P
P³⁰
[چطوری ۳۰ پارت شد؟حقیقتا خیلی عجیبه واسم.]
یکشنبه ³⁰ جولای ²⁰²² ساعت ۴ عصر:
منتظر چمدونامون بودیم.گوشیمو روشن کردم.
سلامممم.میشه لطفا ساعت و آدرسو برام بفرستی؟
تهیونگ ۳ دقیقه بعد آنلاین شد و پیامشو دید.
-سلاممم.رسیدی سئول؟
آره.هنوز فرودگاهیم.
-خب..مهمونی ساعت شیشه.
و یه لوکیشن واسش فرستاد.
اوکی.میبینمت.
-هتل گرفتین؟
آره..
-خب حله.اسم هتلتون؟
چیکار میخوای بکنی😅
hotel hyatt
[فیکم با هتل و شرکت هواپیماییو اوبر قرارداد بسته...]
-اووو.نزدیکه.خب ساعت ۵ و نیم آماده باشین.میام دنبالتون.
مطمئنی؟میتونیم بیایما.
-میام.فعلا
[هیهیهیهیهیهی]
و افلاین شد.
__________________________
رسیدن هتل.دیرشون شده بود.
سریع آماده شدن که یوقت تهیونگو معطل نکنن.
×دارم سکته میکنم(جلوی آینه بود و داشت با موهاش ور میرفت)
بایدم سکته کنی
×مرسی واقعا
میخوای کوکو ببینی خو
(ا.ت داشت گوشواره هاشو توی گوشش میکرد که گوشیش زنگ خورد.این خیلی عجیب بود.چون ا.ت سیمکارت مخصوص کره نداشت.پس باید یه تماس از یه اپلیکیشن باشه.و کی به جز تهیونگ ساعت ۵ و ۲۵ دقیقه باید بهش زنگ بزنه؟)
از توی کیفش گوشیشو در آورد.
جونم؟
ناخودآگاه از دهنش بیرون اومد..
بعد از اینکه به زبون آوردش تازه فهمید چی گفته..
تهیونگ تو شوک بود.
-..
-..آم..من توی پارکینگم..هروقت که..آماده شدین بیاین پایین.
باشه مرسی خدافظ (سریع گفتو قطع کرد)
و یه نفس عمیق کشید.
×جونم؟(ادای ا.ت رو در اورد و درو باز کرد)
خف...
×غلط کردم..بجنب دیگه.
ا.ت گوشیشو برداشت و باهم از اتاق خارج شدن.کارت اتاقو داخل کیفش گذاشتو دست لونارو توی دستش قلاب کرد.
[امیدوارم منظورمو بفهمین چون نمیدونم چطوری بیشتر دربارش حرف بزنم.]
رسیدن پایین.ولی خب.از بین اون همه ماشین..پیدا کردن سخت بود..
ا.ت بهش زنگ زد..
معمولا هیچوقت به هم زنگ نمیزدن.توی این یه ماهی که باهم حرف میزدن فقط یه بار بهم زنگ زده بودن.چت کردنو ترجیح میدادن..چون فکر میکردن احساساتشون اینطوری کمتر مشخص میشه..ولی اشتباه میکردن..
-جونم؟
و ایندفعه تهیونگ این دیالوگو تکرار کرد.
ا.ت قدرت تکلمشو از دست داده بود.قلبش محکم توی سینهش میکوبید..
آآآ..کدوم قسمت باید بیایم؟
-بیا سمت A2.بزار پیاده شم.
در ماشینی که یکم دورتر پارک شده بود باز شد و کسی از داخلش پیاده شد.
کسی که اون چشما مطعلق به اون بود.
براشون دست تکون داد.
×اووووو آقا اینجا تشریف دارن(زیر لب)
الان میزنمت(زیر لب.)
و به سمت تهیونگ رفتن.
به ازای هر قدمی که ا.ت به تهیونگ نزدیک میشه،ته حس میکرد که نمیتونه از نگاه کردن بهش دست برداره..
ا.ت خیلی معمولی به سمتش قدم بر میداشت و اون "جونم" تهیونگ همچنان توی گوشش میپیچید.
تا اینکه فاصلهشون حدود ۳ قدم شد...
وقتی که این دوتا کنار هم قرار میگیرن،دیگه با مغزشون تصمیم نمیگیرن.این قلبشونه که براشون تصمیم میگیره..
تهیونگ نمیدونست داره چیکار میکنه..
بدنش زودتر از فرمانی که به مغز صادر شد حرکت کرد..
دستشو پشت کمر ا.ت برد..
یه بغل بی هوا.
نه یه بغل طولانی،
نه یه بغل محکم..
بیشتر چیزی شبیه:
《دلم برات تنگ شده بود..》
ا.ت خشکش زد..
ولی بغلش بوی دلتنگی میداد..
همه چیز خیلی یهویی و در کسری از ثانیه اتفاق افتاد..
ا.ت آروم دستشو گذاشت پشت تهیونگ و همونقدر کوتاه بغلشو جواب داد..
یه بغل کوچیک و کوتاه.ولی واقعی..
فقط دوثانیه گذشت.
از هم جدا شدن ولی گرمای اون اغوش هنوز روی لباس هاشون نشسته بود..
تهیونگ نگاهشو دزدید و لبخندی گوشه نمایان شد..
-سلام..ا.ت
سلام..ته
تهیونگ اینقدر غرق تماشای ا.ت شده بود که اصلا متوجه نبود که تنها نیستن.
-آم..سلام.تو باید لونا باشی درسته؟
و دستشو سمت لونا برد.
×بله.خوشوقتم.و شما هم باید ته باشین درسته؟
ا.ت چشم غره ای به لونا رفت.
تهیونگ و لونا داشتن خندهشونو کنترل میکردن.
تهیونگ دستشو عقب کشید و دوباره غرق نگاه کردن به ا.ت شد.
نگاهاشون به هم گره خورده بود.
ولی سرفه مصنوعی لونا این ارتباطو شکست.
لونا سرفه کردو بعدش به تهیونگ نگاه کرد.
-خب..بیاین بریم..
تهیونگ دستگیره رو گرفتو در ماشینو برای ا.ت باز کرد.
دستای تهیونگ شل شده بود.
لونا وایساده بودو بهشون نگاه میکرد.اون دوتاهم به هم نگاه میکردن.
ا.ت نشست.
لونا دیگه نتونست خندهشو کنترل کنه و یه "هه" از دهنش اومد بیرون.
تهیونگی که غرق نگاه به ا.ت بود به خودش اومد.
-آممم..
لونا بهش خندیدو درو باز کردو نشست.
توی راه سکوت بود.البته اگه نگاه های تهیونگ صدا داشت که سکوتی معنی نداشت..
فقط صدای آهنگ میومد که اونم خیلی کم بود..
هر جایی که ترمز میکرد به ا.ت نگاه میکرد و دوباره به جلوش چشم میدوخت.و وقتی تهیونگ نگاهشو میدزدید ا.ت زیر چشمی به چشماش نگاه میکرد...
____________________________________________
به یاد رها و شیدا 🕊🖤
[چطوری ۳۰ پارت شد؟حقیقتا خیلی عجیبه واسم.]
یکشنبه ³⁰ جولای ²⁰²² ساعت ۴ عصر:
منتظر چمدونامون بودیم.گوشیمو روشن کردم.
سلامممم.میشه لطفا ساعت و آدرسو برام بفرستی؟
تهیونگ ۳ دقیقه بعد آنلاین شد و پیامشو دید.
-سلاممم.رسیدی سئول؟
آره.هنوز فرودگاهیم.
-خب..مهمونی ساعت شیشه.
و یه لوکیشن واسش فرستاد.
اوکی.میبینمت.
-هتل گرفتین؟
آره..
-خب حله.اسم هتلتون؟
چیکار میخوای بکنی😅
hotel hyatt
[فیکم با هتل و شرکت هواپیماییو اوبر قرارداد بسته...]
-اووو.نزدیکه.خب ساعت ۵ و نیم آماده باشین.میام دنبالتون.
مطمئنی؟میتونیم بیایما.
-میام.فعلا
[هیهیهیهیهیهی]
و افلاین شد.
__________________________
رسیدن هتل.دیرشون شده بود.
سریع آماده شدن که یوقت تهیونگو معطل نکنن.
×دارم سکته میکنم(جلوی آینه بود و داشت با موهاش ور میرفت)
بایدم سکته کنی
×مرسی واقعا
میخوای کوکو ببینی خو
(ا.ت داشت گوشواره هاشو توی گوشش میکرد که گوشیش زنگ خورد.این خیلی عجیب بود.چون ا.ت سیمکارت مخصوص کره نداشت.پس باید یه تماس از یه اپلیکیشن باشه.و کی به جز تهیونگ ساعت ۵ و ۲۵ دقیقه باید بهش زنگ بزنه؟)
از توی کیفش گوشیشو در آورد.
جونم؟
ناخودآگاه از دهنش بیرون اومد..
بعد از اینکه به زبون آوردش تازه فهمید چی گفته..
تهیونگ تو شوک بود.
-..
-..آم..من توی پارکینگم..هروقت که..آماده شدین بیاین پایین.
باشه مرسی خدافظ (سریع گفتو قطع کرد)
و یه نفس عمیق کشید.
×جونم؟(ادای ا.ت رو در اورد و درو باز کرد)
خف...
×غلط کردم..بجنب دیگه.
ا.ت گوشیشو برداشت و باهم از اتاق خارج شدن.کارت اتاقو داخل کیفش گذاشتو دست لونارو توی دستش قلاب کرد.
[امیدوارم منظورمو بفهمین چون نمیدونم چطوری بیشتر دربارش حرف بزنم.]
رسیدن پایین.ولی خب.از بین اون همه ماشین..پیدا کردن سخت بود..
ا.ت بهش زنگ زد..
معمولا هیچوقت به هم زنگ نمیزدن.توی این یه ماهی که باهم حرف میزدن فقط یه بار بهم زنگ زده بودن.چت کردنو ترجیح میدادن..چون فکر میکردن احساساتشون اینطوری کمتر مشخص میشه..ولی اشتباه میکردن..
-جونم؟
و ایندفعه تهیونگ این دیالوگو تکرار کرد.
ا.ت قدرت تکلمشو از دست داده بود.قلبش محکم توی سینهش میکوبید..
آآآ..کدوم قسمت باید بیایم؟
-بیا سمت A2.بزار پیاده شم.
در ماشینی که یکم دورتر پارک شده بود باز شد و کسی از داخلش پیاده شد.
کسی که اون چشما مطعلق به اون بود.
براشون دست تکون داد.
×اووووو آقا اینجا تشریف دارن(زیر لب)
الان میزنمت(زیر لب.)
و به سمت تهیونگ رفتن.
به ازای هر قدمی که ا.ت به تهیونگ نزدیک میشه،ته حس میکرد که نمیتونه از نگاه کردن بهش دست برداره..
ا.ت خیلی معمولی به سمتش قدم بر میداشت و اون "جونم" تهیونگ همچنان توی گوشش میپیچید.
تا اینکه فاصلهشون حدود ۳ قدم شد...
وقتی که این دوتا کنار هم قرار میگیرن،دیگه با مغزشون تصمیم نمیگیرن.این قلبشونه که براشون تصمیم میگیره..
تهیونگ نمیدونست داره چیکار میکنه..
بدنش زودتر از فرمانی که به مغز صادر شد حرکت کرد..
دستشو پشت کمر ا.ت برد..
یه بغل بی هوا.
نه یه بغل طولانی،
نه یه بغل محکم..
بیشتر چیزی شبیه:
《دلم برات تنگ شده بود..》
ا.ت خشکش زد..
ولی بغلش بوی دلتنگی میداد..
همه چیز خیلی یهویی و در کسری از ثانیه اتفاق افتاد..
ا.ت آروم دستشو گذاشت پشت تهیونگ و همونقدر کوتاه بغلشو جواب داد..
یه بغل کوچیک و کوتاه.ولی واقعی..
فقط دوثانیه گذشت.
از هم جدا شدن ولی گرمای اون اغوش هنوز روی لباس هاشون نشسته بود..
تهیونگ نگاهشو دزدید و لبخندی گوشه نمایان شد..
-سلام..ا.ت
سلام..ته
تهیونگ اینقدر غرق تماشای ا.ت شده بود که اصلا متوجه نبود که تنها نیستن.
-آم..سلام.تو باید لونا باشی درسته؟
و دستشو سمت لونا برد.
×بله.خوشوقتم.و شما هم باید ته باشین درسته؟
ا.ت چشم غره ای به لونا رفت.
تهیونگ و لونا داشتن خندهشونو کنترل میکردن.
تهیونگ دستشو عقب کشید و دوباره غرق نگاه کردن به ا.ت شد.
نگاهاشون به هم گره خورده بود.
ولی سرفه مصنوعی لونا این ارتباطو شکست.
لونا سرفه کردو بعدش به تهیونگ نگاه کرد.
-خب..بیاین بریم..
تهیونگ دستگیره رو گرفتو در ماشینو برای ا.ت باز کرد.
دستای تهیونگ شل شده بود.
لونا وایساده بودو بهشون نگاه میکرد.اون دوتاهم به هم نگاه میکردن.
ا.ت نشست.
لونا دیگه نتونست خندهشو کنترل کنه و یه "هه" از دهنش اومد بیرون.
تهیونگی که غرق نگاه به ا.ت بود به خودش اومد.
-آممم..
لونا بهش خندیدو درو باز کردو نشست.
توی راه سکوت بود.البته اگه نگاه های تهیونگ صدا داشت که سکوتی معنی نداشت..
فقط صدای آهنگ میومد که اونم خیلی کم بود..
هر جایی که ترمز میکرد به ا.ت نگاه میکرد و دوباره به جلوش چشم میدوخت.و وقتی تهیونگ نگاهشو میدزدید ا.ت زیر چشمی به چشماش نگاه میکرد...
____________________________________________
به یاد رها و شیدا 🕊🖤
- ۱.۲k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط