ما را نتوان پخت که ما سوخته ایم

ما را نتوان پخت که ما سوخته ایم
آتش نتوان زد که برافروخته ایم

ما را نتوان شکست آسان ای دوست
هرجا که دلی شکست، ما دوخته ایم

دست و لب و جان، بدون دل ما را هیچ
جز دل همه را به مفت بفروخته ایم

چون مهر کسی خرج دل ما بشود
در قلک دل سکه ای اندوخته ایم

ما خسرو و شیرین نشناسیم به عشق
از عشق نکات دیگر آموخته ایم

از عشق همین نکته کفایت ما را
وجدان و شرف به عهد نفروخته ایم


دیدگاه ها (۳۴)

تلخی روزگاراین که خیلی چیزا میشه خواست اما نمیشه داشت

چه خالی گشتم از بودن ....در این دنیای پوشالی.....منم زندانی...

زندگی مانند درست کردن چای میماند:خودبینی ات را بجوشان' نگران...

بگذارید فقط خدایم مراقضاوت کندو بد بودنم را فقط او تشخیص دهد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط