پارت چند ماه بعد وقتی درد عادت نمیشودMeeting agai

پارت ۸: چند ماه بعد، وقتی درد عادت نمی‌شود---Meeting again p8

سه ماه گذشته بود،
اما زمان هیچ لطفی نکرده بود و هیچ‌چیز را سبک‌تر نکرده بود، فقط درد را از تیز بودن به عمیق بودن تبدیل کرده بود، طوری که دیگر جیغ نمی‌زد، بلکه آرام و مداوم می‌سوخت.

ا/ت در آپارتمان کوچکی زندگی می‌کرد که پنجره‌اش رو به ساختمانی خاکستری باز می‌شد و هیچ منظره‌ای نداشت، چون او عمداً جایی را انتخاب کرده بود که چیزی برای نگاه کردن نداشته باشد، چون هر منظره‌ای ممکن بود یادآور خاطره‌ای باشد که هنوز تحملش را نداشت.

صبح‌ها زودتر از زنگ ساعت بیدار می‌شد، نه از سر انرژی، بلکه از سر عادتی که بدنش هنوز فراموش نکرده بود؛ عادت بیدار شدن کنار کسی که دیگر آن‌جا نبود، و همین بیدار شدن‌های ناخواسته بدترین شکنجه بودند.

+«دیگه نباید بهش فکر کنم…»
این جمله را هر روز به خودش می‌گفت، جلوی آینه‌ای که تصویرش را خسته‌تر از قبل نشان می‌داد، با چشم‌هایی که دیگر برق سابق را نداشتند.

+«اون انتخاب کرد دروغ بگه، من انتخاب کردم برم… تموم شد.»


اما هیچ‌چیز تمام نشده بود، چون هنوز وقتی از کنار کافه‌ای رد می‌شد که بوی قهوه‌ی تلخ می‌داد، قلبش بی‌اجازه تند می‌زد و ذهنش تصویر یونگی را می‌ساخت که با دقت همیشگی فنجان را جلوش می‌گذاشت و وانمود می‌کرد چیزی در دنیا مهم‌تر از آن لحظه نیست.

شب‌ها بدتر بودند، چون شب‌ها سکوت داشتند، و سکوت حافظه را بلندتر می‌کند، و حافظه بی‌رحم است وقتی چیزی را از دست داده‌ای که هنوز دوستش داری.

+«اگه برگردم چی…؟»
این سؤال گاهی در ذهنش شکل می‌گرفت، آرام و خطرناک، و خودش سریع جوابش را می‌داد.

+«برگشتن یعنی پذیرفتن اینکه می‌تونست دوباره پنهان کنه.»


و همین فکر، اشکش را درمی‌آورد، چون مشکل این نبود که یونگی چه کاره است؛ مشکل این بود که چرا تنهایش گذاشته بود پشت دیواری از سکوت.

در همان ماه‌ها، یونگی دیگر شبیه قبل نبود، نه در کار، نه در زندگی، نه حتی در سکوتش، چون سکوت قبلی‌اش انتخابی بود، اما این یکی اجباری و سنگین بود.

او بیشتر وقتش را در اتاق تاریک کار می‌گذراند، مانیتورها روشن، خطوط کد روی صفحه می‌دویدند، اما تمرکز او مثل قبل تیز نبود، چون هر چند دقیقه ذهنش از صفحه جدا می‌شد و به خانه‌ای می‌رفت که دیگر اجازه نداشت واردش شود.

_ «تمرکز کن.»
این را بارها به خودش می‌گفت، دندان روی هم فشار می‌داد، سعی می‌کرد دوباره همان مغز بی‌نقص سابق باشد.
_ «احساساتت رو بذار کنار.»

اما هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، تصویر ا/ت را می‌دید که با ساک در دست، اشک‌ریزان، از کنار او رد شد و گفت «الان دیگه دیره»، و این جمله مثل ویروسی در ذهنش تکرار می‌شد و هیچ راهی برای پاک کردنش نبود.

تهیونگ چند بار متوجه اشتباه‌های ریز شده بود، اشتباه‌هایی که قبلاً هرگز از یونگی سر نمی‌زد، و نگاه‌هایش طولانی‌تر و سردتر شده بود، اما چیزی نگفته بود، چون او از فروپاشی آدم‌ها لذت نمی‌برد، فقط آن را ثبت می‌کرد.

× «هنوزم حواست پرته.»
این را یک‌بار آرام گفته بود، بدون خشم، بدون تمسخر، فقط واقعیت.

یونگی جواب نداده بود، چون حقیقت را می‌دانست، و حقیقت این بود که بخشی از ذهنش همیشه دنبال کسی می‌گشت که خودش با دست‌های خودش از دست داده بود.

خانه‌ی قدیمی را ترک نکرده بود، شاید از سر لج‌بازی، شاید از سر امید احمقانه‌ای که هر شب در دلش زنده می‌شد و می‌گفت شاید در باز شود و ا/ت برگردد، شاید بگوید هنوز دیر نشده است.

_ «اگه یه بار دیگه ببینمت…»
این جمله را زیر لب در تاریکی گفته بود، وقتی چراغ‌ها خاموش بودند و فقط نور شهر از پنجره می‌آمد.
_ «این بار هیچ‌چیزو پنهان نمی‌کنم، حتی اگه باعث شه ازم متنفر شی.»

اما او می‌دانست زندگی همیشه فرصت دوباره نمی‌دهد، و همین ندانستن بدترین بخش ماجرا بود.

ماه چهارم که رسید، درد دیگر جیغ نمی‌زد، اما ریشه دوانده بود، مثل درختی که آرام رشد می‌کند و دیوار را از داخل می‌شکند، بی‌صدا اما قطعی.

ا/ت یاد گرفته بود لبخند بزند وقتی از او درباره‌ی گذشته می‌پرسند، یاد گرفته بود بگوید «تموم شد» بدون اینکه صدایش بلرزد، اما هنوز شب‌هایی بود که اسم یونگی را آهسته زمزمه می‌کرد، طوری که خودش هم نشنود.

یونگی هم یاد گرفته بود کار کند، بخوابد، نفس بکشد، بدون اینکه نامش را بلند بگوید، اما هنوز وقتی باران می‌بارید، ناخودآگاه به سمت در نگاه می‌کرد، انگار قرار بود کسی با موهای خیس و چشم‌های اشک‌آلود برگردد.

و حقیقت تلخ این بود که هر دو زنده بودند، هر دو ادامه می‌دادند، هر دو وانمود می‌کردند قوی‌اند،
اما هیچ‌کدام خوب نبودند،
چون بعضی عشق‌ها وقتی می‌شکنند،
نمی‌میرند،
فقط تبدیل می‌شوند به زخمی که با تو راه می‌رود.


---
🌑پایان پارت ۸
منتظر باش!
حمایت❤️
دیدگاه ها (۱)

پارت ۷: دو نفر، دو جا، یک زخم---Meeting again p7باران بند نی...

پارت ۶: جایی که قول‌ها شکستند___Meeting again p6چند ثانیه هی...

#تکپارتی •وقتی حجم دهنده فلفلی زدی که اعضا می بوسنتچان:ا/ت ا...

#درخواستی #دو_پارتیوقتی دلش برات تنگ شده بود...... The Last ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط