صبحی دیگر رسید و من در انتظار تو چشم میگشایم

صبحی دیگر رسید و من در انتظار تو چشم میگشایم
و دلم لبریز است از دیدن خورشید جانم
تا جان ببخشد و ذوب کند یخهای کسالت و اندوه را تو با چشمانت زندگی
و شادی را برایم به ارمغان می اوری ساده می ایی
و پر شکوه و چه میدانی از غوغا و بلوایی که بپا میکنی دردرونم .
چشانم سخت تورا میجویند ای جاری زلال . ای تابیده بر دلت مهر.
و من باز هم از دستانت شکوفه مهربانی میچینم امروز .
دیدگاه ها (۱)

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش میکرد که من عروسکی کهنه ام و ...

خـوشبختی همون لحظه ایست که احساس می کنی خدا کنارت نشسته و تو...

صبحی دیگر رسید و من در انتظار تو چشم میگشایم و دلم لبریز است...

صبحی دیگر رسید و من در انتظار تو چشم میگشایمو دلم لبریز است ...

صبحی دیگر رسید و من در انتظار تو چشم میگشایمو دلم لبریز است ...

صبحی دیگر رسید و من در انتظار تو چشم میگشایم و دلم لبریز است...

صبحی دیگر رسید و من در انتظار تو چشم میگشایمو دلم لبریز است ...

صبحی دیگر رسید و من در انتظار تو چشم میگشایمو دلم لبریز است ...

صبحی دیگر رسید و من در انتظار تو چشم میگشایم و دلم لبریز است...

صبحی دیگر رسید و من در انتظار تو چشم میگشایم و دلم لبریز است...

صبحی دیگر رسید و من در انتظار تو چشم میگشایم و دلم لبریز است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط