Part
Part : 219
چند دقیقه بعد حرف زدن تهیونگ و مامانش
ته : اوفف لعنتی باشه الان میایم خدافظ
کوک : خب؟
ته : اوففف بهت قول میدم اصلا دلت نمیخواد بدونی
لارا : بگو بینیم
ته : مادام فوت کرده
سوبین ؛ چییی(با جیغ)
ته : من...من باورم نمیشه(بغض)
کوک : چطور ممکنه اون که حالش خیلی خوب بود
هانی : خب الان چیکار کنیم
سوبین : معلومه میریم پیش الکس
کوک ؛ اوهوم(ناراحت)
ته ؛ خیلی خب بریم خونش اونام میان اونجا بعدشم که خب برای مراسم آماده میشیم(ناراحت)
لارا : اوففف اصلا واقعا تو کتم نمیره چیشد یهو
سوبین ؛ (یهو میزنه زیر گریه)
ته : سوبین (بغض)
سوبین ؛ م..من...د..دلم...ب..براش..ت..تنگ...می..شه
ته: منم همینطور(آروم اشک میریزه و سوبینو بغل میکنه)
کوک : اوففف منم بغل(اونم گریه میکنه و میره بغلشون)
هانی : آه بچه ها ما باید بریم پیش الکس
ته : خیلی خب بسه
کوک : عا..عاره...باید...خودمونو جمعو جور کنیم
ته : کوک تو با بقیه برین خونش منو سوبین میریم بیمارستان
کوک : حله بریم
ته : سوبین بیا
(کوک با بقیه رفتن خونه الکس ته و سوبین میرن بیمارستان )
سوبین : پس اتاقش کجاست
ته : ایناهاش
سوبین : الکس
الکس :( سرشو میاره بالا چشماش قرمز شده و فقط نگا میکنه دستشو باند پیچی کردن و لباسم تنش نیست )
سوبین : اوففف الکس(میره و محکم بغلش میکنه)
الکس : سو..بین(با صدای گرفته)
ته : خب مام هستیم
مادرته : عزیزکم ببین به چه روزی افتاده چشماشو
سوبین : چیشدی حالت خوبه (بغض)
الکس ؛ خوب نیستم
سوبین : عزیزم ( دستشو میزاره رو صورت الکس)
الکس : من بدون اون چیکار کنم(سرشو میزاره تو بغل سوبین)
سوبین : من کنارتم
الکس : (گریه میکنه)
سوبین : هیشش خودتو خالی کن باشه هرچقدر میخوای گریه کن (سرشو نوازش میکنه )
سوبین : ما پیشتیم
الکس : قراره تو تنهایی بمیرم دیگه کسی برام نمونده همرو از دست دادم کسی برام نمونده(با گریه)
ته : هعی هعی تو مارو داری قبول دارم ازت کینه داشتم ولی الان اوضاع فرق میکنه میدونم تو نکشتیش و همینطور هیچ کدوم از اون قتلا تقصیر تو نبوده من واقعا بخاطر رفتارم کارام حرفام پشیمونم پسر
الکس : جا..نم
ته : ازت میخوام من کوک هممونو ببخشی
الکس : بیخیال(ناراحت)
ته : ها؟
الکس : تو تقصیری نداری منم بودم همین طوری واکنش نشون میدادم
ته : پس ما دوباره رفیقیم نه؟
سوبین : نه
ته : چی
سوبین ؛ ماها که فقط دوست نیستیم یه خوانواده ایم
مادرته : درسته
الکس : پس قبوله (لبخند)
سوبین : پس بریم خونه؟
ته و الکس : بریم
ویو خونه
الکس : در خونه رو باز کردمو رفتم داخل یهو یه چیز گنده سنگین پرید روم
الکس : آخخخ
سوبین ؛ چیشد
کوک : واقعا دلم برات تنگ شده بود
الکس: گمشو....ک..نار..خ..فه..ش..دم
کوک ؛ هعی مارو بخشیدی
الکس : عا...ره...ف..قط...ب..لند...شو
کوک : اوخ باشه
چند دقیقه بعد حرف زدن تهیونگ و مامانش
ته : اوفف لعنتی باشه الان میایم خدافظ
کوک : خب؟
ته : اوففف بهت قول میدم اصلا دلت نمیخواد بدونی
لارا : بگو بینیم
ته : مادام فوت کرده
سوبین ؛ چییی(با جیغ)
ته : من...من باورم نمیشه(بغض)
کوک : چطور ممکنه اون که حالش خیلی خوب بود
هانی : خب الان چیکار کنیم
سوبین : معلومه میریم پیش الکس
کوک ؛ اوهوم(ناراحت)
ته ؛ خیلی خب بریم خونش اونام میان اونجا بعدشم که خب برای مراسم آماده میشیم(ناراحت)
لارا : اوففف اصلا واقعا تو کتم نمیره چیشد یهو
سوبین ؛ (یهو میزنه زیر گریه)
ته : سوبین (بغض)
سوبین ؛ م..من...د..دلم...ب..براش..ت..تنگ...می..شه
ته: منم همینطور(آروم اشک میریزه و سوبینو بغل میکنه)
کوک : اوففف منم بغل(اونم گریه میکنه و میره بغلشون)
هانی : آه بچه ها ما باید بریم پیش الکس
ته : خیلی خب بسه
کوک : عا..عاره...باید...خودمونو جمعو جور کنیم
ته : کوک تو با بقیه برین خونش منو سوبین میریم بیمارستان
کوک : حله بریم
ته : سوبین بیا
(کوک با بقیه رفتن خونه الکس ته و سوبین میرن بیمارستان )
سوبین : پس اتاقش کجاست
ته : ایناهاش
سوبین : الکس
الکس :( سرشو میاره بالا چشماش قرمز شده و فقط نگا میکنه دستشو باند پیچی کردن و لباسم تنش نیست )
سوبین : اوففف الکس(میره و محکم بغلش میکنه)
الکس : سو..بین(با صدای گرفته)
ته : خب مام هستیم
مادرته : عزیزکم ببین به چه روزی افتاده چشماشو
سوبین : چیشدی حالت خوبه (بغض)
الکس ؛ خوب نیستم
سوبین : عزیزم ( دستشو میزاره رو صورت الکس)
الکس : من بدون اون چیکار کنم(سرشو میزاره تو بغل سوبین)
سوبین : من کنارتم
الکس : (گریه میکنه)
سوبین : هیشش خودتو خالی کن باشه هرچقدر میخوای گریه کن (سرشو نوازش میکنه )
سوبین : ما پیشتیم
الکس : قراره تو تنهایی بمیرم دیگه کسی برام نمونده همرو از دست دادم کسی برام نمونده(با گریه)
ته : هعی هعی تو مارو داری قبول دارم ازت کینه داشتم ولی الان اوضاع فرق میکنه میدونم تو نکشتیش و همینطور هیچ کدوم از اون قتلا تقصیر تو نبوده من واقعا بخاطر رفتارم کارام حرفام پشیمونم پسر
الکس : جا..نم
ته : ازت میخوام من کوک هممونو ببخشی
الکس : بیخیال(ناراحت)
ته : ها؟
الکس : تو تقصیری نداری منم بودم همین طوری واکنش نشون میدادم
ته : پس ما دوباره رفیقیم نه؟
سوبین : نه
ته : چی
سوبین ؛ ماها که فقط دوست نیستیم یه خوانواده ایم
مادرته : درسته
الکس : پس قبوله (لبخند)
سوبین : پس بریم خونه؟
ته و الکس : بریم
ویو خونه
الکس : در خونه رو باز کردمو رفتم داخل یهو یه چیز گنده سنگین پرید روم
الکس : آخخخ
سوبین ؛ چیشد
کوک : واقعا دلم برات تنگ شده بود
الکس: گمشو....ک..نار..خ..فه..ش..دم
کوک ؛ هعی مارو بخشیدی
الکس : عا...ره...ف..قط...ب..لند...شو
کوک : اوخ باشه
- ۳.۶k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط