[ادامه...]

[ادامه...]

همون شب...

بعد از شام...

خونه کاملاً آروم بود.

تهیونگ ظرف آخر رو داخل کابینت گذاشت.

تهیونگ: من دیگه رفتم بخوابم.

کوک: منم.

جیمین که روی مبل ولو شده بود، خمیازه کشید.

جیمین: منم خوابم میاد.

تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.

تهیونگ: امشب دیگه خبری از یورش به یخچال نیست؟

جیمین: نه بابا...

قول میدم.

کوک زیر لب گفت:

کوک: امیدوارم.

هر سه به سمت اتاق‌هاشون رفتن.

...

چند دقیقه بعد...

چراغ‌های خونه خاموش شد.

فقط نور ماه از لای پرده‌ها داخل می‌اومد.

همه‌جا ساکت بود.

کوک روی تخت خوابیده بود و تقریباً خوابش برده بود.

تهیونگ هم کتابی که دستش بود رو کنار گذاشت و چراغ خواب رو خاموش کرد.

جیمین هم برای اولین بار، بدون هیچ دردسری، همون اول روی تختش خوابش برد.

...

صبح روز بعد...

نور آفتاب کم‌کم اتاق‌ها رو روشن کرد.

اول از همه تهیونگ بیدار شد.

یه کش‌وقوس رفت و از اتاق بیرون اومد.

چند دقیقه بعد کوک هم بیدار شد.

کوک: صبح بخیر.

تهیونگ: صبح بخیر.

تهیونگ یه نگاهی به ساعت انداخت.

تهیونگ: عجیبه...

کوک: چی؟

تهیونگ: جیمین هنوز بیدار نشده.

کوک خندید.

کوک: بذار بخوابه.

امروز خونه آرومه.

هر دو رفتن آشپزخونه و مشغول آماده کردن صبحونه شدن.

حدود نیم ساعت بعد...

در اتاق جیمین آروم باز شد.

موهاش حسابی به هم ریخته بود.

چشم‌هاش هنوز از خواب نیمه‌باز بودن.

جیمین: صبح بخیر...

کوک: بالاخره شاهزاده بیدار شد.

جیمین: اهه...

مسخره نکن.

تهیونگ یه لیوان چای جلوش گذاشت.

تهیونگ: خوب خوابیدی؟

جیمین نشست روی صندلی.

یه خمیازه کشید.

جیمین: آره...

بعد از مدت‌ها، خواب راحتی بود.

چند ثانیه سکوت بین هر سه نفر برقرار شد.

کوک لبخند کوچیکی زد.

کوک: خوبه...

همین که اینجا کنار همیم، خوابمون هم راحت‌تر شده.

تهیونگ آروم سر تکون داد.

تهیونگ: آره...

اینجا دیگه لازم نیست نصف شب با صدای آژیر یا قفل شدن در از خواب بپریم.

جیمین نگاهی به هر دوتاشون کرد و لبخند زد.

جیمین: پس یه قانون جدید.

کوک: بازم قانون؟

جیمین: آره.

از این به بعد...

هرکی زودتر بیدار شد...

حق نداره اون یکی‌ها رو بیدار کنه.

تهیونگ خندید.

تهیونگ: این قانون فقط به نفع خودته.

جیمین: دقیقاً.

کوک با خنده گفت:

کوک: معلوم بود آخرش به نفع خودت تموم میشه.

صدای خنده‌ی هر سه نفر، صبح آروم خونه رو پر کرد.
دیدگاه ها (۰)

[ادامه...]همون روز...حدود ساعت چهار بعدازظهر...آفتاب از پنجر...

رمان رو به اتمامه! [ادامه...]سه روز بعد...صبح...هوا برخلاف ه...

[ادامه...]صبح روز بعد...بوی نون تست کل خونه رو پر کرده بود.ت...

[ادامه...]همون شب...بارون دوباره شروع شده بود.قطره‌های بارون...

[ادامه...]صبح روز بعد...ساعت...۸:۰۰تهیونگ از خواب بیدار شد.خ...

[ادامه...]صبح روز بعد...صدای جاروبرقی کل خونه رو برداشته بود...

[صبح روز بعد...]نور آفتاب از لای پرده‌ها افتاده بود روی صورت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط