Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant
Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..³⁶
صبحِ بعد – سالن اصلی عمارت
روی مشغول بررسی نقشهها بود.
آینا کمی دورتر، وانمود میکرد به پنجره نگاه میکند، اما نگاهش گهگاهی سمت او برمیگشت.
درِ سالن باز شد و آریون و لیانا وارد شدند.
آریون با آرامش همیشگی گفت:
صبح بخیر.»
روی بدون اینکه سر بلند کند:
گزارش.»
لیانا نزدیکتر شد.
همهچیز آرومه. محوطه چند بار بررسی شد… چیز غیرمعمولی نبود.»
کمی مکث کرد.
بعد با لحن خیلی معمولی اضافه کرد:
البته… بعضی چیزها کمتر از حد معمول… نزدیک بودن.»
روی سر بلند کرد.
یعنی چی؟»
لیانا بیگناهانه شانه بالا انداخت.
هیچی. فقط اشاره بود.»
آریون هم با حالتی که انگار دارد خودش را از خنده نگه میدارد گفت:
آره… اشارهی کوچیک. چیز مهمی نیست.»
آینا کنجکاو شد.
شما دارید درباره چی حرف میزنید؟»
لیانا سریع نگاهش را از روی به آینا برد.
هیچی! فقط دیدیم… هماهنگیهاتون خوبه.»
روی ابرو بالا برد.
هماهنگی؟»
آریون آرام گفت:
خب… دیشب ظاهراً خیلی خوب با هم هماهنگ بودید.»
روی نفسش را آهسته بیرون داد.
شما دو نفر…»
لیانا با همان معصومیت ساختگی گفت:
چی؟ واقعاً داریم از هماهنگیِ تیمی حرف میزنیم.»
آریون تأکید کرد:
کاملاً تیمی.»
آینا سرخ شد.
ما… اصلاً… چرا دارین اینجوری حرف میزنین؟»
لیانا لبخند کجی زد.
نمیدونم. شاید چون صحنه دیشب… هماهنگ به نظر میرسید.»
آریون زیرلب:
خیلی هم نزدیک.»
اگه بد شد معذرت💝
.
.
.
.
.
.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..³⁶
صبحِ بعد – سالن اصلی عمارت
روی مشغول بررسی نقشهها بود.
آینا کمی دورتر، وانمود میکرد به پنجره نگاه میکند، اما نگاهش گهگاهی سمت او برمیگشت.
درِ سالن باز شد و آریون و لیانا وارد شدند.
آریون با آرامش همیشگی گفت:
صبح بخیر.»
روی بدون اینکه سر بلند کند:
گزارش.»
لیانا نزدیکتر شد.
همهچیز آرومه. محوطه چند بار بررسی شد… چیز غیرمعمولی نبود.»
کمی مکث کرد.
بعد با لحن خیلی معمولی اضافه کرد:
البته… بعضی چیزها کمتر از حد معمول… نزدیک بودن.»
روی سر بلند کرد.
یعنی چی؟»
لیانا بیگناهانه شانه بالا انداخت.
هیچی. فقط اشاره بود.»
آریون هم با حالتی که انگار دارد خودش را از خنده نگه میدارد گفت:
آره… اشارهی کوچیک. چیز مهمی نیست.»
آینا کنجکاو شد.
شما دارید درباره چی حرف میزنید؟»
لیانا سریع نگاهش را از روی به آینا برد.
هیچی! فقط دیدیم… هماهنگیهاتون خوبه.»
روی ابرو بالا برد.
هماهنگی؟»
آریون آرام گفت:
خب… دیشب ظاهراً خیلی خوب با هم هماهنگ بودید.»
روی نفسش را آهسته بیرون داد.
شما دو نفر…»
لیانا با همان معصومیت ساختگی گفت:
چی؟ واقعاً داریم از هماهنگیِ تیمی حرف میزنیم.»
آریون تأکید کرد:
کاملاً تیمی.»
آینا سرخ شد.
ما… اصلاً… چرا دارین اینجوری حرف میزنین؟»
لیانا لبخند کجی زد.
نمیدونم. شاید چون صحنه دیشب… هماهنگ به نظر میرسید.»
آریون زیرلب:
خیلی هم نزدیک.»
اگه بد شد معذرت💝
.
.
.
.
.
.
- ۴۷۳
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط