فرصتی دیگر نمانده برای در آغوش کشیدنت

فرصتی دیگر نمانده برای در آغوش کشیدنت

برای شبهایی که در خیال

با عطر تن تو

تا سحر ترانه می خواندم

از تو

تنها بغضی مانده

که نای ِ فریاد کردنش هم نیست

و چه دیر می فهمیم بدون هم تنهاییم ...
دیدگاه ها (۱)

تو را می خواهمتا تمام ثانیه ها را نگاه داشتهزندگی را بر لبان...

تو را مثال ِ انگوری تازه به بلوغ رسیده چنان در آغوش می فشارم...

به زبان ساده برایت از دلم گفتماز دوستت دارماز آن شب ها که پا...

چه فرقی دارد دیدن یا ندیدن ِ توهمین که یادتشبنمی بر چشمانم م...

آغوش فقط تماس دو بدن نیست؛آغوش، پیامی به سیستم عصبی انسان اس...

باباجونم«می‌پرسم از این شب‌های بی‌سحر:این دل که تنگ است، به ...

بعضی آدم‌ها نمی‌روند؛فقط جای خالی‌شان هر روز بلندتر از دیروز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط