ویو میونگ
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐
ویو میونگ :
در اتاق یهو باز شد و یه مرد غریبه اومد تو و در رو بست. از ترس داشتم آب میشدم! هی نزدیکتر میشد و من هی عقب میرفتم تا بالاخره خوردم به تخت. یه نفس عمیق کشیدم و با تمام جرئتم داد زدم:
+ یااا! مرتیکه بیریخت! منو واسه چی آوردی اینجا؟
مرد یه لبخند زد و اومد جلوی پام، روی زانوهاش نشست.
_ مرتیکه بیریخت؟ (با خنده)
+ جواب سوال منو بده! (با کمی لرزش صدا)
_ ببینم... از من میترسی؟
جوابی ندادم.
_ دخترکم، لازم نیست بترسی. من بهت آسیب نمیزنم.
+ پس چرا منو آوردی اینجا؟(بغض)
دستامو گرفت و شروع کرد به نوازش کردن.
_ آخی... بغض نکن خانم کوچولو. نمیدونم یادت هست یا نه، ولی من اون روز رو خیلی خوب یادمه. روزی که قلبمو دزدیدی... حدوداً یک سال پیش تو فروشگاه دیدمت. از اون روز همش به تو فکر میکردم. یواشکی تعقیبت میکردم، یواشکی نگاهت میکردم... تا اینکه بالاخره زمانش رسید و آوردمت اینجا... خوشگلم، میشه اجازه بدی دلیل خندههات باشم؟ دلیل لبخندهای قشنگت؟ میشه مال من باشی؟
صبر کن ببینم... این الان داره بهم میگه باهاش برم تو رابطه؟ هنوز یک ساعت نگذشته که دیدمش بعد داره درخواست میده؟ مرتیکه رو مخ!
+ من اصلاً تو رو نمیشناسم! اسمت چیه؟ شغلت چیه؟ (لحن ترسیده)
_ اسمم یونگیه. شغلمم... شرکت دارم.
سکوت کردم.
_ اممم... درسته. شاید بهتره یه کم فکر کنی... من الان کار دارم، باید برم. تو هم بهش فکر کن، باشه؟
سرم رو به نشونه "باشه" تکون دادم.
دستش رو روی گونهم کشید.
_ آفرین.
این رو گفت و از اتاق رفت بیرون.
به محض اینکه رفت، بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن.
واقعاً ازش میترسیدم!
خیلی هم میترسیدم!
اصلا کاش وجود نداشتم...
تازه داشت حالم بهتر میشد...
همینطور اشک میریختم تا اینکه بعد از چند دقیقه چشمام سنگین شد و خوابم برد.
ویو یونگی:
تو اتاق کارم بودم و داشتم پروندهها رو چک میکردم که صدای داد میومد. حدس میزدم میونگ بیدار شده باشه، نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرامشم و حفظ کنم ، میدونستم الان ترسیده و امیدوارم بتونم آرومش کنم.
رفتم بیرون، قفل اتاقش رو باز کردم و رفتم تو. وقتی وارد شدم. رنگ صورتش از ترس پریده بود و همینطور چشاش که میشد توش میشد واضح دید که چقدر ترسیده.
سمتش رفتم و اون هی عقب میرفت تا بالاخره روی تخت افتاد. جلوی پاش روی زانوهام نشستم و اعتراف کردم. از چشمهاش معلوم بود بغض کرده. فکر کردم بهتره تنها باشه، واسه همین گفتم:
{اممم... درسته. شاید بهتره یه کم فکر کنی... من الان کار دارم، باید برم. تو هم بهش فکر کن، باشه؟}
بعد بلند شدم و رفتم بیرون. صدای گریهش رو میشنیدم. طاقت شنیدن صداش رو نداشتم، واسه همین از خونه زدم بیرون. یک ساعت گذشته. بهتره برگردم عمارت.
وقتی برگشتم، رفتم سمت اتاقش. صدایی نمیاومد. ترسیدم بلایی سر خودش آورده باشه. سریع در اتاق رو باز کردم و با دیدن چهره غرق در خوابش، نفس راحتی کشیدم.
رفتم کنارش دراز کشیدم و تو بغلم گرفتمش. همینطور موهاش رو نوازش میکردم
چند دقیقه بعد :
داشتم موهاش و نوازش میکردم که حس کردم تکون خورد. فکر کنم بیدار شد!
_پرنسسم بیدار شدی؟
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
عزیزان ممنون میشم لایک و کامنت بزارین
و اینکه نظرتون هم بگید🥹🎀
ویو میونگ :
در اتاق یهو باز شد و یه مرد غریبه اومد تو و در رو بست. از ترس داشتم آب میشدم! هی نزدیکتر میشد و من هی عقب میرفتم تا بالاخره خوردم به تخت. یه نفس عمیق کشیدم و با تمام جرئتم داد زدم:
+ یااا! مرتیکه بیریخت! منو واسه چی آوردی اینجا؟
مرد یه لبخند زد و اومد جلوی پام، روی زانوهاش نشست.
_ مرتیکه بیریخت؟ (با خنده)
+ جواب سوال منو بده! (با کمی لرزش صدا)
_ ببینم... از من میترسی؟
جوابی ندادم.
_ دخترکم، لازم نیست بترسی. من بهت آسیب نمیزنم.
+ پس چرا منو آوردی اینجا؟(بغض)
دستامو گرفت و شروع کرد به نوازش کردن.
_ آخی... بغض نکن خانم کوچولو. نمیدونم یادت هست یا نه، ولی من اون روز رو خیلی خوب یادمه. روزی که قلبمو دزدیدی... حدوداً یک سال پیش تو فروشگاه دیدمت. از اون روز همش به تو فکر میکردم. یواشکی تعقیبت میکردم، یواشکی نگاهت میکردم... تا اینکه بالاخره زمانش رسید و آوردمت اینجا... خوشگلم، میشه اجازه بدی دلیل خندههات باشم؟ دلیل لبخندهای قشنگت؟ میشه مال من باشی؟
صبر کن ببینم... این الان داره بهم میگه باهاش برم تو رابطه؟ هنوز یک ساعت نگذشته که دیدمش بعد داره درخواست میده؟ مرتیکه رو مخ!
+ من اصلاً تو رو نمیشناسم! اسمت چیه؟ شغلت چیه؟ (لحن ترسیده)
_ اسمم یونگیه. شغلمم... شرکت دارم.
سکوت کردم.
_ اممم... درسته. شاید بهتره یه کم فکر کنی... من الان کار دارم، باید برم. تو هم بهش فکر کن، باشه؟
سرم رو به نشونه "باشه" تکون دادم.
دستش رو روی گونهم کشید.
_ آفرین.
این رو گفت و از اتاق رفت بیرون.
به محض اینکه رفت، بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن.
واقعاً ازش میترسیدم!
خیلی هم میترسیدم!
اصلا کاش وجود نداشتم...
تازه داشت حالم بهتر میشد...
همینطور اشک میریختم تا اینکه بعد از چند دقیقه چشمام سنگین شد و خوابم برد.
ویو یونگی:
تو اتاق کارم بودم و داشتم پروندهها رو چک میکردم که صدای داد میومد. حدس میزدم میونگ بیدار شده باشه، نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آرامشم و حفظ کنم ، میدونستم الان ترسیده و امیدوارم بتونم آرومش کنم.
رفتم بیرون، قفل اتاقش رو باز کردم و رفتم تو. وقتی وارد شدم. رنگ صورتش از ترس پریده بود و همینطور چشاش که میشد توش میشد واضح دید که چقدر ترسیده.
سمتش رفتم و اون هی عقب میرفت تا بالاخره روی تخت افتاد. جلوی پاش روی زانوهام نشستم و اعتراف کردم. از چشمهاش معلوم بود بغض کرده. فکر کردم بهتره تنها باشه، واسه همین گفتم:
{اممم... درسته. شاید بهتره یه کم فکر کنی... من الان کار دارم، باید برم. تو هم بهش فکر کن، باشه؟}
بعد بلند شدم و رفتم بیرون. صدای گریهش رو میشنیدم. طاقت شنیدن صداش رو نداشتم، واسه همین از خونه زدم بیرون. یک ساعت گذشته. بهتره برگردم عمارت.
وقتی برگشتم، رفتم سمت اتاقش. صدایی نمیاومد. ترسیدم بلایی سر خودش آورده باشه. سریع در اتاق رو باز کردم و با دیدن چهره غرق در خوابش، نفس راحتی کشیدم.
رفتم کنارش دراز کشیدم و تو بغلم گرفتمش. همینطور موهاش رو نوازش میکردم
چند دقیقه بعد :
داشتم موهاش و نوازش میکردم که حس کردم تکون خورد. فکر کنم بیدار شد!
_پرنسسم بیدار شدی؟
࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛࿙⃛࿚⃛
عزیزان ممنون میشم لایک و کامنت بزارین
و اینکه نظرتون هم بگید🥹🎀
- ۱.۹k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط