LOOKING FOR YOU

LOOKING FOR YOU
PART : ²⁶

چند روز از آمدن جونگکوک به عمارت گذشته بود . تو این چند روز، عمارت بزرگ کیم برخلاف چیزی که جونگکوک تصور می‌کرد، آرام‌تر از همیشه بود. بیشتر وقت‌ها تهیونگ صبح زود برای رفتن به شرکت از عمارت خارج می‌شد و شب‌ها برمی‌گشت، اما با وجود مشغله‌ی زیادش، هر روز از خدمتکارها حال جونگکوک را می‌پرسید و مطمئن می‌شد همه‌چیز برایش فراهم باشد . رفتارش هنوز همان ظاهر سرد و جدی همیشگی را داشت، اما دیگر بی‌تفاوت نبود ، نمی‌توانست باشد . گاهی از پنجره‌ی اتاق کارش نگاهش می‌کرد که در باغ قدم می‌زند ، گاهی از دور می‌دید که با خدمتکارها مشغول حرف زدن است و همان چند ثانیه نگاه کردن... به طرز عجیبی کافی بود تا خستگی تمام روزش کمتر شود. برنامه هاش کم کم تغییر کردن . شب ها زودتر برمیگشت ، جلسات را زودتر تمام میکرد و دیگه اون وسواس های قبلی که برای هر کالکشن داشت رو نداشت ، هر چند ساعت یکبار به یکی از نگهبانان زنگ میزد تا مطمئن بشه حال جونگکوک خوبه و هر بار که از شرکت برمی‌گشت، قبل از اینکه حتی کتش را از تنش دربیاورد، اولین سؤالش از خدمتکارها یک چیز بود.
تهیونگ: جونگکوک امروز حالش خوب بود؟
اگر جواب مثبت می‌شنید، فقط خیلی آرام سری تکان می‌داد و چیزی نمی‌گفت؛ اما اگر می‌شنید حتی کمی رنگش پریده یا غذایش را کامل نخورده، همان لحظه اخم روی صورتش می‌نشست. کای هم این تغییرات را دیده بود، هرچند هنوز چیزی به زبان نمی‌آورد اما تغییر رفتار تهیونگ و تاثیراتی که جونگکوک رویش گذاشته بود را کامل میدید . از طرف دیگر، جونگکوک هم هر روز بیشتر متوجه رفتارهای تهیونگ می‌شد. اینکه بدون گفتن چیزی مراقبش بود ،اینکه اجازه نمی‌داد تنها از عمارت بیرون برود و اینکه هر بار نگاهش به تهیونگ می‌افتاد، بی‌اختیار همان حس آشنای عجیبی در دلش زنده می‌شد؛ حسی که هیچ توضیحی برایش نداشت اما عجیب‌تر از همه...خواب‌هایی بود که چند شب پیاپی سراغ هر دویشان آمده بود . بی‌خبر از هم، هر دو دقیقاً یک خواب را می‌دیدند.
خوابی از پانصد سال قبل...از باغی پر از شکوفه‌های گیلاس، خنده‌های آرام، قدم زدن کنار هم، نوشیدن چای زیر آلاچیق چوبی و نگاه‌هایی که بیشتر از هر کلمه‌ای حرف می‌زدند.
این بار دیگر خواب‌ها مبهم نبودند و هردو چهره یکدیگر را کاملا واضح می‌دیدند . در آن خواب‌ها ، عشق میان آن دو دیگر فقط یک حدس نبود؛ در نگاه‌ها، لبخندها و رفتارشان کاملاً دیده می‌شد. اما هر بار...درست قبل از اینکه اتفاق مهم‌تری بیفتد، هر دو با تپش قلب از خواب بیدار می‌شدند. هیچ‌کدام نمی‌دانست دیگری هم همان خواب را دیده است و هر دو تصور می‌کردند این خاطرات... فقط در ذهن خودشان زنده شده‌اند.

.....

وارد باغ شد . نسیم ملایمی میان شاخه‌های درختان گیلاس می‌پیچید و صدای آب فواره سکوت را می‌شکست. چند متر آن‌طرف‌تر...مردی با لباس باغبانی مشغول هرس کردن شاخه‌ها بود. جونگکوک لبخندی زد و از کنارش رد شد، در همان لحظه...مرد تعادلش را از دست داد و به طرف جونگکوک افتاد.
جونگکوک: مواظب باشین—
اما قبل از اینکه جمله‌اش کامل شود...تیغه‌ی باریکی که داخل آستین مرد پنهان شده بود، بازوی جونگکوک را شکافت. جونگکوک از درد نفسش را حبس کرد. خون خیلی زود روی آستین سفیدش پخش شد. مرد خواست دوباره حمله کند اما...صدای فریادی در باغ پیچید.
تهیونگ: جونگکوک!!
همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد. دو نفر از افراد تهیونگ از اطراف دویدند و مرد را روی زمین انداختند و تهیونگ با قدم‌های سریع خودش را به جونگکوک رساند و نگاهش روی خون خشک شد ، برای اولین بار...آرامش همیشگی‌اش کاملاً از بین رفت. با دو دست شانه‌های جونگکوک را گرفت و زخم رو بررسی کرد . زخم عمیق نبود اما خون ریزی داشت.
جونگکوک که خودش هنوز از شوک بیرون نیامده بود، با صدای آرام گفت
جونگکوک: چیزی نیست...فقط یه خراش کوچیکه...
اما تهیونگ میان حرفش پرید
تهیونگ: داری خون ریزی می‌کنی !
صدایش برای اولین بار لرزید . جونگکوک با تعجب به صورتش نگاه کرد. تهیونگ با عجله آستین لباسش را بالا زد. چشمش که به بریدگی افتاد، نفس کوتاهی کشید. دیدن همان چند قطره خون کافی بود تا تهیونگ کنترلش را از دست بدهد ( حس میکنم دارم زیادی اغراق میکنم 🫪😂 ). افراد تهیونگ مرد مهاجم را روی زانو نگه داشته بودند. مرد هنوز لبخند می‌زد.
مرد : فکر کردی دفعه‌ی آخره؟
تهیونگ آرام از کنار جونگکوک بلند شد و با چهره ای سرد و ترسناک چند قدم به سمت مرد رفت.

چون می‌خوام زودتر تموم شه پارتا رو طولانی تر کردم و امروز همه پارتا رو میزارم دیگه آخراشه

ادامش تو کامنتا
دیدگاه ها (۱۳)

LOOKING FOR YOUPART : ²⁷آن شب....برای چندمین بار، هر دو همزم...

LOOKING FOR YOUPART : ²⁸ صبح، عمارت مثل همیشه آرام بود. تهیو...

LOOKING FOR YOUPART : ²⁵باد آرام شاخه‌های درختان گیلاس را تک...

LOOKING FOR YOUPART : ²⁴نور کم‌رنگ صبح از میان پرده‌های سفید...

𝑻𝒉𝒆 𝑸𝒆𝒆𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑾𝒐𝒍𝒇Part 03 | گرگ وارد شکار شد━━━━━━━━━━━━━━━...

پرسه در جنگل...[پارت دوم]جنگل...باد میان شاخه‌های درختان می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط