس: پس؟
انیلا: باشه باشه قبوله
بچه ها اگه فکر کردین بکی فقط با قفل کردن در بیخیال شده کور خوندین منم کور خوندم ! چون
زرتی در باز شد و تو اون لحظه قیافه بکی رو به آنیا و دامیان :😱
و چیک چیک بعله عکس میگیره
انیا: بکی صب کن بکی باور کن جرت میدم بکییییییییییییییییییی
بکی رفت و همین کار رو با انیلا و دمیتریوس کرد
اونا از اتاقا اومدن بیرون و افتادن دنبال بکی ، بکی هم فرار میکرد و جاخالی میداد
دمیتریوس و دامیان هم میخندیدن همین طور بقیه
وقت ناهار°^
...
- ۸۸۹
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط