Chapter ¹⁵
¥:امکان نداره ت..تو پیداش کردی؟آخه ببین با عقل جور در نمیاد بعد از اینهمه سال یهو پیداش کردی اونم اینجا پس چطور تا حالا چیزی ازش ندیدی؟و منم اونو یادم نمیاد
کوک یه لبخند ملیحی زد و گفت:وقت یاد آوری خاطراته ماه من...
بعد از حدود دو ساعت که جونگ کوک کل خاطرات رو برای تهیونگ گفته بود(از قضیه ی اون شبی که تیلا فکر کرد ته ته مرده تا نجات پیدا کردنش تا جعل کردن مرگش تا پاکسازی حافظش با هیپنوتیزم تا اینکه الان خواهرش در چه وضعیتیه و اینا)
تهیونگ که موقع به یاد آوردن خاطراتش سردرد سنگینی داشت همینجوری اشکاش میریختن و دلش به حال خواهر کوچولوی پرنسسش میسوخت
¥:ازش فیلم یا عکسی نداری؟(آروم و بغضی)
کوک:اتفاقا اینارو دارم قبل از پاکسازی حافظت همه ی عکسا و فیلمها و از گوشیت برداشتم و برای همچین روزی ذخیره کردم توی فلشه صبر کن؛
کوک فلشو آورد و به تی وی وصلش کرد و فیلما رو بر اساس بازه ی زمانی برای تهیونگ پخش میکرد،اولین فیلم
فیلم اولین دقایق زندگی تیلا و تهیونگ کوچولو رو نشون میداد وقتی که خواهر ته ته رو دادن بغلش و تهیونگ مثل همین الان داشت گریه میکرد،تا اینکه دوربین به سمت خانمی که روی تخت نیم خیز بود گرفته شد.
¥:او...اون ما...مانمه آره؟(گریه)
کوک:آره زندگیم خودشه(موهای تهیونگو ناز کرد)
¥:چقدر خوشگله
فیلم بعدی روز اول باشگاه تیلا رو نشون میداد تهیونگ دلش داشت از دلتنگی مچاله میشد خودشو تیلا رو و کوک رو توی فیلم دید بعدش چند تا عکس اومد،از اولین روز مدرسه ی تیلا،اولین روز راهنمایی تیلا،تولداشون و غیره
که آخرین فیلم هم نوبت رسید به درست شب قبل از اون دعوای بزرگ (بریم داخل محتوای فیلم)
تیلا:خب خب عزیزان اینجا برادر بنده رو دارید که با بیست سال سن هنوز مثل بچه ها آبنبات میخوره و چشماشو مثل مارمولک درشت میکنه خدایا تاسف میخورم بابت این برادر
تهیونگ:عهههه اینارو جونگکوکی برای سالگردمون خریده خیلیم خوشمزس
تیلا:اِیییییی خدااااا آبنباتشو که کوک خریده، تیشرتشو هم که کوک خریده،شلوارو کفشو ایناشم که بابای کوک خریده که این دوتا باهم ست شن،برادر عزیزم میشه یه لحظه بکشی پایین ببینم شورتت مال خودته دیگهعههه؟(بابت این یه تیکه معذرت)
تهیونگ که کلافه شده بود گفت بسه دیگه تیلا اهههه
اتمام فیلم
تهیونگ که حالا داشت ضجه میزد تازه متوجه شده بود چه فرشته ای دیگه کنارش نیست،خواهرش چقدر زیبا بود مثل الهه ها بود چقدر پاک و بی گناه بود
¥:میخوام برم ببینمش(سریع بلند شد)
کوک:نه نه نمیشه
کوک یه لبخند ملیحی زد و گفت:وقت یاد آوری خاطراته ماه من...
بعد از حدود دو ساعت که جونگ کوک کل خاطرات رو برای تهیونگ گفته بود(از قضیه ی اون شبی که تیلا فکر کرد ته ته مرده تا نجات پیدا کردنش تا جعل کردن مرگش تا پاکسازی حافظش با هیپنوتیزم تا اینکه الان خواهرش در چه وضعیتیه و اینا)
تهیونگ که موقع به یاد آوردن خاطراتش سردرد سنگینی داشت همینجوری اشکاش میریختن و دلش به حال خواهر کوچولوی پرنسسش میسوخت
¥:ازش فیلم یا عکسی نداری؟(آروم و بغضی)
کوک:اتفاقا اینارو دارم قبل از پاکسازی حافظت همه ی عکسا و فیلمها و از گوشیت برداشتم و برای همچین روزی ذخیره کردم توی فلشه صبر کن؛
کوک فلشو آورد و به تی وی وصلش کرد و فیلما رو بر اساس بازه ی زمانی برای تهیونگ پخش میکرد،اولین فیلم
فیلم اولین دقایق زندگی تیلا و تهیونگ کوچولو رو نشون میداد وقتی که خواهر ته ته رو دادن بغلش و تهیونگ مثل همین الان داشت گریه میکرد،تا اینکه دوربین به سمت خانمی که روی تخت نیم خیز بود گرفته شد.
¥:او...اون ما...مانمه آره؟(گریه)
کوک:آره زندگیم خودشه(موهای تهیونگو ناز کرد)
¥:چقدر خوشگله
فیلم بعدی روز اول باشگاه تیلا رو نشون میداد تهیونگ دلش داشت از دلتنگی مچاله میشد خودشو تیلا رو و کوک رو توی فیلم دید بعدش چند تا عکس اومد،از اولین روز مدرسه ی تیلا،اولین روز راهنمایی تیلا،تولداشون و غیره
که آخرین فیلم هم نوبت رسید به درست شب قبل از اون دعوای بزرگ (بریم داخل محتوای فیلم)
تیلا:خب خب عزیزان اینجا برادر بنده رو دارید که با بیست سال سن هنوز مثل بچه ها آبنبات میخوره و چشماشو مثل مارمولک درشت میکنه خدایا تاسف میخورم بابت این برادر
تهیونگ:عهههه اینارو جونگکوکی برای سالگردمون خریده خیلیم خوشمزس
تیلا:اِیییییی خدااااا آبنباتشو که کوک خریده، تیشرتشو هم که کوک خریده،شلوارو کفشو ایناشم که بابای کوک خریده که این دوتا باهم ست شن،برادر عزیزم میشه یه لحظه بکشی پایین ببینم شورتت مال خودته دیگهعههه؟(بابت این یه تیکه معذرت)
تهیونگ که کلافه شده بود گفت بسه دیگه تیلا اهههه
اتمام فیلم
تهیونگ که حالا داشت ضجه میزد تازه متوجه شده بود چه فرشته ای دیگه کنارش نیست،خواهرش چقدر زیبا بود مثل الهه ها بود چقدر پاک و بی گناه بود
¥:میخوام برم ببینمش(سریع بلند شد)
کوک:نه نه نمیشه
- ۱۶۱
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط