عاشقانه ای در دهه

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۵۳

ویو راوی
+ اعهه اومدی

همون لحظه چشم جان به زویی خورد و به تهیونگ سریع گفت

!نه نه امکان نداره

_ چرا امکان نداره؟

!ما بهم نمیایم

_ بیا اینجا ببینم ...........چرا بهم نمیایین ؟

از اونطرف زویی رو به روی املیا نشست و گفت

♡ تهیونگ و جان درمورد چی دارن باهم پچ پچ میکنن؟ مشکوک میرسن

+ اممم.....یادته تو تولد ملکه دختر سفیر روسیه هم اومده بود

♡ همون سفیری که شکستن هدیه اش رو انداخت تقصیر تو ؟

+اره ............ ولی کی فکرشو میکرد که دختره سفیر روسیه از جان خوشش بیاد و الان خواستگاری کنن

♡ چیییییی؟

زویی به جان نگاه کرد و چند دقیقه محوش شده بود که املیا صورتشو اورد جلوی زویی و گفت

+به چی نگاه میکنی؟

زویی که تازه به خودش اومد گفت

♡ اون ؟ جان؟

املیا با لبخندی که سعی میکرد جلوش رو بگیره سرشو به نشانه تأیید تکون داد و دستشو زیر چونه اش گذاشت زویی خنده ای کرد و گفت

♡ خب .....این خبر خوبیه اره خوبه .........واقعا عالیه

املیا که همچنان سعی داشت نخنده به حرفاش گوش میداد و تایید میکرد

+اگه همینطوره ....... همین الان برم به سفیر روسیه بگم که عقدشون کنه ، حتی اگه جان نخواد؟

♡ عقدشون ......کنه ؟

+اره

♡ خب به من چه ؟.......من برم تو هوا یه داره سرد میشه

+اهممم برو

اونطرف هم تهیونگ سعی داره تا جان رو راضی کنه

!عالیجناب میدونم صلاح منو میخواین

_ معلومه که میخوام

! ولی .......

جان هی برمی‌گشت به زویی و املیا نگاه میکرد و تهیونگ هر بار برشمیگردوند

_ دارم باهات حرف میزنما ......ببین اون دختر سفیره چرا ردش میکنی؟

! دل من جای دیگه ست ، نمیتونم دل به کس دیگه ای ببندم

_ عاشق شدی ؟ عاشق کی شدی؟

!من........

_ دختر سفیر یه اشراف زاده است .......گوش کن دارم حرف میزنم ، میدونی چیه ، عشق زمان میخواد

همون لحظه زویی از بینشون رد شد و تنه ای به جان زد و رفت جان هم رفت دنبالش

_ وایسا داشتیم حرف میزدیم

! عالیجناب من نمیخوام با کسی که نمیشناسم ازدواج کنم

_ لااقل بگو چرا ؟

!عالیجناب شما هیچی از عشق نمیدونید .........چرا به اونا نمیگین

بقیه ژنرالا که اونجا بودن همه تازه اینو شنیدن از اونجا فرار کردن . املیا هم که از کارای اینا ترکیده بود از خنده پاشد و اومد سمت تهیونگ ، تهیونگ هم گیج شده بود

+فک کنم من بردم نه ؟

_ اره ........خب جایزه تو بگو
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۵۴ویو املیا حالا وقت عملی کردن پلن ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۵۲دویو راوی _ چیشده چرا اینطوری میک...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۵۱ویو راوی املیا با اعصبانیت از پشت...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۲۲ویو راوی ملکه ادامه دادملکه = اخل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط