عاشقت نیستم 🥀

عاشقت نیستم 🥀
پارت 62
بیداربیدار که شدم توی تخت کنار اوراراکا دراز شکیده بودم لباس هامون رو عوض کرده بودند و درمان شده بودیم اما سکوت خفه کننده ای توی اتاق موج میزد و من متوجه بودم که چقدر چشم درحال نکاه کردن به من هستند
سریع بلند شدم تا ببینم حال اوراراکا خوب هستش یا نه ولی سریعا اومدند بیرون جوری که انگار میخواستم اوراراکا رو بکشم... یه چیزی درست نبود چرا اونا انقدر اشفته حالن؟!
ـــ ایزوا سنسه اوراراکا خوبه؟! حالش چطوره!!(نکران)
ـــ. ......
ــــ استاد چرا حرف نمیزنی؟! کـ کاچان (داد) کاچانو بردن چرا اینجایید باید برید کاچانو نجات بدید برای چی...
ــــ کاچان مرده
ـــ......
موج موج سکوت بود مثل اینه که قلب وایستاده و اژیرش داره کل اتاق رو از مرگ مطلع میکنه... دقیقا در زمانی که در اوج خوشبختی باهم بودیم کاچان بود که مرد کاچان ترکم کر.... نه من کاچانو ترک کردم اگه اونموقع.. اگه اونموقع...
گریه نمیکرد نمیتونستم کریه کنم کل وجودمو خشم فرا گرفته بود و در اخر خشم تبدیل به پوچی شد
دیدگاه ها (۷)

کاچان باکوگو

عاشقت نیستم 🥀پارت 61 (اوراراکا) میخواستم یکی از افراد شرور ر...

وقتی نمیزاره بغیر از میدوریا کسی دست بهش بزنه 🥹

عاشقت نیستم 🥀پارت 56بعد از اینکه با کاچان برگشتیم توی خابگاه...

____[Stirring Ashes]____

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط