Do I love him, or do I hate him?
Do I love him, or do I hate him?
P:¹⁰
ویو کوک
وقتی گفت عاشقتم ذوق خرکي زدم یااااااااا خدا
بعد از چند دقیقه
+جونکوک من میرم ولی تو دیر تر بیا اوکی؟
_باشه
+خدافظ
و رفت 5 دقیقه بعد منم رفتم بیرون و گفتن سوار شین از شدتت خوش شانسی رفتم پیش جینا نشستم و اتوبوس حرکت کرد(ووم وومم)
ویو جینا
تقریبا 1 ساعت هست که تو راهیم همه بچه ها خواب بودن فقط منو جونکوک بیدار بودیم منم تصمیم گرفتم بخوابم آهنگم رو توی هدفونم(هادفون چصی)پلی کردم کم کم چشمام داشت گرم میشد که جونکوک سرم رو گذاشت رو شونش و خودش هم سرش رو گذاشت رو سرم (چه رمانتیک)و خوابم برد
ویو 5 ساعت
به اندازه کافی خوابیده بودیم همه بیدار بودن وقتی رسیدیم یه جنگل خیلی خوش وایب بود اول چادر زدیم چادرمون از این گنده خانواده ها بود یکی واسه پسرا یکی واسه دخترا بعد از اون یکم رفتیم اون ور این ور که شب شد اومدیم سمت چادر ها لباسامون رو عوض کردیم چون هوا سرد بود اومدیم بیرون با دیدن لباس جونکوک خوشکم زد لباسش مثه من بود فقط مال من مشکی مال اون سفید بی خیال رفتیم سمت آتیش که جیمین گفت خاطره بگیر نوبت رسید به جونکوک همه نگاه رفت سمتش که شروع کرد
_خوبب از دوران دبستانم بگم وقتی کلاس 4 روم بودم چنتا بچه واسم قلدری کردن و خوب منم یکیشونو تنها تو دستشویی گیر آوردن و خوب راستش.... کلشو کردم تو آب توالت.
صدای اووو گفتن همه بلند شد که نوبت رسید به من
+خوبب من وقتی سال اول راهنمایی بودم خیلی آدم بیشعوری بودم و خوب از آخر کارایی که میکردم نمیترسیدم مثلا روی صندلی معلم میخ گذاشتم دفترش رو چسبی کردم که دستش بهش چسبید بعد قبل از آخرین اخطار انتقالی گرفتم یه مدرسه دیگه بازم دوستی نداشتم ریدم به همه و تمام
بچه ها سکوت کردن
لونا:هنوزم دوستی نداری
+یجورا نه
وقت خواب شد خوابم نمیرد رفتم بیرون یکم راه رفتم تا خوردم به یه درخت درخت آشنا روش با سنگ یه چیزی تراشیده شده بود
[جینا و مامان♡] با دیدنش نفسم بالا نیومد همه خاطراتم از جلو چشمام رد شد داشتم خودمو کنترل میکردم گریه نکنم گریه نکردن. کار سختیه بس گذاشتم اشکام بیان پائین تو حالتی که اشکام از هم سبقت میگرفتن اروم دستمو رو اون تنه درخت بردم یادم اومد این همون جنگل قدیمی بود که با مامانم میومدم که داخل بغل کسی فرو رفتم میدونستم کیه
P:¹⁰
ویو کوک
وقتی گفت عاشقتم ذوق خرکي زدم یااااااااا خدا
بعد از چند دقیقه
+جونکوک من میرم ولی تو دیر تر بیا اوکی؟
_باشه
+خدافظ
و رفت 5 دقیقه بعد منم رفتم بیرون و گفتن سوار شین از شدتت خوش شانسی رفتم پیش جینا نشستم و اتوبوس حرکت کرد(ووم وومم)
ویو جینا
تقریبا 1 ساعت هست که تو راهیم همه بچه ها خواب بودن فقط منو جونکوک بیدار بودیم منم تصمیم گرفتم بخوابم آهنگم رو توی هدفونم(هادفون چصی)پلی کردم کم کم چشمام داشت گرم میشد که جونکوک سرم رو گذاشت رو شونش و خودش هم سرش رو گذاشت رو سرم (چه رمانتیک)و خوابم برد
ویو 5 ساعت
به اندازه کافی خوابیده بودیم همه بیدار بودن وقتی رسیدیم یه جنگل خیلی خوش وایب بود اول چادر زدیم چادرمون از این گنده خانواده ها بود یکی واسه پسرا یکی واسه دخترا بعد از اون یکم رفتیم اون ور این ور که شب شد اومدیم سمت چادر ها لباسامون رو عوض کردیم چون هوا سرد بود اومدیم بیرون با دیدن لباس جونکوک خوشکم زد لباسش مثه من بود فقط مال من مشکی مال اون سفید بی خیال رفتیم سمت آتیش که جیمین گفت خاطره بگیر نوبت رسید به جونکوک همه نگاه رفت سمتش که شروع کرد
_خوبب از دوران دبستانم بگم وقتی کلاس 4 روم بودم چنتا بچه واسم قلدری کردن و خوب منم یکیشونو تنها تو دستشویی گیر آوردن و خوب راستش.... کلشو کردم تو آب توالت.
صدای اووو گفتن همه بلند شد که نوبت رسید به من
+خوبب من وقتی سال اول راهنمایی بودم خیلی آدم بیشعوری بودم و خوب از آخر کارایی که میکردم نمیترسیدم مثلا روی صندلی معلم میخ گذاشتم دفترش رو چسبی کردم که دستش بهش چسبید بعد قبل از آخرین اخطار انتقالی گرفتم یه مدرسه دیگه بازم دوستی نداشتم ریدم به همه و تمام
بچه ها سکوت کردن
لونا:هنوزم دوستی نداری
+یجورا نه
وقت خواب شد خوابم نمیرد رفتم بیرون یکم راه رفتم تا خوردم به یه درخت درخت آشنا روش با سنگ یه چیزی تراشیده شده بود
[جینا و مامان♡] با دیدنش نفسم بالا نیومد همه خاطراتم از جلو چشمام رد شد داشتم خودمو کنترل میکردم گریه نکنم گریه نکردن. کار سختیه بس گذاشتم اشکام بیان پائین تو حالتی که اشکام از هم سبقت میگرفتن اروم دستمو رو اون تنه درخت بردم یادم اومد این همون جنگل قدیمی بود که با مامانم میومدم که داخل بغل کسی فرو رفتم میدونستم کیه
- ۸۰۸
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط